کد خبر: 4366454
تاریخ انتشار : ۰۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۵
یادداشت

اربعین از فاصله نزدیک

اربعین را از دور می‌شود در پرچم‌ها، موکب‌ها و انبوه جمعیت دید، اما از نزدیک، روایت پاهای خسته، شانه‌های سنگین و دست‌هایی است که بی‌تکلف به یاری می‌رسند؛ روایت آدم‌هایی که در طول این جاده، هنوز حواسشان به یکدیگر است.

پیاده روی اربعین

صبح هنوز نیامده بود، اما آدم‌ها بیدار بودند. جاده در آن ساعت، رنگ مشخصی نداشت؛ نه شب بود، نه روز. چیزی میان خاکستری و صورتی، مثل صورت آدمی که تازه از خواب بیدار شده باشد.

از موکب، بوی چای و نان می‌آمد. مردی بند کفشش را می‌بست. زنی بطری‌های آب را میان بچه‌ها تقسیم می‌کرد. چند نفر هنوز کنار ستون‌های موکب خواب بودند. 

پیرمرد کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود. مردی لاغر با صورتی آفتاب‌سوخته. جاده جلو پایش کش آمده بود. کوله را روی شانه‌اش جابه‌جا کرد و قدم اول را برداشت.

چند متر جلوتر، پسر بچه‌ای کنار مادرش راه می‌رفت. کفش‌هایش کمی بزرگ بود و هر بار که قدم برمی‌داشت، بند یکی از کفش‌ها روی زمین کشیده می‌شد. مادر خم شد. بند کفشش را بست و گفت: «آروم‌تر برو.»

ما درباره اربعین زیاد حرف زده‌ایم. از پرچم‌ها گفته‌ایم، از موکب‌ها، از جمعیت، از آدم‌هایی که از کشورها و زبان‌های مختلف می‌آیند و برای چند روز، همه تفاوت‌هایشان را کنار جاده می‌گذارند، اما یک چیز را کمتر دیده‌ایم. پایی که از صبح راه رفته. لب‌هایی که از تشنگی ترک برداشته. پیشانی‌ای که عرق روی آن نشسته و شانه‌ای که زیر کوله خم شده است.

هنوز ساعت هشت نشده بود که پیراهن پیرمرد دیگر شباهتی به پیراهنی که صبح پوشیده بود نداشت. خاک روی سرشانه‌هایش نشسته و عرق، پارچه را به پشت و سینه‌اش چسبانده بود. هر چند قدم یک‌بار، دست می‌برد زیر یقه و آن را از گردنش جدا می‌کرد؛ فقط به اندازه‌ یک نفس.

مردی که از کنارش رد می‌شد، لحظه‌ای ایستاد و به پیراهن خیس پیرمرد نگاه کرد. گفت: «حاجی، یه پیراهن اضافه نداری؟» پیرمرد دست برد روی بند کوله «دارم» «پس چرا عوضش نمی‌کنی؟» پیرمرد لبخند کمرنگی زد و گفت: «بعداً.»

مرد چند لحظه نگاهش کرد؛ انگار می‌خواست بفهمد بعداً یعنی کی. اما چیزی نپرسید. بطری آبش را از کوله بیرون آورد، به طرف پیرمرد گرفت و گفت: «حداقل اینو بخور.»

پیرمرد بطری را گرفت. یک جرعه نوشید و بطری را پس داد. مرد رفت و در جمعیت گم شد. پیرمرد چند لحظه به پشت سرش نگاه کرد و بعد زیر لب گفت: «چیزی نیست» و راه افتاد.

گاهی ما رنج را با ارزش اشتباه می‌گیریم. انگار هرچه بیشتر سختی بکشیم، زیارت‌مان عزیزتر می‌شود. آفتاب که بالا می‌آید، بدن فرق میان ایمان و بی‌احتیاطی را نمی‌فهمد. اگر پاهایت تاول زده باشند، درد می‌گیرند. اگر پیراهنت گرما را روی پوستت نگه دارد، پوستت می‌سوزد. بدن با کسی تعارف ندارد.

قرار نیست در این راه، رنج بیشتری به خودمان اضافه کنیم. شاید قرار است یاد بگیریم چطور با همین بدن خسته، سالم‌تر و آرام‌تر به راه ادامه بدهیم. آخر زیارت را همین پاها می‌برند تا آخر جاده. اگر قرار بود هرچه بیشتر به بدنمان آسیب بزنیم، آدم بهتری باشیم، آن‌وقت مراقبت چه معنایی داشت؟

مادر، وقتی پیراهن سبک‌تر را برای بچه‌اش در کوله می‌گذارد، او را از زیارت دور نمی‌کند. وقتی زائر زیر سایه می‌نشیند، ایمانش را زمین نمی‌گذارد. وقتی پیرمرد کفش‌هایش را درمی‌آورد و پاهایش را نگاه می‌کند، از راه برگشته نیست. 

ظهر که رسید، آفتاب دیگر شبیه آفتاب صبح نبود. جاده سفید شده بود. آدم‌ها کمتر حرف می‌زدند. هرکس گوشه‌ای برای خودش پیدا کرده بود؛ یک صندلی پلاستیکی، تکه‌ای موکت، دیوار کوتاهی، سایه کامیونی، حتی سایه آدم دیگری. 

همان بچه را دیدم که صبح بند کفشش را بسته بود. این بار خودش را روی شانه مادر انداخته بود. مادر به صورتش نگاه کرد. پرسید: «حالت خوبه؟» پسر چشم‌هایش را باز کرد «آره»؛ مادر گفت: «دروغ نگو» پسر خندید و بعد سرش را دوباره روی شانه مادر گذاشت. مادر بطری آب را باز کرد و کمی آب خورد. بعد بطری را روی پیشانی بچه گذاشت. پسر گفت: «سرده»؛ مادر گفت: «خوبه.» 

آن شب، وقتی جاده آرام‌تر شده بود، هنوز صدای قدم‌ها از دور می‌آمد؛ بعضی‌ها تازه قصد راه داشتند و بعضی، خسته از مسیر گوشه‌ای به خواب رفته بودند.

همان‌جا به این فکر کردم که اربعین، برخلاف آنچه از دور دیده می‌شود، در هیاهوی جمعیت و امتداد بی‌پایان جاده اتفاق نمی‌افتد؛ اربعین، از نزدیک اتفاق می‌افتد. در فاصله‌ کوتاه میان دو آدم. در دستی که بی‌هیچ سؤالی به شانه‌ای خسته می‌رسد. در بطری آبی که از دستی به دست دیگر می‌رود و در لقمه‌ای که بی‌منت تقسیم می‌شود.

شاید راز این جاده همین باشد؛ اینکه با همه‌ طولانی بودنش، فقط به کربلا ختم نمی‌شود. آدم‌ها چیزی در این مسیر جا می‌گذارند؛ خستگی، غرور، بی‌تفاوتی... و چیزی با خودشان برمی‌گردانند؛ دل نرم‌تر، چشم بیدارتر و عادتی کوچک اما عمیق برای بیشتر دیدن آدمی که کنارشان راه می‌رود.

اربعین جاده‌ای که آدم‌ها را به یک مقصد می‌رساند، اما پیش از رسیدن، چیزی مهم‌تر به او یاد می‌دهد: اینکه در میان این همه راه و خستگی چطور آدم بماند و شاید تمام فلسفه‌ این مسیر هم همین یک جمله باشد: «کربلا مقصد راه است اما آدم ماندن، خود راه.»

انتهای پیام
دبیر:
الناز دادمهر
خبرنگار:
مریم اصغرپور
captcha