همسر شهید سیداسماعیل رضاپور نوشآبادی با اشاره به عشق عمیق همسرش به خانواده و آرزوی دیرینه او برای شهادت گفت: سیداسماعیل چنان عاشق من و دخترانش بود که گویی تمام جهان در وجود ما خلاصه شده بود؛ اما توانست از میانه این عشق عمیق، با فروتنی و بیتعلقی بگذرد و به عشق مطلق خدا و وطن برسد.
در روایت همسران شهدا، گاه زندگی شهید در سادهترین لحظههای خانه معنا مییابد؛ در محبت به فرزندان، توصیه به نماز و حجاب و آخرین وداعی که بعدها رنگی از شهادت میگیرد. رؤیا تشکری، همسر شهید سرهنگ خلبان پاسدار سیداسماعیل رضاپور نوشآبادی در گفتوگو با خبرنگار ایکنا از اصفهان، از مردی روایت میکند که به گفته او، «تمام جهانش در خانواده خلاصه شده بود»، اما در مسیر دفاع از وطن، از این دلبستگی گذشت و به آرزوی دیرینهاش، شهادت رسید؛ روایتی از یکی از ۴۲ شهید «نفس» که آخرین نفسهایش را در راه دفاع از وطن تقدیم کرد.
رؤیا تشکری هستم؛ با افتخار، همسر شهید سرهنگ خلبان پاسدار، سیداسماعیل رضاپور نوشآبادی، از مدافعان حرم و شهید مدافع وطن در جنگ رمضان سال ۱۴۰۴.

بارزترین ویژگی شخصیتی او، اخلاص و تقوای مثالزدنیاش بود که زبانزد اطرافیان بود. سیداسماعیل مصداق این جمله حاج قاسم عزیزمان بود که «ما نباید دیده شویم؛ آن کس که باید ببیند، میبیند.» به همین دلیل، هیچگاه حاضر نبود رفتاری داشته باشد که شائبه خودنمایی یا دیدهشدن در آن وجود داشته باشد.
سیداسماعیل، مردی بود که عشق به خانواده، بزرگترین سرمایه زندگیاش محسوب میشد. او چنان عاشق همسر و دخترانش بود که گویی تمام جهان در وجود آنان خلاصه شده بود.
در منزل، بسیار لطیف و عاطفی با فرزندان رفتار میکرد؛ موهای دخترانمان را شانه میزد، برایشان گیس میبافت و با عشق در امور مربوط به آنها مشارکت داشت. در مقابل، در محیط کار، فردی بسیار دقیق، حسابشده، منضبط و مسئولیتپذیر بود.
به اعتقاد من، نکته بزرگ زندگی شهید رضاپور در همین جمع میان دو ویژگی بود؛ او توانست در عین داشتن عشق عمیق به همسر و فرزندان، با نهایت فروتنی و بیتعلقی از این دلبستگی عبور کند و به عشق مطلق خداوند و دفاع از وطن برسد.
بله. درست پس از ازدواجمان، در نخستین ماهعسلی که به مشهد رفتیم، از من خواست برایش دعا کنم که در راه دفاع از وطن به شهادت برسد. من در پاسخ میگفتم: «الان که زود است؛ شهادت بهموقع خودش. الان شما باید سربازی آقا سیدعلی را انجام دهید.»
در آخرین سفرمان نیز هنگامی که به زیارت امام رضا(ع) رفته بودیم، به پهنای صورت اشک میریخت. از من خواست حلالش کنم و برای شهادتش دعا کنم. گفت: «رفقای نابم شهید شدند؛ من دلم نمیخواهد به مرگ طبیعی از دنیا بروم. دعا کن من هم شهید شوم.»
من در پاسخ گفتم: «الان دیگر ما سه دختر داریم که بسیار به شما وابستهاند. ما چگونه میتوانیم بدون شما زندگی کنیم؟» او در حالی که رو به آسمان کرد، گفت: «توکلتان به خدا باشد؛ خدا هست.» در همان سفر، امام رضا(ع) جانمان شهادتش را امضا کردند.
پس از شهادت رهبر شهیدمان، آقایمان و پدر عزیزتر از جانمان، خدا را گواه میگیرم که سیداسماعیل در راه وطن و سربازی آقا سیدعلی هیچ کوتاهی نکرد. پس از شهادت ایشان، دیگر این دنیا را محل مناسبی برای زندگی نمیدید و اصلاً آرام و قرار نداشت.
بعدها همکارانش پس از شهادت به من گفتند که یکی از دوستان شهیدشان به خوابش آمده و از شهادتش خبر داده بود. حتی در جریان مجروحیت نیز مطالبی به همکارانش گفته بود که نشان میداد خودش از نزدیکبودن شهادتش اطلاع داشت.
در دوران بارداری نیز، زمانی که پنج ماهه باردار عطرینسادات بودم، در رؤیایی صادقه از شهادتش مطلع شدم.

وقتی به گفتوگوهای روزهای پایانی زندگیاش فکر میکنم، احساس میکنم بیشتر سخنانش رنگ و بوی شهادت داشت. روز پنجشنبهای، زهراسادات منزل نبود. سید برای افطار با او تماس گرفت و گفت: «بیایم دنبالت، با هم برویم خانه؟» زهراسادات که مشغول بازی بود، پاسخ داد: «نه، فعلاً میخواهم بازی کنم.»
سید پشت تلفن به او گفت: «امشب، شب آخری است که با هم هستیم.» وقتی زهراسادات این جمله را شنید، بازی را رها کرد و آن شب را در کنار پدرش گذراند. آخرین عکس پدر و دختری که با هم گرفتند و همچنین سحری آن شب و لحظه وداع و بوسه همسرم بر صورت فرزندان، برای همیشه در ذهن من باقی مانده است.
در همان لحظات، زینبسادات از پدر پرسید: «میشود این مأموریت را نروی؟» او پاسخ داد: «دختر گلم، تو که نمیخواهی حادثه تلخ میناب دیگری برای دوستانت اتفاق بیفتد؟ من میروم تا تو و دوستانت در آرامش و امنیت درس بخوانید و زندگی کنید. من میروم تا شما بچهها آسایش داشته باشید.»
سپس از دختران خواست که هر شب با پرچم ایران در تجمعات حاضر شوند، به حرف مادرشان گوش دهند و به او احترام بگذارند و مراقب حجاب و نماز خود باشند.
زینبسادات نیز از پدرش قول گرفت که شب قدر برگردد و او به قولش عمل کرد. به تعبیر خودم، پدرها اگر سرشان هم برود، قولشان نمیرود.
یکی از نکات بسیار مهم و مشهود در زندگی مشترک ما این بود که مراقب بودیم رفتاری نداشته باشیم که موجب استرس، دلشوره، ناراحتی یا حال بد دیگری شود. این موضوع بهتدریج به الگویی رفتاری برای فرزندانمان نیز تبدیل شده بود.
اگر از مسئلهای ناراحت بودیم، تلاش میکردیم آن را بروز ندهیم، بهخصوص زمانی که سیداسماعیل در مأموریت بود یا در آستانه اعزام قرار داشت. نمیخواستیم کاری کنیم که دلش بلرزد و نتواند با آرامش از خانواده خداحافظی کند.
در آخرین موارد، او دو بار در روزی که بیت را هدف قرار دادند، مجروح شد. در اثر موج انفجار و اصابت موشک آسیب دیده بود، اما موضوع را مطرح نکرد تا خانواده نگران نشوند.
روز قبل از مأموریت آخر، خبر مجروحیتش را به من داد و با شوخی گفت: «ظاهراً رفقا به همه گفتند سید از شهادت قسر در رفته!» سپس گفت: «میگویم که شما هم بدانید، اما دلم نمیخواهد غصه بخورید.»
روز اعزام، مانند همیشه او را از زیر قرآن عبور دادم، اما نحوه عبورش از زیر قرآن برای من با همیشه متفاوت بود. قلبم سنگینی میکرد. گفتم: «مواظب نفسم باش.»
احساس میکردم آن نفسهایی که در آخرین ثانیههای حیاتش میکشید، تمام وجودم را به لرزه انداخته است و گویی همراه با او، نفس من نیز در حال بریدن بود.
آن روز احساس میکردم دارم میمیرم. تمام وجودم به لرزه افتاده بود و احساس میکردم با تکتک سلولهایم در حال متلاشیشدن هستم، اما در همان لحظات، قرآن به من میگفت: «او زندهتر از آن است که بمیرد و تو زندهتر از آنی که بدون او بمانی.»
آیه شریفه «وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتًا بَلْ أَحْیاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقونَ» برایم تکیهگاه بود؛ همان آیهای که میفرماید: «هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند، مرده نپندار؛ بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.»
آن حس از هم پاشیدن، در حقیقت ناشی از این بود که در آن لحظه احساس میکردم نیمه دیگری از وجودم را که به ملکوت پیوسته است، از دست میدهم. او در آن لحظه طعم «لقا» را میچشید و من...

خواهرم به من اطلاع داد که سید مجروح شده است. همان لحظه، خوابی که پیشتر دیده بودم، مقابل چشمانم آمد. پس از آنکه آقا و رهبر شهیدمان را نیز ناباورانه از دست دادیم، خبر شهادت همسرم همچون آواری از غم بر سرم فرود آمد. با این حال، به همه میگفتم: «سید زنده است.»
به دوستان و همرزمانش میگفتم: «دیدید؟ همیشه به من میگفتید سید، شهید زنده است؛ مواظبش باش. سید من شهید شده، اما از پیش ما نرفته است.» با این حال، همچنان چشمانتظار دیدارش هستم.
آیه شریفه «وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتًا بَلْ أَحْیاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقونَ» برای من به تمام زندگی تبدیل شد. در این روزها نیز بهواسطه توسل مردم به سید و حاجتروا شدن آنان، احساس میکنم هر روز انرژی و توانم بیشتر میشود و همین اتفاقات حال مرا خوب میکند، ولی امان از روزهایی که خبری از سید نباشد؛ البته او که نمیخواهد غم من را ببیند، بهسرعت از طریق فرد دیگری پیغامی به من میرساند و حالم را خوب میکند.
مأموریت تهران فقط یک روز طول کشید، اما سید تا ابد مدافع وطن باقی ماند. او کربلایی و بهشتی شد. در این مأموریت فقط یک روز از من دور شد، اما آنقدر به بهشت نزدیک شد که اکنون با اینکه در خانه حضور ندارد، حضورش و بوی آسمانی و بهشتی او را احساس میکنم.
اینکه هر طور زندگی کنیم، همانطور نیز از دنیا میرویم. شهیدانه زندگی کنیم، شهید میشویم؛ اما اگر مرده زندگی کنیم، مرده خواهیم مرد.
من همان همسری هستم که پاره تن خود را در راه خدا تقدیم کردم، اما از آرمان شهیدم دست نکشیدم. درست است که امروز جگرم از داغ همسر و رهبرم سوخته است، اما چشم به راه خلف صالح ایشان، امام سیدمجتبی خامنهای دوختهایم.
ما با رهبر جدیدمان عهد میبندیم؛ همانطور که در حسرت دیدار و به عشق ایشان صبوری کردیم، از ایشان حمایت خواهیم کرد و پای کار و جانفدای ایشان خواهیم بود.
در زندگی خانوادگی، علاوه بر توجه به مسائل معنوی، بر مراقبت اخلاقی نیز تأکید داشتیم. من و همسرم با یکدیگر عهد کرده بودیم که صادق باشیم و دروغ، غیبت و تهمت در خانه ما جایی نداشته باشد. فرزندانمان نیز با همین اصول تربیت شدند.
سیداسماعیل تا زمانی که در محل کار بود، کاملاً مشغول انجام وظیفه بود، اما به محض اینکه به منزل میآمد، بیشتر وقت خود را در کنار من و دخترانمان سپری میکرد. بسیار خانوادهدوست و دستودلباز بود.
از آنجا که دخترانمان سن کمی داشتند، امور مربوط به آنها را میان خود تقسیم میکردیم. یکی از کارهایی که او با علاقه و عشق انجام میداد، شانهکردن موهای دخترانمان بود؛ بهویژه اینکه موهای آنها بلند بود.
اگر امکان حضور در نماز جماعت مسجد برایش فراهم میشد، به مسجد میرفت و اگر فرصت حضور نداشت، در منزل به او اقتدا میکردیم.
فردی بسیار خلاق، مبتکر و خوشسلیقه بود. در اوقات فراغت با بچهها مدار درست میکرد، نقاشی میکشیدند و با آنها فوتبال یا والیبال بازی میکرد. بسیار اهل برنامهریزی و مدیریت زمان بود و تلاش میکردیم همین ویژگی را به فرزندانمان نیز آموزش دهیم.
مسئولیتپذیری، تواضع، چشمپاکی، رعایت عفت و حیا، شوخطبعی در جمعهای خودمانی، دستودلبازی، کمک به نیازمندان و همچنین خوشمسافرت بودن سیداسماعیل، از جمله ویژگیهایی بود که موجب میشد اطرافیان اعتماد و علاقه ویژهای به او داشته باشند.
این شهدا از جوانی و جان خود گذشتند تا ما با انگیزه بیشتری این مسیر را ادامه دهیم. هر فردی، در هر جایگاهی که قرار دارد، وظیفهای بر عهده دارد.
همسرم در تونلی حضور داشت که به صلاحدید مسئولان، تعدادی از افراد از آنجا خارج شدند، اما ۴۲ نفری که در آنجا باقی ماندند، از مظلومانهترین شهدای جنگ رمضان بودند؛ چراکه در اثر محبوسشدن در تونل به شهادت رسیدند. حتی در لحظات پایانی نیز پالسهایی دریافت میشد که نشان میداد آنان همچنان در تلاش بودند و به فعالیتها و وظایف خود عمل میکردند.
من باید مراقب باشم که حتی در سختترین شرایط، دست از پشتیبانی از ولایت فقیه و تلاش برای حفظ دین، انقلاب، وطن و اعتقاداتم برندارم و تا آخرین نفس، همان مسیری را ادامه دهم که همسرم ادامه داد. این، زیباترین پیامی بود که همسرم با شهادتش به من منتقل کرد.
انشاءالله بتوانیم با تأسی از شهدا، آنان را در زندگی فردی و اجتماعی خود سرلوحه قرار دهیم و زمینه پیشرفت فردی و اجتماعی جامعه را فراهم کنیم. امیدوارم روزبهروز کشورمان در بالاترین درجات قرار گیرد و انشاءالله شایسته حضور قدمهای آقایمان امام زمان(عج) باشیم.
فکر میکنم جوانان را به وحدت، اتحاد، حضور در تجمعات، پشتیبانی از ولایت فقیه و خونخواهی رهبر شهید دعوت میکرد.
انتهای پیام