اوایل دهه محرم که جزئیات مراسم وداع و تشییع رهبر شهید عزیزمان اعلام شد، غباری از غم و نگرانی بر دلم نشست، نمیدانم شاید بهخاطر اینکه با اعلام این خبر و اطلاعیه، دیگر باید رفتن و نبودن آقای شهید ایران را باور میکردم، درست است که چهارماه از شهادت ایشان گذشته و طبیعتاً ذهن آدم باید این ضایعه و مصیبت را پذیرفته باشد، اما اینطور نبود، تازه داغ دلمان تازه شده بود.
هر طور شده باید در مراسم تشییع شرکت میکردم، حتی شده سینهخیز به تهران میرفتم، قلبم طاقت دوری و شرکت نکردن در این مراسم را تاب نمیآورد. تا مشخصشدن برنامه سفر که از همدان به تهران چگونه بروم، دل توی دلم نبود. این روزها جزئیات حال و هوای کتابی که خیلی وقت پیش خوانده بودم، خیلی در ذهنم میآمد، چقدر احساسات «ارمیا» را در این کتاب (به قلم رضا امیرخانی) درک میکردم جانباز ویلچری که هر طور شده با وجود مخالف خانواده مسیحیاش میخواست خود را به مراسم تشییع امام برساند و در نهایت به دلیل ازدحام بالای جمعیت و زیر و دست و پای افرادی که برای تشییع امام رفته بودند، جان به جان آفرین تسلیم میکند.
همیشه وقتی خاطرات رحلت امام خمینی(ره) را میشنیدم یا از قاب تلویزیون تصاویرش را دیده بودم با وجود اینکه آن دوران را درک نکرده بودم، اما با خودم میگفتم اگر آن زمان بودم حتما هرطور شده برای مراسم به تهران میرفتم، در پس این فکر هیچ وقت جرئت نکرده بودم به نبود حضرت آقا حتی فکر کنم.
اما بشر عجیب موجودی است، در طول عمرش، روزگاری را به خود میبیند که حتی تصورش را هم نمیتواند بکند، هنوز هم باورمان نمیشود چنین روزگاری را دیدیم و همچنان هستیم، واقعاً «ما را به سخت جانی خود اینگونه گمان نبود». همانطور که قرآن فرمود «لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ...» (حشر / 21)، گویا خیلی از سختیها، تلخیها و ناگواریها را قرار بوده تاب بیاوریم.
برنامه رفتن به تهران برای مراسم تشییع فراهم شد، بعدازظهر یکشنبه از همدان راه افتادیم، با کاروان دانشگاهیان اعزام شدیم، ناگفته نماند سفر برنامهریزی خوبی داشت و واقعا همه پای کار آمده بودند، حدود 10 اتوبوس و 4 میدل باس با هم از مزار شهدای گمنام دانشگاه بوعلی سینا راه افتادیم. هدف ما شرکت در مراسم تشییع بود اما دلمان میخواست، بشود و در برنامه مصلی هم شرکت کنیم، مسیر رسیدن به تهران از آنچه فکرش را میکردیم طولانیتر شد.
ساعت 7 عصر بود که به محل اسکان که دانشگاه علامه طباطبائی بود رسیدیم، در مسیر همه آرام و قرار نداشتند که اگر بشود خود را به مصلی برسانند، در دلم از آقای شهید خواستم خودش جور کند که بتوانیم در مصلی هم حضور پیدا کنیم. آخرین روز وداع بود و از قبل اعلام شده بود که مراسم ساعت 20 تمام میشود و گویی از یک ساعت قبل دیگر دربهای مصلی برای ورود بسته میشود.
امیدمان را از دست دادیم که دیگر نمیرسیم که متوجه شدیم مراسم مصلی تا ساعت 22 تمدید شده، قبل از اینکه پذیرش شویم و داخل محل اسکان شویم با همان کولهپشتی و وسایل، با مترو به سمت مصلی رفتیم.
حدود یک ساعت و نیمی طول کشید تا به محل مصلی رسیدیم. ورودی مصلی حال و هوای اربعین برایم زنده شد، لحظهای که وارد مهران یا مرز خسروی میشوی و خادمان ایرانی به شما خوشآمد میگویند، اینجا در مصلی نحوه پذیرایی، استقرار موکبها، سبک خادمی خادمان، مدل زائران، لباسهای یک دست مشکی این حس را تشدید میکرد.
دلتنگ آقا بودم و ذوقزده از اینکه شرایط حضور فراهم شد. به صحن اصلی مصلی رسیدیم، یاد نماز جمعه نصر افتادم با چه ذوقی آمدیم پشت آقا نماز بخوانیم، عجب روز خوبی بود آن روز، اما اکنون دیدن تابوت آقا، جان را از دست و پایمان برد، دلم میخواست، حضرت آقا ایستاده بود و سخنرانی میکرد، دلم میخواست برای نماز آقا را در آن جایگاه میدیدم. اما افسوس که تابوتهای منقش به پرچم مقدس ایران جای آقای مقتدرمان به چشم میخورد، عجب غمی داشت و با دیدن آن غربتی بر دل سنگینی میکرد. وسط صحن مصلی چقدر بوی عاشورا، اربعین و امام حسین(ع) در فضا پیچیده بود، انگار شب عاشورا بود، حسین هلالی مداح لحظات آخر در مصلی بود و عاشورایی میخواند، روضه امام حسین(ع) چقدر به این مراسم میآمد.
قبل از راهیشدن به تهران و از روز شنبه، مراسم وداع مصلی از قاب تلویزیون و رسانهها را دنبال میکردم، اما اکنون که خودم در مصلی بودم کجا و آن تصاویر کجا، حال و هوای اینجا خیلی غریب بود. در اطرافم خیلیها گریه و عزاداری میکردند، خانمی کنارم بود که از حال رفت و روی صورتش آب میپاشیدند، بعید میدانم کسی در مرگ پدر خود بعد از چهار ماه همچنان در این حد بیتاب باشد، اما مردم ایران این چنین بیتاب پدر امت خود بودند.
هرچه به ساعت 22 نزدیک میشدیم دلهای داغدار و دلتنگ بیشتر التهاب پیدا میکرد، آرام آرام چراغهای مصلی خاموش شدند و فقط چراغهای سرخرنگ روشن ماند؛ دیگر راستی راستی باید با آقا خداحافظی میکردیم، آقاجان طی این 47 سال و بعد امام خمینی(ره) خیلی زحمت ما و کشور را کشیدید، حلالمان کنید. شفیع ما پیش ارباب باشید، دستمان را بگیرید تا همیشه در خط سرخ حسین(ع) و شهدایی چون شما باشیم. به جایگاه شما پیش امام حسین(ع) غبطه میخوریم، از نبودنتان داغداریم؛ اما این شهادت گوارای وجودتان، راستی که سرنوشت فرزندان خمینی چیزی جز شهادت نباید باشد.
خادمانی که روی سکو حضور داشتند همه رو به جایگاه و سمت تابوتها چرخیدند و با سلام نظامی دقایق آخر مراسم، به قائد شهید ادای احترام کردند، مردم در سینهزنی لحظات آخر، بر سر خودشان میزدند و همه شعار انتقام میدادند.
چراغها خاموش شد و پردههای مقابل جایگاهی که تابوتها قرار داشتند بالا آمد و در یک لحظه دیگر تابوتها از جلوی چشمانمان پنهان شد. غربتی در دلمان نشست که شاید بخش زیادی از این غربت بهخاطر این بود که رهبر عزیزمان آقا سیدمجتبی در مراسم نیستند تا با وجود ایشان تسلی پیدا کنیم، کاش این بازداندگی نظامی و شرایط امنیتی به جایی رسیده بود که مثل شرایط معمول عزداری امکان حضور ایشان در مراسم بود و مراسم وداع و تشییع حضرت آقا چنین غریبانه نبود، غربتی که این نیز بوی کربلا و شهادت امام حسین(ع) را داشت.
از مراسم تشییع دیروز، روز دوشنبه هم اگر بخواهم در این سفرنامه کوتاه بگویم، حال و هوای مراسم تشییع هم خیلی شبیه اربعین حسینی بود، الحق و انصاف که برنامه ریزیها و نحوه خدمترسانی همگی خیلی خوب بود، همه با جان و دل پای کار بودند، در مسیری از مراسم تشییع نزدیک میدان آزادی لحظاتی را خواستیم استراحت کنیم و بنشینیم که متوجه شدیم تعدادی از بانکها باز هستند و با کولرهای روشن، زائران آقای شهید میتوانند آنجا کمی استراحت کنند. چنین صحنههای همراهی و خدمترسانی به وفور در شهر تهران دیده میشد.
تنها چیزی که کمی مردم را رنجاند که کاری به دلایل ظاهری و پنهانی و امنیتی آن ندارم، حرکت ندادن کاروان پیکر شهدا در بین جمعیت بود که این مهم دیر رقم خورد و ما و بسیاری دیگر از زائران که مجبور به بازگشت بودیم و تا ظهر در مراسم حضور داشتیم نتوانستیم پیکر شهدا را ببینیم یا همراهی کنیم، از این رو مراسم در این ساعات خیلی شکل تشییع به خود نگرفت و شبیه یک مراسم راهپیمایی خونخواهی امام شهید بود.
یادداشت: اکرم یوسفی پارسا
انتهای پیام