کد خبر: 4362024
تاریخ انتشار : ۱۳ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۶
یادداشت

وداعی که پایان نیست

راستش را بخواهی، ما در روزهای جنگ آنطور که باید برایت عزاداری نکردیم چون فرصت عزاداری نبود و باید محکم می‌ایستادیم، امروز اما، در آستانه وداع و بدرقه‌ات، انگار تمام اشک‌هایی که آن روزها در دل حبس کرده بودیم، راه خود را به چشم‌هایمان پیدا کرده‌اند. بعضی بدرقه‌ها، پایان یک حضور نیست؛ آغاز دلتنگی ملتی است که تازه فهمیده چه بر سرش آمده است.

رهبر شهیدبعضی داغ‌ها را نه می‌شود همان روز فهمید، نه همان روز برایشان گریست. بعضی مصیبت‌ها آن‌قدر بزرگ‌اند که ذهن، از پذیرششان ناتوان می‌شود و دل، فرصت سوگواری پیدا نمی‌کند. باید زمان بگذرد، هیاهوها فروکش کند و غبار حادثه بنشیند تا تازه بفهمی چه چیزی را از دست داده‌ای.

داغ سنگین شهادت و از دست دادنت، نه در همان روزهای آغازین این جنگ نابرابر برایمان قابل هضم بود و نه حالا که آتش و غبار نبرد تا اندازه‌ای فرو نشسته است. راستش را بخواهی، این روزها، از وقتی خبر برگزاری مراسم وداع و تشییعت را شنیدیم، عمق این مصیبت را بیشتر احساس می‌کنیم؛ انگار اندوهی که در هیاهوی جنگ مجال بروز نداشت، حالا راه خود را به دل‌هایمان باز کرده است.

ما در میانه جنگ، برای تو پدر امت عزاداری نکردیم؛ نه اینکه داغ نداشتیم، بلکه فرصت داغداری نداشتیم. تنها تلاش کردیم درس‌هایی را که باید سال‌ها پیش از مکتبت آموخته و در زندگی‌مان جاری کرده بودیم، در سخت‌ترین امتحان عمرمان پس بدهیم. کشورمان، ایران عزیز، با عزیزترین سرمایه خود هدف حمله وحشی‌ترین و شقی‌ترین افراد تاریخ قرار گرفته بود. اگر شاگردان شایسته مکتبت بودیم، باید پیش از آن روز، مقاومت را نه فقط در شعار، که در جان و رفتار خود تمرین کرده بودیم. اما نهم اسفند، امتحانی بود که ناگهان و بدون هیچ آمادگی، پیش روی همه ما قرار گرفت.

با همه دردی که از نبودنت می‌کشیدیم، با همه داغی که بر دل ما گذاشتند، با همه حس یتیمی و بی‌پناهی که یکباره بر سرمان آوار شد، با همه لحظه‌هایی که گمان می‌کردیم دنیا بعد از تو دیگر رنگی ندارد و آخر دنیاست؛ چاره‌ای جز ایستادن نداشتیم. باید می‌ایستادیم؛ همان‌گونه که سال‌ها ایستادن را به ما آموخته بودی و با نثار خونت این آیه را برای ما معنا کردی «فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ» (هود، ۱۱۲) تا ما نیز اهل ایستادگی باشیم.

آن روزها آن‌قدر از درون شکسته بودیم که گویی توان نفس کشیدن هم نداشتیم. اندوه، همه وجودمان را دربر گرفته بود. آنقدر خود را باخته بودیم و این ناراحتی تمام وجودمان را گرفته بود که شعار «خدای خامنه‌ای زنده است»، جانی دوباره به ما بخشید.

تازه آن روزها بود که فهمیدیم در رابطه امام و مأموم، چه کم‌کاری‌هایی داشته‌ایم؛ فهمیدیم بسیاری از سفارش‌هایت را شنیده بودیم، اما آن‌گونه که باید، زندگی نکرده بودیم. خواستیم دست‌کم در این آزمون، اندکی جبران کنیم؛ بایستیم، هوشیار بمانیم و نگذاریم دشمن، پس از این داغ بزرگ، با توطئه‌های دیگر، ما را دوباره غافلگیر کند.

ما مردم، در آن روزها جز این کاری از دستمان برنمی‌آمد که یتیم‌وار در میدان‌ها و خیابان‌های شهر حضور داشته باشیم و با این حضور فریاد بزنیم که حالا دیگر بیداریم؛ هرچند این بیداری، بهای سنگینی داشت. «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ» (رعد، ۱۱)

اما تمام اینها ابتلائات دنیاست، جنگ یک ابتلا بود. فقدان تو یک ابتلا بود. رفتار ما در آن روزها یک ابتلا بود. وفاداری یا بی‌تفاوتی هم یک ابتلا بود و می‌د‌انیم به گفته قرآن کریم «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ و بی‌تردید شما را به چیزی اندک از ترس و گرسنگی و کاهش بخشی از اموال و کسان و محصولات [نباتی یا ثمرات باغ زندگی از زن و فرزند] آزمایش می‌کنیم. و صبرکنندگان را بشارت ده. » (بقره / آیه 155)

قرآن از «خوف» و «نقص در جان‌ها» به عنوان آزمون‌های الهی یاد می‌کند. گویی پیش از آنکه مصیبت‌ها بر انسان نازل شوند، خداوند خبر داده است که جامعه مؤمن، ناگزیر روزهایی را تجربه خواهد کرد که ترس، فقدان و اندوه، بخشی از امتحان الهی او خواهد بود. شاید آنچه بر ما گذشت، بیش از هر چیز، آزمونی برای سنجش صبر، ایمان و استقامت بود.

رهبرا...، آقاجان...، آقا سید علی جان...، ما مردمی که خود را جان نثارت می‌دانستیم و همواره از پس نمازها شعار «خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست» سر داده بودیم، را ببخش و حلال کن که نشد جان فدایت باشیم، ما را حلال کن که پس از نثار خون پاکت همچون حسین(ع) ما را بیدار کردی.

چه خون دلها که برای عزت ایران و ایرانی نخوردی، چه رنج‌های بی‌شماری بر دوش کشیدی تا این کشتی در طوفان‌های سهمگین، از مسیر اسلام منحرف نشود.  می‌دانیم در داخل و بیرون از کشور تلخی‌های شما را رنجاند و هیچ وقت از آنها دم نزدی، تلخی‌هایی که شاید هر کدام برای از پا درآوردن مردی کافی بود، اما هیچ‌گاه لب به شکایت نگشودی و همواره از مردم کشورت با مهر، احترام و امید سخن گفتی؛ گویی همه رنج‌ها در برابر سربلندی این ملت، برایت ناچیز بود.

هر وقت سخن از مردم به میان می‌آمد، لحن صدایت فرق می‌کرد. بارها گفتی «مردم بزرگ‌ترین سرمایه این کشورند،» بارها هشدار دادی که «اعتماد مردم سرمایه‌ای است که نباید آسیب ببیند» و هر جا سخن از پیروزی‌های این ملت بود، سهم نخست را به مردم دادی، نه به مسئولان. همیشه از ایمان، بصیرت، صبر، وفاداری و حضور مردم گفتی و باور داشتی که این ملت، «پشتوانه حقیقی انقلاب است». شاید همین بود که هیچ‌گاه خودت را جدا از مردم ندیدی؛ زیرا حکومت را، آن‌گونه که امیرالمؤمنین(ع) در عهدنامه مالک اشتر ترسیم می‌کند، نه عرصه فرمانروایی، بلکه میدان امانت‌داری و خدمت به بندگان خدا می‌دانستی.

بعد از شهادت حاج قاسم، عمار و علمدارت، برایمان از «مکتب سلیمانی» گفتی؛ شهید سلیمانی را مکتب خواندی، مکتبی که قرار بود با رفتن صاحبش زنده‌تر بماند و راهش در دل‌ها ادامه پیدا کند. حالا که رفته‌ای می‌بینیم که مکتب خودت، آقاجان، مکتب حسین(ع) است؛ مکتبی که با خون خود آن را آبیاری کردی، همچون حسین(ع) در مقابل سفاک و ظالم زمانه ایستادی و درس مقاومت دادی. همانطور که خودت فرمودی «مثلی لا یبایع مثل یزید» با یزید زمانه که به جرأت می‌توان گفت پست‌تر از یزید دوران امام حسین(ع) است بیعت نکردی و این را در گوش دنیا فریاد زدی.

اگر بخواهم مکتبت را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم مکتب تو، همان مکتب عاشوراست؛ مکتب ایستادگی، تکلیف، عزت و مقاومت. مکتبی که تنها با سخن گفتن شکل نگرفت، بلکه با سال‌ها صبر، مجاهدت، تحمل رنج و از خودگذشتگی معنا پیدا کرد.

در فرهنگ قرآن، استقامت تنها ایستادن در میدان نبرد نیست؛ ایستادگی بر حق، حتی در سخت‌ترین شرایط، معنای حقیقی استقامت است. قرآن از پیامبر می‌خواهد «همان‌گونه که مأمور شده‌ای، استقامت کن». شاید راز ماندگاری هر مکتب نیز در همین استمرار بر حق باشد، نه در آسانی مسیر.

تاریخ نشان داده است که گاه شهادت یک شخصیت، بیش از دوران حیات او، به گسترش اندیشه و مکتبش کمک کرده است. تو با تکیه بر مکتب حسین(ع) مقتدایت، همچون جد غریبت تشنه و گرسنه خدا را ملاقات کردی، همچون حسین(ع) با خانواده خود جان را در راه خدا فدا کردی و بدان همچون‌ حسین(ع) خونت در وجود ما می‌جوشد.

امسال محرم در میان ما نبودی، روضه‌هایت برپا نبود اما در تمام هیئت‌ها، مردم عزادار حسین(ع) برایت گریستند، تو عاشورا را جور دیگری برایمان معنا کردی، ملتی که امام معصوم خود را ندیده ملتی که همیشه فقط، از عاشورا و کربلا شنیده بود، امسال عاشورا را مصور می‌دید.

امسال برای نخستین‌بار فهمیدم چرا می‌گویند عاشورا، حادثه‌ای جاری در تاریخ است. تا پیش از این، کربلا را می‌خواندیم، امسال اما بخشی از آن را با تمام وجود لمس کردیم.

ما سال‌ها از عاشورا شنیده بودیم؛ از مظلومیت امام حسین(ع)، از وفاداری یارانش، از قساوت دشمنانش و از داغی که قرن‌هاست بر دل آزادگان مانده است. اما امسال، گویی بخشی از آن اندوه را نه فقط با گوش، که با جانمان لمس کردیم. فهمیدیم داغ از دست دادن پیشوا، تنها یک روایت تاریخی نیست.

هر بار که روضه مظلومیت سیدالشهدا(ع) را می‌شنیدیم، بی‌اختیار به یاد تو می‌افتادیم و بیش از گذشته می‌فهمیدیم که چرا تاریخ، عاشورا را پایان‌ناپذیر می‌داند. گویی امسال، اشک‌هایمان تنها برای گذشته نبود؛ برای امروز هم بود، برای داغی که تازه بر دل یک ملت نشسته بود.

در مقابل، چهره‌های ظلم و قساوتی همچون یزید، شمر، خولی، عمر سعد و همه ناپاکان جبهه باطل واقعه کربلا را با به یادآوری افرادی چون نتانیاهو و ترامپ برای خودمان تصویر سازی کردیم و «حرب لمن حاربکم» را برای خودمان بیشتر از قبل معنا کرديم و تبری از دشمنان خدا را بیشتر لمس کردیم. این پست فطرتان تاریخ برایمان دیگر تنها نام‌هایی در کتاب‌های تاریخ نبودند. فهمیدیم جبهه باطل، اگرچه نام‌ها و زمانه‌هایش تغییر می‌کند، اما خوی استکبار، ظلم و ستم همان خوی همیشگی است؛ همان روحیه‌ای که در هر عصر، در سیمای ستمگران زمان جلوه می‌کند.

خلاصه آقاجان! امروز خون تو در تمام رگ‌های ایران می‌جوشد، حال دل یتیمانت عجیب خراب و دلتنگت است کاش به قول آن مداح معروف (مهدی رسولی) «یکی بهم بگه دروغه... بهم بگید باز دوباره آقام سخنرانی داره...» کاش دوباره تو را در قاب تلویزیون می‌دیدیم دوباره آن تصویر آشنا را ببینیم و بشنویم که قرار است برای مردم سخن بگویی. هنوز هم گوشمان منتظر همان صدای آرام و مطمئن است؛ انتظاری که می‌دانیم دیگر پاسخی در این دنیا ندارد، اما دل از آن دست نمی‌کشد.

شرکت در مراسم تشییع و وداعت سخت جانکاه است، سخت‌تر از تشییع پدر خونی خودمان. داغ تو پدر امت، از داغ پدران خونی خودمان سنگین‌تر است. کاش فدایی‌ات شده بودیم و چنین روزی را در عمر خود نمی‌دیدیم. کاش سهم ما، فدا شدن در راه آرمان‌هایی بود که تو تمام عمر برایشان ایستادی، نه تماشای روزی که باید با بغض، پیکرت را بدرقه کنیم.

و حالا که برای آخرین‌بار آمده‌ایم تا با تو وداع کنیم، تازه می‌فهمیم آنچه این روزها بر دل‌هایمان گذشته، فقط اندوه یک فقدان نبود؛ آغاز داغی بود که شاید تا سال‌ها هضم نشود. بعضی رفتن‌ها پایان یک زندگی نیست؛ آغاز دلتنگی یک ملت است.

و با همه این اندوه، هنوز امید، آخرین چیزی است که از دل‌هایمان رخت برنبسته است. باور داریم که راه حق، با رفتن هیچ انسانی متوقف نمی‌شود و مسئولیت ادامه دادن آن، بر دوش کسانی است که می‌مانند. طنین صدای آرامش بخشتان که فرمودید «عزیزان من ناامید نشوید همه چیز امید بخش و نوید دهنده است برای ما ...».

تنها چیزی که در این حال و اوضاع دل ما را قرص می‌کند و انگیزه می‌دهد جانشین خلفی است که بعد از شما انتخاب شد، حقا و انصافا که تربیت شده مکتب خودتان است و باعث فخر ایران و اسلام.

آقای شهید ما نزد ارباب خود، سید و سالار شهیدان، همچون گذشته، ما را، مردم و ملتت را دعا کن.

به امید اینکه نثار خون عزیز و پاک شما زمینه فتح و پیروزی بر شقی‌ترین و نامردترین دشمنان اسلام و بشریت را سرعت ببخشد و این انقلاب را به نهضت جهانی مهدی(عج) متصل کند. خون تو جهان را به خروش انداخته است، این ذبح عظیم زمینه بیداری انسان‌های آزاده دنیاست.

امروز وداع ما، خداحافظی نیست بلکه سلام است، سلامی به تو، راه تو، مسلک و مکتب تو که باید بیش از پیش آن را ارج بنهیم، این وداع همچون سلام پایان نمازهایمان است؛ «السلام علیک و رحمه الله و برکاته».

انتهای پیام
دبیر:
اکرم یوسفی پارسا
خبرنگار:
اکرم یوسفی پارسا
captcha