
ساعت دقیقش را هیچکس به خاطر نمیآورد. در جنگ زمان از کار میافتد. فقط صدا میماند. صدای ممتد آژیر که مثل نخ باریکی از دل شهر عبور میکند و خودش را به گوش آدمها گره میزند. صدای دویدن. صدای درهایی که با عجله بسته میشود و بعد سکوتی کوتاه به اندازه یک مکث عمیق و ناگهان انفجار.
کسی بعدها گفت آنجا یک دانشگاه بود. کسی دیگر گفت نه، یک مرکز تحقیقاتی. پیرمردی که کنار خیابان نشسته بود، زیر لب گفت: فرقی دارد؟ و هیچکس جوابش را نداد.
دخترکی که از آن حوالی عبور میکرد کیف مدرسهاش را محکم چسبیده بود. هنوز نمیدانست واژههایی مثل هدف نظامی، خطای محاسباتی یا خسارت جانبی یعنی چه. فقط فهمید که صدای انفجار، چیزی را از درونش کند. چیزی که دیگر برنمیگردد.
در روزهای جنگ واژهها زیاد میشوند. تحلیلها، بیانیهها، محکومیتها. همه از نقض حقوق جنگ حرف میزنند. از اینکه چه چیزی مجاز است و چه چیزی نیست. از اینکه کجا نباید بمباران میشد. چه کسانی نباید کشته میشدند و همه چیز به چگونه جنگیدن تقلیل پیدا میکند اما در میان این همه واژه یک پرسش ساده گم میشود: چرا اصلا جنگ؟
تصور کن مردی را که شب قبل از اعزام، کفشهایش را کنار در جفت میکند. همسرش در سکوت نگاهش میکند. بچهاش خوابیده یا شاید خودش را به خواب زده. مرد نه قهرمان است و نه ضدقهرمان. فقط انسانی است که درون یک معادله قرار گرفته. معادلهای که خودش ننوشته. صبح که میرود کسی نمیپرسد آیا این رفتن عادلانه است یا نه. فقط میپرسند: برای چه میجنگی و این دقیقاً همان نقطهای است که روایت رسمی آغاز میشود.
در جهان امروز، جنگها اغلب با داستان شروع میشوند. داستانهایی درباره تهدید، درباره امنیت، درباره ارزشها. هر طرف، روایت خودش را دارد. واژهها پیشاپیش حرکت میکنند و بعد گلولهها از راه میرسند. در این میان نهادهایی هم هستند که تلاش میکنند این خشونت را مهار کنند. قوانینی نوشته میشود. خطوطی ترسیم میشود. گفته میشود اینجا را نزنید، آنجا را نزنید. اینها را بکشید، آنها را نکشید و ما آرامآرام، به این زبان عادت میکنیم. آنقدر عادت میکنیم که دیگر از خود جنگ تعجب نمیکنیم.
در یکی از همان روزها، خبرنگاری از میان آوار عبور میکرد. دوربینش روشن بود. به نقطهای خیره شد و گفت: اینجا، تا دیروز، یک پل بود. بعد مکث کرد. انگار دنبال کلمه میگشت. چیزی پیدا نکرد. فقط گفت: دیگر نیست.
پلی که فرو میریزد، فقط راه را قطع نمیکند. خاطرهها را هم میبُرد. آدمهایی که هر روز از رویش عبور میکردند، دیگر آن مسیر را تکرار نمیکنند. حتی اگر پلی تازه ساخته شود، آن عبور دیگر تکرار نمیشود. جنگ، فقط آنچه را که هست نابود نمیکند؛ آنچه را که میتوانست باشد هم از بین میبرد.
حالا برگردیم به همان بحثهای آشنا. جنایت جنگی. واژهای سنگین، حقوقی، دقیق. برایش تعریف نوشتهاند، مصداق تعیین کردهاند. اگر بیمارستانی بمباران شود، اگر کودکی کشته شود، اگر زیرساختی غیرنظامی نابود شود اینها جنایتاند و درست هم است. اینها جنایتاند اما مسئله اینجاست: آیا اگر بیمارستانی بمباران نشود، جنگ دیگر جنایت نیست؟ اگر فقط سربازان کشته شوند، اگر فقط پادگانها هدف قرار گیرند، آیا با پدیدهای اخلاقیتر مواجهیم؟ اینجا همان شکاف عجیبی است که کمتر دربارهاش حرف میزنند.
جوانی را تصور کن که در خط مقدم ایستاده. او هم کسی را دوست دارد. کسی منتظرش است. شاید پدری دارد که هر شب اخبار را دنبال میکند. شاید مادری دارد که دعا میخواند. وقتی کشته میشود در گزارشها مینویسند: تلفات نظامی اما در خانهای یک صندلی برای همیشه خالی میماند. آیا این مرگ فقط به این دلیل که در چارچوبی قانونی رخ داده، از تلخیاش کم میشود؟
جنگ، پیش از آنکه به قوانین نیاز داشته باشد، یک تصمیم است. تصمیمی برای عبور از مرزی که معمولا نامرئی اما بسیار واقعی: مرز میان حل مسئله و حذف مسئله. وقتی جنگ آغاز میشود، درواقع پذیرفتهایم که میتوان برای حل اختلاف، انسانها را کنار گذاشت. نه بهعنوان استعاره، بلکه بهمعنای واقعی کلمه و این، شاید بزرگترین خشونت است.
در بسیاری از تحلیلها، میان جنگ و دفاع تمایز گذاشته میشود. دفاع، در بسیاری از موارد، ناگزیر است. وقتی حملهای رخ میدهد، مقاومت در برابر آن، بخشی از بقاست. اما، آنچه کمتر زیر ذرهبین میرود، لحظه آغاز است. لحظهای که کسی تصمیم میگیرد ماشه را بکشد و جنگ را شروع کند. این لحظه، اغلب در میان لایهای از توجیهات پنهان میشود. گفته میشود چارهای نبود. گفته میشود خطر نزدیک بود. گفته میشود باید پیشدستی میکردیم، اما تاریخ پر است از لحظاتی که بعدها معلوم شد آن چاره نبودن، خود ساخته شده بود.
در یکی از کوچههای نیمهویران، زنی نشسته بود و به دیوار نگاه میکرد. دیواری که بخشی از آن فرو ریخته بود و آسمان از میانش دیده میشد. کسی از او پرسید: چه شد؟ گفت: خانهام اینجا بود. نگفت بمباران شد. نگفت هدف قرار گرفت. فقط گفت: بود و گاهی سادهترین جملهها عمیقترین معنا را دارند.
ما در جهانی زندگی میکنیم که جنگ را میشناسد، دربارهاش حرف میزند، برایش قانون مینویسد و حتی گاهی آن را ضروری میداند. این عادی شدن شاید خطرناکترین بخش ماجرا باشد. چون وقتی چیزی عادی شود دیگر بهسختی میتوان آن را زیر سؤال برد.
اگر از ما بپرسند آیا کشتن انسانها بد است، تقریبا همه پاسخ میدهیم: بله. اما اگر همین پرسش در قالب جنگ مطرح شود، پاسخها پیچیده میشود. ناگهان اماها وارد میشوند. اما اگرها...
شاید لازم باشد یکبار دیگر، از ابتدا نگاه کنیم. بدون واژههای رسمی، بدون چارچوبهای حقوقی، بدون تحلیلهای پیچیده. فقط اینطور بپرسیم: آیا میتوان کشتن را در هر شرایطی بهعنوان یک راهحل پذیرفت؟ اگر پاسخ منفی است، پس چرا وقتی این کشتن در مقیاس بزرگتر و با نامی رسمیتر رخ میدهد، آن را قابل بحث میدانیم؟
در طول تاریخ، چیزهای زیادی بودهاند که زمانی عادی به نظر میرسیدند. بردهداری، شکنجه، تبعیضهای آشکار. انسانها سالها با آنها زندگی کردند، برایشان دلیل آوردند، حتی از آنها دفاع کردند اما آرامآرام، چیزی تغییر کرد. نه یکباره، نه با یک تصمیم بلکه در طول زمان. وجدانها جابهجا شد. آنچه عادی بود، دیگر پذیرفتنی نبود. شاید جنگ هم، روزی، به چنین سرنوشتی دچار شود. اما تا آن روز، ما با یک مسئولیت مواجهیم: اینکه فریب زبان را نخوریم. اینکه وقتی از جنایت جنگی حرف میزنیم، یادمان نرود که این فقط بخشی از ماجراست. اینکه بدانیم مسئله، فقط نحوه جنگیدن نیست، بلکه خود جنگ است. محکوم کردن بمباران یک بیمارستان، ضروری است. اما اگر به همان اندازه، اصل بمباران را زیر سؤال نبریم، در نیمه راه متوقف شدهایم.
دخترکی که از او گفتیم، حالا دیگر کیفش را ندارد. در میان آن همه صدا، چیزی از دستش افتاد و دیگر پیدا نشد. شاید خودش هم دقیقا نداند چه چیزی را از دست داده اما سالها بعد وقتی از او بپرسند جنگ چه بود از قوانینش حرف نمیزند شاید فقط بگوید: یک روزی، همه چیز بود و بعد، دیگر نبود.
اگر قرار است روزی چیزی تغییر کند، شاید از همینجا شروع شود: از بازگرداندن سادگی به پرسشها. از کنار زدن لایههای توجیه. از اینکه جرئت کنیم بگوییم جنگ پیش از آنکه بد اجرا شود خودش مسئله است. شاید این حرف برای برخی سادهلوحانه به نظر برسد. شاید بگویند جهان پیچیدهتر از این است و هست. اما پیچیدگی جهان، نباید ما را از بدیهیترین اصول دور کند. کشتن، حتی وقتی قانونمند باشد، همچنان کشتن است. ویران کردن، حتی وقتی هدفگذاری شده باشد، همچنان ویران کردن است و جنگ، حتی وقتی توجیه شود، همچنان جنگ است.
در نهایت، شاید همه چیز به یک انتخاب برگردد: اینکه میخواهیم در کدام روایت بایستیم. روایتی که جنگ را مدیریت میکند، یا روایتی که آن را به چالش میکشد. روایت اول، واقعگرایانهتر به نظر میرسد. روایت دوم، دشوارتر است. اما تاریخ نشان داده که تغییر اغلب از همان روایتهای دشوار آغاز میشود و شاید هنوز دیر نشده باشد. شاید هنوز بتوان از زیر آوار صدای انسان را شنید.
انتهای پیام