کد خبر: 4353765
تاریخ انتشار : ۰۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۳۱
یک پژوهشگر فلسفه هنر مطرح کرد

واکاوی رابطه هنر و واقعیت از منظر فلسفه سینما

حجت‌الاسلام والمسلمین محمد بختیاری، با تبیین تمایز میان ظاهر محسوس و معانی باطنی در آثار هنری، به بررسی چگونگی تحقق واقعیت در دل صورت‌های سینمایی پرداخت. وی معتقد است تحلیل درونی فیلم می‌تواند پیوند عمیق میان هنر و واقعیت را در عرصه‌های مختلفی همچون سینما، نقاشی و ادبیات به روشنی تبیین کند.

اراسل/ آغاز هستی‌شناسی فیلم و رابطه فیلم و واقعیتبه گزارش ایکنا، حجت‌الاسلام والمسلمین محمد بختیاری، پژوهشگر فلسفه هنر، در نشست «تحلیل فلسفی نظریه مانستربرگ» به بررسی جایگاه تاریخی این اندیشمند پرداخت. 
 
بختیاری بیان کرد: هوگو مانستربرگ، نظریه‌­پرداز آلمانی، نخستین فردی است که نظریه فیلم را به صورت مدون به عنوان فیلسوف و روان‌شناس سینما ارائه کرد. اولین نظریه‌­های مرتبط با فیلم در صدد ارائه نگاهی جامع از پدیده فیلم بودند که بر گونه‌­های مختلف فیلم انطباق‌­پذیر باشد. البته نظریه­‌پردازان به تدریج با رشد صنعت سینما از این جامع‌­نگری فاصله گرفتند و هریک از منظری خاص مانند روان­کاوی، نشانه­‌شناسی، شناختی و... فیلم را بررسی کردند.
 
وی افزود: در آغاز نظریه‌­پردازی فیلم، برخی معتقد بودند که فیلم صرفاً ثبت مکانیکی رویدادهاست و اساساً هنر نیست. در مقابل، نظریه‌پردازانی هم­چون مانستربرگ این دغدغه را داشتند که بُعد هنری فیلم را نمایان سازند. وی اولین نظریه کلاسیک فیلم را در سال 1916عرضه کرد. نظریه او در زمره نظریه‌­های فرمالیستی فیلم قرار دارد؛ وی یکی از مهمترین روانشناسان آلمانی است که شاگرد ویلیام جیمز در آمریکا بود. او می‌گوید من به سینما علاقه‌­ای نداشتم و تماشای فیلم را در شأن استاد دانشگاه هاروارد نمی‌دیدم. با اینکه هرگز فیلمی ندیده بودم، یک روز با تشویق یکی از دوستانم فیلمی را تماشا کردم و دیدگاهم درباره فیلم تغییر کرد.
 
بختیاری با بیان اینکه کتاب مانستربرگ در زمینه نظریه فیلم با عنوان «فتوپلی؛ یک بررسی روان­شناختی» در سال 1916 منتشر شد و او دو سال بعد از انتشار این کتاب درگذشت، تصریح کرد: کتاب «فتوپلی» تا چندین دهه پس از انتشار، چندان مورد توجه اندیشمندان عرصه نظریه فیلم قرار نگرفت، اما در دهه‌های اخیر توجه نظریه­‌پردازان بسیاری را به خود جلب نموده است.
 
پژوهشگر مجمع عالی حکمت اسلامی اظهار کرد: گرچه با توجه به نام کتاب، محتوای آن تحلیلی روانشناسانه است، ولی هم­زمان اثری فلسفی است و می‌توان آن را آغاز هستی­‌شناسی فیلم دانست. این مطلب زمانی نمود بیشتری دارد که بدانیم نگاه وی وامدار نگاه زیبایی‌­شناسانه کانت است. باید دانست که مانستربرگ در نظریه­‌اش ناظر به سینمای داستانی سخن می­گوید و توجهی به فیلم‌­های آموزشی و مستند ندارد.
 
پژوهشگر فلسفه فیلم و سینما با بیان اینکه مانستربرگ کتابش را به دو بخش تقسیم کرده است و در هر بخش، یک بحث فلسفی ارائه کرده است، افزود: او در بخش اول به «رابطه فیلم و  واقعیت» در بخش دوم، به «رابطه فیلم و زیبایی» می­پردازد. مدعای او در بخش نخست این است که «فیلم، بازتاب‌دهنده واقعیت نیست». به بیان دیگر، فیلم اساساً پدیده‌ای است که خود را با کنش‌­ها و ویژگی­‌های ذهنی مخاطب هماهنگ می‌کند، نه اینکه تابع واقعیت­‌های بیرونی باشد. مانستربرگ استدلال‌­هایی نیز برای این مدعا بیان کرده است که به آن­ها خواهیم پرداخت. مانستربرگ بخش نخست اثرش را مقدمه بررسی بُعد زیبایی‌­شناختی و هنری فیلم در بخش دوم کتابش قرار داده است. باید توجه داشت مانستربرگ در اثرش، تعریف هنر به «خلق زیبایی» را مدنظر دارد که با تعریف کانت از هنر در کتاب «نقد قوه حکم» یکسان است.
 
بختیاری اضافه کرد: روش مانستربرگ در تحلیل فیلم، تجربی-فلسفی است؛ یعنی او ابتدا هویت محسوس و مادی فیلم را از منظر تجربی بررسی می­کند و بلافاصله آن را پله­ و مقدمه استدلال فلسفی قرار می­دهد.بختیاری بیان داشت: استدلال­های مانستربرگ بر بازتاب نداشتن واقعیت در فیلم، بر تحلیل عناصر محسوس و مشاهده­‌پذیر در فیلم استوار است. وی ابتدا با تحلیل دو عنصر عمق و حرکت در فیلم می‌گوید: ما هنگام تماشای فیلم، درکی از عمق و حرکت داریم؛ مثلا یک انسان یا یک جسم را همراه عمق و حرکت مشاهده می­کنیم. اما در همان لحظه می­دانیم که در حال نگاه به یک پرده تخت و ساکن (بی­‌عمق و حرکت) هستیم. بنابراین، درک ما از عمق و حرکت در فیلم، تنها یک پندار و غیرواقعی است. گرچه عمق و حرکت در فیلم واقعی نیستند، ولی مخاطب را تحت تاثیر قرار می‌دهند و او آن­ها را واقعی می‌پندارد. در اینجا، فیلم، عمق و حرکت واقعی را قالب­هایی تصویری بازسازی کرده است.
 
وی ادامه داد: استدلال دیگر  مانستربرگ، تحلیل عنصر التفات در فیلم است. از آنجاکه هدف فیلم­ساز، توجه دادن مخاطب به برخی امور در فیلم است، عناصری را در فیلم قرار می‌دهد تا التفات تماشاگر به امور مدنظر جلب شود. فیلم­ساز برای این کار امکاناتی نظیر نمای نزدیک و قاب بندی را در اختیار دارد؛ مثلاً وقتی در فیلم انسان­هایی را می­بینیم که در حال صحبت کردن با هم هستند، ناگهان نمایی نزدیک از انگشت روی ماشه اسلحه را نشان می­دهد تا توجه مخاطب به شلیک احتمالی گلوله جلب شود و تأثیر روانی خاص مورد نظر فیلم­ساز پدید آید. در اینجا فیلم، خود را با کنش التفات ذهنی مخاطب هماهنگ ساخته و آن را از طریق نمای نزدیک بازسازی نموده است.
 
بختیاری اظهار کرد: مانستربرگ در ادامه می­گوید فیلم دو عنصر یادآوری و تخیل تماشاگر را نیز از راه «فِلَش بَک» و «فِلَش فوروارد» بازسازی می­کند و خود را با این دو کنش در ذهن مخاطب هماهنگ می‌­سازد. زمانی­که در فیلم شخصیت داستانی رویدادهای گذشته را به یاد می­آورد یا روایت داستانی به دلایل مدنظر فیلم­ساز به زمان گذشته بازمی­‌گردد، در حقیقت کنش یادآوریِ مخاطب بازسازی شده است (مانند: فیلم «مردی که لیبرتی والانس را کشت»، جان فورد، 1962).
 
هم­چنین، وقتی تخیل شخصیت­های داستان یا رویدادهای مرتبط با آینده به تصویر در می‌­آیند، کنش تخیل مخاطب بازسازی شده­اند؛ به‌عنوان مثال، در برخی روایت­‌های غیرخطی، ابتدا سکانس نهایی داستان نمایش داده می­‌شود و سپس، فرایند داستان از نقطه آغاز نمایش داده می شود (مانند: فیلم «داستان عامه­‌پسند»، کوئینتین تارانتینو، 1994).
 
وی افزود: مانستربرگ همه موارد پیشین را در خدمت باورپذیر ساختن فیلم می­‌داند؛ یعنی شبکه‌­ای از عناصر در فیلم گردهم می‌­آیند تا کنش باور و اعتقاد مخاطب در فیلم بازسازی شود و در نتیجه، باور به واقعی بودن داستان در تماشاگر پدید آید. حاصل باورپذیری فیلم، برانگیختن احساسات مخاطب است که هدف نهایی هر فیلمی است. به بیان دیگر، باورپذیری موجب می­شود تا احساسات خاصی در فیلم متجلی شوند که در واقع شبیه­‌سازی احساسات تماشاگرند. این شبیه­‌سازی منجر به برانگیخته شدن احساسی مخاطب هنگام تماشای فیلم می­شود. گاهی احساساتی مشابه احساسات شخصیت‌های داستان در مخاطب برانگیخته می‌شود؛ مثلاً در فیلم دلسوزی مادری به فرزندش را می‌­بیند و نظیر همین احساس در وجودش بیدار می‌­شود. اما گاهی احساس پدیدآمده در مخاطب برخلاف احساس به نمایش‌ ­درآمده در فیلم است؛ این اتفاق در فیلم­‌های کمدی و طنز بسیار رخ می­‌دهد؛ به‌عنوان نمونه، در فیلم «لیلی با من است» (کمال تبریزی-1374) رنج­‌های شخصیت اصلی داستان به تصویر درآمده است، اما مخاطب با دیدن آن می­‌خندد و لذت می‌­برد. مانستربرگ از مجموع این مطالب و اموری چون برهم خوردن روابط علی معلولی در فیلم نتیجه می­‌گیرد که فیلم نه تنها در صدد نمایش و بازتاب واقعیت نیست، بلکه خود را با خصوصیات و کنش­‌های ذهنی مخاطب هماهنگ می‌­کند.
 
این پژوهشگر در ادامه گفت: فضای کلی حاکم بر این نظریه، تحلیل ظاهر محسوس و مشاهده‌­پذیر فیلم یا به تعبیر دیگر، تحلیل صورت و فرم فیلم است؛ در حالی­‌که همواره در فیلم، ما شاهد معانی برآمده از دل صورت و فرم هستیم. این معانی بخشی از وجود فیلم هستند. در حقیقت، صورت و فرم فیلم، دربردارنده این معانی است و آن را بازتاب می‌­دهد؛ به‌عنوان نمونه، احساس انسانی به نمایش درآمده در فیلم، از جنس امور محسوس نیست، بلکه معنایی است که از طریق نشانه‌­ها و نمادهای محسوس در دل صورت و فرم گنجانده شده است. بنابراین، اگر در تحلیل پدیده فیلم، وارد ساحت و لایه معنایی شویم، خواهیم دید که فیلم به خوبی واقعیت‌­های نامحسوس و معنایی را بازتاب می‌­دهد. ضمن اینکه به اذعان مانستربرگ در بخشی از کتابش، فیلم در همان لایه محسوس خود نیز وام­دار واقعیت است؛ به این صورت که هر تصویری به ناچار عناصر و مواد اولیه خود را از واقعیت­‌های محسوس جهان خارج می‌­گیرد؛ پس می‌­توان گفت: فیلم حتی در صورت و فرم ظاهری خود نیز واقعیت‌­ها را بازتاب می­‌دهد. البته این سخن به معنای انطباق کامل فیلم با واقعیت در فرم و معنا نیست، بلکه اگر بازتاب واقعیت را امری دارای مراتب و درجات بدانیم، به راحتی خواهیم گفت: مراتبی از واقع‌­نمایی در لایه صورت و فرم و نیز در لایه معنایی فیلم اتفاق می‌­افتد. تفکیک میان دو بُعد صورت و معنا در پدیده­‌ها، یکی از مبانی فلسفی دقیق در فلسفه اسلامی و به ­ویژه حکمت متعالیه صدرایی است که از آن در تبیین رابطه فیلم و واقعیت بهره بردیم.
انتهای پیام
خبرنگار:
علی فرج زاده
دبیر:
سلما آرام
captcha