
در هفتهها و ماههای اخیر، خبرهایی از جابهجاییها و برکناریهای پیاپی در سطوح بالای فرماندهی ارتش ایالات متحده در برخی محافل تحلیلی و رسانهای مورد توجه قرار گرفته است؛ اخباری که در لایههای پنهان، بهعنوان نشانهای از تحولات عمیق در رابطه میان سیاست، ارتش و راهبرد کلان امنیت ملی آمریکا تفسیر میشود.
در سنت سیاسی و نظامی ایالات متحده، اصل تفکیک نهاد نظامی از رقابت حزبی همواره یکی از ستونهای اصلی ثبات ساختار قدرت بوده است. ارتش آمریکا در تعریف رسمی خود، نهادی غیرحزبی و تابع تصمیمات دولت منتخب تلقی میشود؛ با این حال، تجربه چند دهه اخیر نشان داده که در عمل، مرز میان سیاست و نظامیگری، بهویژه در موضوعات کلان امنیت بینالملل، شفاف و غیرقابل نفوذ نبوده است. از جنگ ویتنام تا عراق و افغانستان، اختلافنظرهایی میان سطوح سیاسی و فرماندهی نظامی درباره میزان، نحوه و ضرورت مداخله نظامی آمریکا وجود داشته است.
در همین چارچوب، برخی تحلیلگران بر این باورند که بخشی از تغییرات اخیر در سطح فرماندهی، میتواند بازتابی از اختلاف دیدگاهها درباره اولویتهای راهبردی آمریکا در نظام بینالملل باشد؛ از جمله نحوه مواجهه با پروندههای حساس در خاورمیانه و بهطور مشخص، سیاست مهار یا تقابل با ایران. در این روایت، برکناری یا جابهجایی برخی فرماندهان نشانهای از تلاش برای همراستاسازی کاملتر بدنه نظامی با رویکردهای سیاسی حاکم در سطوح بالای قدرت است.
با این حال، باید میان تحلیل سیاسی و تعبیر قطعی از واقعیت تفکیک قائل شد. ساختار ارتش آمریکا با وجود تنشهای مقطعی همچنان یکی از منسجمترین و نهادمندترین ساختارهای نظامی جهان است که تصمیمگیری در آن از مسیرهای پیچیده، چندلایه و بهشدت کنترلشده عبور میکند. بنابراین نسبت دادن تغییرات پرسنلی به یک علت واحد یا یک شکاف کاملا سازمانیافته درون ارتش، میتواند سادهسازی یک واقعیت چندبعدی باشد.
با این وجود، نمیتوان از یک واقعیت مهم چشمپوشی کرد: فضای سیاسی ایالات متحده در سالهای اخیر بهطور بیسابقهای قطبی شده است. این قطبیسازی نهتنها در سطح احزاب سیاسی، بلکه در سطح افکار عمومی، رسانهها و حتی برخی نهادهای حاکمیتی نیز قابل مشاهده است. در چنین فضایی، طبیعی است که حساسیت نسبت به نقش و جهتگیری نهادهای نظامی نیز افزایش یابد. ارتشی که باید فراتر از رقابتهای حزبی عمل کند، ناخواسته در معرض تفسیرهای سیاسی قرار میگیرد.
در برخی تحلیلهای منطقهای، این وضعیت حتی بهعنوان نشانهای از دوگانگی در درون ساختار قدرت آمریکا تعبیر میشود؛ دوگانگیای که یک سوی آن را جریانهای سیاسی تصمیمگیر در کاخ سفید و کنگره تشکیل میدهند و سوی دیگر آن را بدنه حرفهای نظامی که الزاما با همه تصمیمات سیاسی همراستا نیست. در این نگاه، اختلاف نظر درباره سطح و دامنه مداخله نظامی در نقاط بحرانی جهان، بهویژه در خاورمیانه، یکی از نقاط اصلی اصطکاک میان این دو سطح تلقی میشود.
در عین حال، باید توجه داشت که اختلاف نظر درون ساختارهای نظامی، امری جدید یا غیرعادی نیست. حتی در منسجمترین ارتشهای جهان نیز میان فرماندهان ارشد درباره اولویتهای راهبردی، ارزیابی تهدیدات و شیوههای مداخله نظامی تفاوت دیدگاه وجود دارد. تفاوت اصلی در اینجاست که در نظامهایی با ثبات نهادی بالا این اختلافات در چارچوبهای رسمی و قابل مدیریت باقی میماند و به بحران ساختاری تبدیل نمیشود.
اما در تحلیلهای سیاسی افراطیتر، این اختلافات گاه بهعنوان نشانهای از فرسایش انسجام درونی یا حتی شکاف ساختاری در ارتش تفسیر میشود. چنین خوانشی معمولا بیش از آنکه مبتنی بر دادههای عینی باشد، بر نوعی تفسیر کلان از افول قدرت هژمونیک آمریکا استوار است؛ تفسیری که تلاش میکند مجموعهای از تحولات پراکنده را در قالب یک روند واحد و یکپارچه توضیح دهد.
از منظر علم سیاست و مطالعات امنیتی، یکی از مفاهیم کلیدی در این زمینه، رابطه غیرنظامیان و نظامیان است. در نظامهای دموکراتیک، اصل بر این است که ارتش تحت کنترل غیرنظامیان باقی بماند و از ورود به رقابتهای حزبی پرهیز کند. با این حال، هر زمان که سیاست خارجی یک کشور وارد فازهای پرتنش یا جنگهای طولانیمدت میشود، این رابطه دچار فشار میگردد. تصمیمگیری درباره جنگ، صلح، مداخله یا عقبنشینی همواره یکی از نقاط اصطکاک میان منطق سیاسی و منطق نظامی بوده است.
در چنین شرایطی تغییر در سطوح فرماندهی میتواند بهعنوان تلاشی برای بازتنظیم این رابطه نیز تفسیر شود؛ تلاشی برای همسو کردن نگاه نظامی با اولویتهای سیاسی دولت وقت. اما اینکه این همسویی تا چه حد موفق یا پایدار باشد، پرسشی است که پاسخ آن به عوامل متعدد داخلی و بینالمللی وابسته است.
از سوی دیگر نباید از نقش فضای رسانهای و جنگ روایتها در تفسیر این تحولات غافل شد. در عصر ارتباطات، هر تغییر سازمانی در قدرتهای بزرگ، بهسرعت در چارچوبهای مختلف تفسیری بازنمایی میشود؛ چارچوبهایی که گاه بیش از آنکه واقعیت را توضیح دهند، بازتابدهنده رقابتهای سیاسی و ژئوپلیتیکی هستند. در این میان، ارتش آمریکا نیز بهعنوان یکی از نمادهای اصلی قدرت جهانی در مرکز این بازنماییها قرار دارد.
در برخی روایتهای تحلیلی حتی فراتر از بحث تغییرات سازمانی، این تحولات بهعنوان نشانهای از دگرگونی در الگوی قدرت جهانی معرفی میشوند؛ الگویی که در آن توانایی ایالات متحده برای حفظ انسجام درونی و اعمال اراده یکپارچه در سیاست خارجی با چالشهایی مواجه شده است. با این حال، چنین گزارههایی نیازمند احتیاط جدی در تحلیل هستند زیرا مرز میان واقعیت ساختاری و برداشتهای کلان ایدئولوژیک را بهراحتی مخدوش میکنند.
در همین چارچوب، برخی تحلیلگران منطقهای تلاش میکنند این تحولات را در نسبت با سیاستهای اعلامی و غیررسمی آمریکا در قبال ایران نیز تفسیر کنند. در این نگاه اختلاف نظر احتمالی میان سطوح مختلف تصمیمگیری در واشنگتن درباره سطح درگیری یا مهار، بهعنوان یکی از عوامل شکلدهنده به تغییرات در ساختار فرماندهی مطرح میشود. با این حال، چنین تحلیلهایی در غیاب دادههای رسمی و مستند بیشتر در سطح فرضیههای سیاسی باقی میمانند.
در نهایت، شاید بتوان گفت آنچه امروز در حال وقوع است، نه یک بحران ناگهانی در ارتش آمریکا، بلکه بخشی از روند پیچیده و بلندمدت بازتعریف رابطه میان قدرت سیاسی، قدرت نظامی و محیط بینالمللی است. روندی که در آن، فشارهای خارجی، رقابتهای داخلی و تغییرات در نظام جهانی بهطور همزمان بر ساختار تصمیمگیری در واشنگتن اثر میگذارند.
از این منظر، تحلیل تغییرات اخیر در سطح فرماندهی ارتش آمریکا نیازمند نگاهی چندلایه و پرهیز از تقلیلگرایی است. نه میتوان آن را به یک جابهجایی اداری تقلیل داد و نه میتوان آن را بهعنوان نشانه قطعی از یک بحران ساختاری تفسیر کرد. واقعیت در میان این دو سطح در فضایی پیچیده از سیاست، امنیت و روایتهای متعارض شکل میگیرد؛ فضایی که فهم آن بیش از هر چیز نیازمند فاصله گرفتن از قطعیتهای سریع و نزدیک شدن به منطق تدریجی تحولات قدرت است...
انتهای پیام