به قلم سیدمحمدعطاری؛ مدیر اداره امور بینالملل دانشگاه امام صادق(ع)
در روز وداع با پیکرهای مطهر رهبر شهید انقلاب و خانواده ایشان، وقتی آخرین پلههای ورودی مصلی امام خمینی(ره) تهران را به سمت بالا طی میکنی، ناگهان میدانی عظیم پیش روی تو باز میشود. انگار چشم وارد یک افق دیگر میشود؛ افقی که در آن، هر چیز معنا را با خود حمل میکند و هیچ رنگی فقط رنگ نیست، هیچ پرچمی فقط تکهای پارچه نیست و هیچ چهرهای فقط چهرهای عزادار نیست. در انتهای فضای باز مصلی امام خمینی(ره)، بر سکویی بلند، پیکرهای شهدا آرام اما مقتدر جای گرفتهاند، در آغوش پرچم سهرنگ وطن، چنان که گویی خود خاک این سرزمین آغوش گشوده و فرزندانش را به سینه فشرده است؛ اما کافی است نگاهت از آن نقطه بلند به سوی پایین بلغزد تا ناگهان دریایی از آدمها، از دستها، از چشمها، از اشکها و از پرچمها روبهرویت موج بزند و در میان آن همه سیاهی لباسهای عزا و سپیدی چهرههایی که زیر آفتاب داغ ظهر و زیر فشار بغض ایستادهاند، این سرخی است که از همه چیز پیشی میگیرد، سرخی پرچمهایی که در باد میلرزند و از دور، مثل زبانههای آتش جمعی، مثل زخمهای برافراشته تاریخ، مثل فریادهای بیصدا، چشم را میربایند.
همین تضاد است که صحنه را میآراید: بالا، آرامش شهدا که پیکرهای مطهرشان مزین به پرچم ایران اسلامی است؛ پایین، خروش بیامان مردمی که زیر پرچمهای سرخ ایستادهاند و گویی میخواهند به جهان بگویند که این سوگ، یک سوگ خاموش و منزوی نیست، بلکه داغی است که به عهد بدل میشود، اندوهی است که به حرکت درمیآید و فقدانی است که از آن، ارادهای تازه میجوشد. آنجا، رنگ سرخ فقط یک رنگ نیست؛ حافظهای است که از سینههای سوخته بیرون آمده، نشانهای است که خون را از سطح حادثه به عمق تاریخ میبرد و زبانی است که بدون آنکه سخن بگوید، همه چیز را میگوید؛ ما فراموش نمیکنیم، ما رها نمیکنیم، ما این خون را در زمین سکوت دفن نمیکنیم.
این سرخی، در تاریخ این سرزمین و در حافظه مسلمانان، همواره نشانه خون طلبنشده بوده است؛ نشانه آن زخمی که هنوز مرهم نگرفته، آن مظلومی که هنوز داد او ستانده نشده، آن فریادی که هنوز به پایان نرسیده است. در سنتهای کهن، وقتی خون بزرگی به ناحق ریخته میشد، پرچمی سرخ برمیافراشتند تا هم مردم و هم زمان، هر روز به یاد بیاورند که این خون بر زمین نمانده و انتقام آن، نه یک خشم کور، که یک حق معلق است. در فرهنگ عاشورا، این نشانه به اوج میرسد؛ پرچم سرخ حرم حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام قرنهاست برافراشته مانده، نه از آن رو که در دل خود فقط اندوه را حمل کند، بلکه از آنرو که اعلام کند خون کربلا هنوز زنده است و تاریخ هنوز در برابر آن بدهکار است. اینجاست که پرچم سرخ از یک ابزار صرف برای عزا فراتر میرود و به زبان عدالت تبدیل میشود، زبانی که میگوید این خون، مطالبه دارد و این مطالبه تا تحقق کامل حق، خاموش نمیشود.
وقتی در میان آن جمعیت انبوه، پرچمهای سرخ بالا میرود و شعارها یکی پس از دیگری از دل مردم برمیخیزد، معنای انتقام از سطح یک واکنش احساسی و عاطفی به سطح یک مطالبه ارتقا پیدا میکند که به گستره تاریخ ریشه دارد. آنچه از دهان جمعیت شنیده میشود، فقط نشانه سوگ و خشم نیست؛ یک نوع نظم در خروشانی است، یک جهت در احساس، یک مقصد در داغ. شعار «حرف ما یک کلام، انتقام، انتقام» در چنین فضایی، صرفاً تکرار یک خواسته احساسی نیست، بلکه مثل ضربان یک قلب واحد عمل میکند که هزاران سینه را به هم پیوند میزند. مردم در این لحظه، سوگ را به سکون تحویل نمیدهند؛ آن را به نیرویی برای ادامه راه تبدیل میکنند. اندوهی که میتوانست به انزوا و فرسودگی برسد، در اینجا راهی دیگر پیدا میکند: راه مقاومت، راه عهد، راه ایستادن و ادامه دادن.
چنین جمعیتی، خون رهبر شهید را فقط به مثابه فقدان یک شخص بزرگ نمیبیند، بلکه آن را در امتداد خونهای بزرگ تاریخ میفهمد؛ خون کسانی که در هر عصر، در برابر ستم ایستادند و هزینه دادند تا حق، بر زمین نماند. به همین دلیل است که نام «یا لثارات الحسین» در میان این پرچمها و این فریادها اینقدر طبیعی و زنده شنیده میشود. این شعار، فقط یک تکرار تاریخی نیست؛ رمز پیوند امروز با عاشوراست و عاشورا با آینده. آنکس که «یا لثارات الحسین» را فریاد میزند، اعلام میکند که خون حسین علیهالسلام فقط در گذشته نمانده، بلکه در زمان جریان دارد و هر مظلومیتی که در مسیر حق رخ میدهد، در همان شریان تاریخی به آن متصل میشود. از همین روست که در روایات، شعار یاران حضرت ولیّ عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف، «یا لثارات الحسین» معرفی میشود؛ یعنی قله عدالتخواهی تاریخ، نه با فراموشی کربلا، بلکه با بیداری کربلا محقق میشود.

در این میانه، آنچه رخ میدهد، بیش از آنکه یک مراسم سوگواری باشد، نوعی بیداری جمعی است؛ بیداریای که به مردم یادآوری میکند خون، فقط یک ماده زیستی نیست، بلکه حامل معناست، حامل حق است، حامل مسئولیت است. جامعهای که بر گرد پیکر شهید جمع میشود و در کنار تابوت او پرچم سرخ بلند میکند، در واقع به جهانیان اعلام میکند که شهادت را پایان نمیبیند، بلکه آغاز میبیند؛ آغاز مرحلهای که در آن، فقدان به تعهد بدل میشود و داغ، به برنامه آینده. اینجا همان نقطهای است که سوگ، از یک احساس صرف به یک نیروی تاریخی تبدیل میشود. مردم بهجای آنکه زیر غم فقدان خم شوند، قامت خود را به بلندای آن تنظیم میکنند و از درون اشک، نقشه ایستادگی میکشند.
و شاید راز اثرگذاری این صحنه همین باشد: جمعی که زیر آفتاب ایستادهاند، نه فقط عزادارند، بلکه در حال تولید معنا هستند. هر پرچم سرخ، یک جمله است؛ هر شعار، یک تفسیر؛ هر اشک، یک شهادت دوباره بر حقانیت مسیری که شهید پیموده است. در این جمع، رنگها به نشانه تبدیل میشوند و نشانهها به حافظه. پرچم ملی بر فراز پیکرهای شهدا، تصویر تعلق آنان به خاک و ملت را ثبت میکند و پرچمهای سرخ پاییندست، پیوند این خون را با افق فراتر از مرزها نشان میدهد؛ افقی که در آن، عدالت دیگر یک مطالبه محدود سیاسی نیست، بلکه وعدهای است که باید در مقیاس جهان تحقق یابد. از همینجاست که نگاه مردم از مجازات صرف عاملان یک جنایت عبور میکند و به انتظاری عمیقتر میرسد: انتظاری که میداند قصاص حقیقی فقط در حد اجرای حکم عاملان زمینی نیست، بلکه در برچیده شدن سازوکار ظلم است؛ و این همان جایی است که نام ظهور در دل مطالبه انتقام مینشیند.
آیهی «إنا من الْمجْرمين منْتقمون» وقتی در ذهن این جمعیت میچرخد، انتقام را از سطح هیجان انسانی به سنت قطعی الهی میبرد؛ یعنی این خون، بیصاحب نیست و این حق، بیپاسخ نمیماند. مردم وقتی این آیه را در دل دارند، میفهمند که انتقام، نه از سر عصبانیت لحظهای، بلکه از درون یک نظم الهی معنا پیدا میکند. به همین سبب است که شعار انتقام در این صحنه، خشونتطلبی بیقاعده نیست؛ اعلام حضور عدالت است. جامعهای که چنین میاندیشد، به جای آنکه در مرز احساسات زودگذر متوقف شود، احساس را به مسئولیت بدل میکند و مسئولیت را به راه. اینجا دیگر سوگ فقط سوختن نیست، ساختن است؛ ساختن اراده، ساختن همبستگی، ساختن امیدی که از دل خون برمیخیزد.
و چون این خون در منطق عاشورا فهم میشود، معنای آن به افق رجعت هم کشیده میشود. رجعت برای این مردم، فقط یک واژه کلامی نیست که در کتابها بماند؛ یک امید زنده است که شهادت را از محدودیت مرگ رها میکند. وقتی سخن از رجعت به میان میآید، معنایش این است که جبهه حق، فقط در همین صحنه محدود دنیا تعریف نمیشود و اولیای خدا، در مقطعی دیگر، بار دیگر در همین جهان حضور خواهند یافت تا عدالت را با چشم خویش ببینند و در نصرت نهایی شریک شوند. در این افق، آیه «ويوْم نحْشر منْ كل أمةٍ فوْجًا»، همچون دری است که به سوی بازگشت بندگان برگزیده گشوده میشود. در چنین فهمی، شهید فقط رفته نیست؛ او در مسیر حضور دوباره است و خون او نه پایان حیات، که آغاز مرحلهای تازه از نسبت او با تاریخ است.
از اینجا، «رجعت سرخ» معنا پیدا میکند: بازگشتی که رنگ آن از خون و شهادت و وفاداری گرفته شده است. این رجعت، هم در سطح ایمان، هم در سطح حافظه و هم در سطح عمل، خودش را نشان میدهد. مردمی که زیر پرچمهای سرخ ایستادهاند، در حقیقت به شهادت رهبر خود پاسخ میدهند و میگویند این خون، ما را به عقب نمیراند، بلکه به پیش میبرد. آنها میفهمند که شهادت، اگرچه پیکر را از میان میبرد، اما روح راه را چند برابر زنده میکند؛ به همین دلیل است که هرچه دشمن میکوشد با حذف فیزیکی، مسیر را ببندد، این مسیر بیشتر گشوده میشود، زیرا خون شهید در دل مردم تکثیر میشود و به هزاران اراده تقسیم میگردد. دشمن، پایان را خیال میکند، اما آنچه رخ میدهد، آغاز است؛ آغاز فصلی که در آن، داغ، به عهد عمومی تبدیل میشود و عهد، به رفتار اجتماعی.
در چهرههای مردم، در شعارها، در پرچمها، در ایستادن ممتد آنان زیر آفتاب، چیزی فراتر از یک تشییع دیده میشود؛ نوعی پیمان تاریخی. گویی همه در یک لحظه فهمیدهاند که شهادت این رهبر بزرگ و مقتدر، پایان نام او نیست، بلکه ورود نام او به مدار بزرگتری از معناست؛ مداری که از کربلا آغاز میشود، از خون مظلومان میگذرد، به مطالبه عدالت میرسد و در افق ظهور به کمال مینشیند. از همینروست که آن بالا، کنار پیکرهای پیچیده در پرچم وطن و این پایین، میان جمعیت دریایی پرچمهای سرخ، یک پیوند ناپیدا اما استوار جریان دارد: پیوند میان شهید و امت، پیوند میان اکنون و آینده، پیوند میان انتقام و عدالت و پیوند میان سوگ و قیام.
و شاید مهمترین نکته همین باشد که مردم، این صحنه را نه فقط با اشک، که با فهم خویش میسازند؛ فهمی که به آنها اجازه میدهد خون را به شعار تقلیل ندهند و شعار را به هیجان زودگذر نفروشند، بلکه هر دو را در افق یک مسئولیت بزرگ قرار دهند. آنچه در آن روز در مصلی موج میزد، فقط داغ یک ملت نیست؛ بازخوانی یک سنت است، سنتی که از عاشورا آغاز شده و تا ظهور امتداد مییابد. در این سنت، پرچم سرخ خبر میدهد که خون فراموش نشده و فریاد «یا لثارات الحسین» خبر میدهد که تاریخ به نقطه بیپاسخ نرسیده است. از همینجا میتوان فهمید چرا این جمعیت، انتقام را آخر راه نمیبیند؛ زیرا در نگاه آنان، انتقام حقیقی همان لحظهای است که زمین دوباره از عدالت پر میشود و آن روز، روزی است که خون شهید، در کنار خون حسین علیهالسلام، در افق ظهور معنا مییابد و رجعت سرخ، از یک استعاره به یک حقیقت زنده تبدیل میشود.
انتهای پیام