کد خبر: 4351203
تاریخ انتشار : ۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۱۶
یادداشت

تعلیق «من» و زایش «ما» در خیابان

در لحظه‌هایی که خیابان از کارکرد روزمره‌اش فاصله می‌گیرد، مرزهای من و دیگری به‌ نرمی در هم می‌لغزند و نظمی تازه از هم‌بودن شکل می‌گیرد؛ نظمی که در آن فردیت‌های پراکنده برای لحظه‌ای در افق یک مای جمعی بازتعریف می‌شود.

تعلیق «من» و زایش «ما» در خیابان

پیش از آنکه خیابان در نقشه‌ها کشیده شود در حافظه‌ بدن‌ها ساخته می‌شود. هر شهر یک تجربه‌ زیسته است؛ تجربه‌ای که در آن آدم‌ها در معرض زندگی قرار می‌گیرند و از همین‌جاست که خیابان این ساده‌ترین عنصر شهری در لحظه‌هایی خاص به پیچیده‌ترین صحنه‌ تاریخ انسانی بدل می‌شود؛ جایی که فلسفه از کتاب‌ها بیرون می‌زند و در راه رفتن‌ها، ایستادن‌ها و نگاه‌ها ادامه پیدا می‌کند.

در سنت فلسفی ما، واژه‌ «مطارحه» به معنای انداختن اندیشه در میانه‌ گفت‌وگوست؛ نوعی مواجهه‌ دوطرفه که در آن حقیقت در برخورد ذهن‌ها شکل می‌گیرد. مطارحه نوعی درگیری آرام اما عمیق است میان دو افق فکری که هر دو می‌خواهند بفهمند. در این معنا مطارحه همیشه یک میان دارد؛ میان من و دیگری، میان پرسش و پاسخ، میان ادعا و تردید.

اما اگر این مفهوم را از فضای متون فلسفی بیرون بکشیم و به خیابان بیاوریم معنای آن به‌طرز عجیبی دگرگون می‌شود. دیگر با دو ذهن روبه‌رو نیستیم؛ با بدن‌ها مواجهیم. بدن‌هایی که هستند تا معنا بسازند. در اینجا، مطارحه از سطح زبان به سطح وجود سقوط یا صعود می‌کند؛ بستگی دارد از کجا نگاه کنیم. خیابان، در این خوانش، تبدیل می‌شود به یک صحنه‌ مطارحه‌ وجودی؛ جایی که انسان‌ها با حضورشان با هم وارد گفت‌وگو می‌شوند.

خیابان در شهر معاصر در ظاهر، راهی برای عبور است، اما در باطن صحنه‌ای برای ظهور. در خیابان است که آنچه در زندگی روزمره پراکنده است، ناگهان قابل دیدن می‌شود. تفاوت‌ها، فاصله‌ها، طبقه‌ها، سبک‌های زندگی و حتی تنهایی‌ها، همه در خیابان به سطح می‌آیند. خیابان به زبان جامعه‌شناسی محل مرئی‌شدن امر اجتماعی است؛ اما در زبان تجربه چیزی فراتر از این است: خیابان جایی است که انسان خودش را در میان دیگران کشف می‌کند.

در لحظه‌هایی خاص، این خیابان از کارکرد عادی خود فاصله می‌گیرد. تبدیل می‌شود به محل مکث. مردم از خانه‌ها بیرون می‌آیند شبیه نوعی فراخوان وجودی. انگار چیزی در فضای شهر تغییر کرده که بدن‌ها را وادار به حضور کرده است بی‌آنکه لزوما زبان مشترکی میان آن‌ها برقرار باشد.

در چنین لحظه‌هایی است که مفهوم بدن اهمیت پیدا می‌کند. هر بدن یک روایت ناتمام است. هر راه رفتن، یک جمله‌ نانوشته و هر توقف نوعی ویرگول در متن بزرگ شهر. اگر از بالا به خیابان نگاه کنیم شاید فقط حرکت ببینیم؛ اما اگر درون آن بایستیم می‌بینیم که این حرکت نوعی زبان است. 

در میان این جمعیت، چیزی شکل می‌گیرد که به‌سختی می‌توان آن را در واژگان کلاسیک سیاسی توضیح داد. نه کاملاً ملت است، نه صرفاً امت و نه جمع ساده‌ افراد. چیزی است در حال شدن؛ نوعی ما که از دل تفاوت‌ها عبور می‌کند بدون اینکه آن‌ها را حذف کند. این ما محصول تجربه است. تجربه‌ای که در آن، بدن‌ها برای لحظه‌ای در یک افق مشترک قرار می‌گیرند.

این وضعیت را می‌توان نوعی تعلیق دانست؛ تعلیق زندگی روزمره. دغدغه‌های فردی، تفاوت‌های طبقاتی، اختلاف‌های فکری همه در پس‌زمینه قرار می‌گیرند تا چیزی بزرگ‌تر خودش را نشان دهد. این لحظه، لحظه‌ی ساده‌ای نیست. در آن، انسان از من پراکنده به‌سوی مای موقت حرکت می‌کند؛ مایی که هنوز تثبیت نشده اما تجربه شده است.

در یکی از همین خیابان‌ها می‌شود چهره‌هایی را دید که هرکدام حامل داستانی متفاوت‌اند. پیرمردی که آرام راه می‌رود و انگار سال‌هاست با شهر حرف نزده، دختری که نگاهش میان جمعیت گم و پیدا می‌شود، مردی که ایستاده و فقط تماشا می‌کند بدون آنکه معلوم باشد دنبال چه چیزی است. این‌ها کنار هم قرار گرفته‌اند به‌عنوان یک هم‌زمانی. هم‌زمانی بودن. در این هم‌زمانی، زبان تغییر می‌کند. واژه‌ها کم‌قدرت می‌شوند. آنچه باقی می‌ماند، بدن است. بدن‌هایی که حضورشان خود گفت‌وگوست. اینجا دیگر نیاز به توضیح نیست. بودن، خودش معناست و همین شاید یکی از بنیادی‌ترین تغییرات این لحظه‌هاست: گذار از زبان به حضور.

اگر بخواهیم از ادبیات پدیدارشناسانه استفاده کنیم، می‌توان گفت که این وضعیت نوعی تعلیق جمعی است؛ تعلیق موقت تفاوت‌ها برای امکان دیدن یک حقیقت مشترک. اما شاید حتی این هم کافی نباشد زیرا آنچه در خیابان رخ می‌دهد فقط تعلیق نیست؛ تولید است. تولید یک شکل جدید از هم‌بودن.

در این هم‌بودن خیابان خود رخداد است و بدن‌ها مشارکت‌کننده‌اند. هر قدم، یک مشارکت است. هر نگاه، یک تأیید یا پرسش و هر توقف یک مکث در متن مشترک.

در امتداد این خیابان شب آرام‌آرام سنگین‌تر می‌شود. گویی چیزی در حال شکل گرفتن است که هنوز نام ندارد، اما حضور دارد. چیزی که نمی‌توان آن را به‌سادگی در واژه‌های سیاسی یا اجتماعی خلاصه کرد. شاید بتوان گفت این لحظه‌ها، لحظه‌های بازتعریف‌اند؛ بازتعریف نسبت انسان با جمع، با شهر و با خودش. انسان در خیابان نه همان انسانی است که در خانه است نه کاملاً دیگری. در یک وضعیت میانی قرار دارد؛ وضعیتی که در آن فردیت نه حذف می‌شود و نه مسلط می‌ماند بلکه در نسبت با دیگری دوباره شکل می‌گیرد و در این میان، مطارحه معنای تازه‌ای پیدا می‌کند. دیگر فقط گفت‌وگوی اندیشه‌ها نیست؛ گفت‌وگوی حضورهاست. اندیشه‌ها از طریق بدن‌ها عبور می‌کند. فلسفه به جای آنکه گفته شود زیسته می‌شود و شاید همین‌جاست که خیابان از یک فضای شهری به یک متن فلسفی بدل می‌شود؛ متنی که نویسنده‌اش نه یک فرد بلکه جمعی از بدن‌هاست.

در پایان شب وقتی جمعیت آرام‌آرام پراکنده می‌شود خیابان دوباره شبیه خودش می‌شود. اما چیزی در آن باقی مانده است؛ ردی نامرئی از حضور. مثل صدای محوی که بعد از تمام شدن موسیقی در فضا می‌ماند. خیابان فراموش نمی‌کند. شهر فراموش نمی‌کند. بدن‌ها هم فراموش نمی‌کنند و همین حافظه‌ نانوشته است که مطارحه را ادامه می‌دهد حتی وقتی خیابان خالیست.

انتهای پیام
خبرنگار:
مریم اصغرپور
دبیر:
الناز دادمهر
captcha