کد خبر: 4355573
تاریخ انتشار : ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۰
روایت‌‌هایی درباره‌ خدایی که از رگ گردن نزدیک‌تر است/ 1

سه کیلو تمام

یک نویسنده اصفهانی در اقدامی خلاقانه، روایت‌هایی را جست‌وجو و مکتوب می‌کند که به رویدادهای الهام‌بخش و خارق‌العاده زندگی انسان‌ها می‌پردازد و رنگ‌ و بویی شبیه به معجزه دارد.

مغازه‌ی میوه‌فروشیانسان از آغاز تاریخ، در جست‌وجوی حقیقت، ایمان به غیب و کسب یقین درباره وجود خداوند بوده است. یکی از جلوه‌های این جست‌وجو، درخواست آیت و نشانه از پروردگار است؛ درخواستی که در فطرت حقیقت‌جوی بشر ریشه دارد و نمونه‌های آن را می‌توان در روایت‌های تاریخی و سرگذشت پیامبران مشاهده کرد. گاه پیامبران برای اثبات رسالت خود نشانه‌هایی الهی ارائه می‌کردند و گاه مؤمنان و جویندگان حقیقت، از پروردگار خواسته‌اند نشانه‌ای به آنان بنمایاند تا دل‌هایشان آرام گیرد و یقینشان استوار شود.

برخی عارفان و اهل معنا بر این باورند که اگر انسانی با صدق نیت و صفای باطن، از خداوند طلب هدایت و نشانه کند، ممکن است پاسخی دریافت کند که برای او به «نقطه ایمانی» تبدیل می‌شود و تکیه‌گاهی برای یقین به وجود پروردگار عالم به‌شمار خواهد رفت؛ تجربه‌ای شخصی که هرچند ممکن است برای دیگران قابل اثبات نباشد، اما برای صاحب آن، روشن و اطمینان‌بخش است.

یک نویسنده و پژوهشگر حوزه فرهنگ تلاش می‌کند بخشی از این تجربه‌های انسانی را از زبان مردمان روزگار معاصر جمع‌آوری و با افزودن مایه‌های داستانی به آن، در قالب داستان‌های کوتاه خواندنی منتشر کند. او معتقد است، این داستان‌ها، روایتی از رویدادها و پیشامدهای خارق‌العاده‌ هستند که راویان‌شان آن‌ها را اعجازی از سوی خداوند می‌دانند. این داستان‌ها نه در پی اثبات فلسفی وجود خداوند، بلکه روایتگر لحظاتی هستند که در آن‌ها، انسان در میانه زندگی روزمره، نشانی از امری قدسی یافته و آن را چون نقطه‌ای ماندگار در مسیر ایمان خود، به یاد سپرده است.

در ادامه، یکی از این داستان‌های واقعی را به قلم محمدحسن مردانی خواهیم خواند. از وی پیش از این چند مجموعه داستانی با عناوین «تب برف»، «از شما چه پنهان» و «مثل کف دست» به چاپ رسیده است. 

روایت مجید: ما که نفهمیدیم چی شد

«تارک دنیا شدی دادا؟! دل از آدم و عالم شُستی؟! می‌خوای چله‌نشینی ‌کنی؟! عارف بشی؟! دست بردار پسر! چپیدی توی این چهاردیواری و زندگی رو به خودت حروم کردی که چی؟! دِ به خودت بیا! پاره کن این پیله‌ تنهایی رو!»

حرف‌های مریم را مزمزه می‌کند. مثل قهوه‌ غلیظی که از لب فنجان، روی لب‌ها می‌نشیند، زبان را تلخ و داغ می‌کند و بی‌محابا از لوله‌های تنگ و تاریک مری پایین می‌رود. یک تلخی گزنده، یک داغی بی‌انتها، شبیه سمی مهلک.

می‌خواهند سر به راه شود. از غار خودساخته‌اش بیرون بیاید و جوانی کند. مثل همه‌ هم‌سن و سال‌هایش؛ پسرهای همسایه، دخترهای عمو، بچه‌های دایی و خاله. چرا نکند؟! بچه باید شر و شور باشد، زمین و زمان را به هم بریزد، گند بزند و خرابکاری کند تا قد بکشد، سر عقل بیاید و روی پای خودش بایستد. این منطق بزرگ‌شدن آدمی‌زاد است. چیزی که همه تجربه‌اش می‌کنند.

«تو مگه تافته‌ جدابافته‌ای دادا؟ این‌قدر به خودت سخت می‌گیری که چی؟!» لبخند می‌زند، دست سر شانه‌ مجید می‌گذارد و متلک می‌پراند که: «با ما به از آن باش که با خلق جهانی داداشی!!! به از آن باش!...» لبخند آخرش تلخ‌تر از وعظ و خطابه‌های اول کار است. جانکاه‌تر از هر شماتتی. از آن زهرخندهایی که مثل تیر توی قلب فرومی‌رود و زخمش تا ابد و یک روز باقی می‌ماند.

گیرم از سر دلسوزی باشد، که هست. گیرم از سر محبت و لطف خواهرانه باشد، که هست. کاش اما نبود. کاش به حال خودش رهایش می‌کردند. کاش این‌قدر پاپی‌اش نمی‌شدند و وقت و بی‌وقت، بابهانه و بی‌بهانه به پر و پایش نمی‌پیچیدند. 

می‌خواهند شبیه خودشان باشد، همرنگ جماعت. مثل اسبی که به زور، افسارش می‌زنند و سر به راهش می‌کنند. اسب اما اگر اصیل باشد، شاید از کوره در برود، شاید افسار پاره کند، جفتک بپراند و چشمش را به روی همه‌چیز و همه‌کس ببندد.

«میشه دست از سرم برداری آجی؟! میشه دور ما رو یه خط قرمز بکشی؟! اگه پیک بابا مامانی و پیغوم و پسغوم اونا رو آوردی، دمشون گرم! دستبوس هردوشونم. اگه خودت پا پیش گذاشتی و دلت واسه داداش کوچولوت سوخته، دمت گرم! چاکر و مخلصتم. ولی بذارید راه خودمو برم، بذارید اون کاری که دلم بهش رضاست رو انجام بدم. خسته و درمونده‌م نکنید. هرکسی راه خودش رو داره، مرام خودش رو داره. قرار نیست همه یه جور فکر و رفتار کنیم. آدما شبیه مدادهای رنگی‌اند، هرکدوم یه شکل و یه رنگ. قشنگی دنیا به همینه آجی! به جورواجور بودنش.»

مریم اما اهل مصالحه نیست، این حرف‌ها توی کَتش نمی‌رود، مرغش یک پا دارد: «اصلاً هر غلطی می‌خوای بکن! این‌قدر بمون توی این اتاق فکسنی تا بپوسی! حرف‌زدن با تو عین یاسین‌خوندن به گوش اون حیوون زبون‌بسته‌ست. هر وقت باهات حرف می‌زنیم، یه مشت تشبیه و تمثیل و آیه و روایت تحویل آدم می‌دی و عاقبت، خر خودت رو می‌رونی. ما که رفتیم پی کارمون. باش تا صبح دولتت بدمد آقا مجید!»

سراشیبی کوچه را پایین می‌آید، از کنار مسجد می‌گذرد و راسته‌ مغازه‌ها را پیش می‌گیرد. تا میوه‌فروشی سر چهارراه، 20 دقیقه‌ای، خوش‌تر راه است. مهدی سپرده میوه بگیرد. سیب و پرتقال و خیار و نارنگی. میوه‌ درشت و میهمان‌پسند. از هرکدام سه کیلو. نه کمتر که خدای ناکرده به کسی نرسد و آبرویشان کم و زیاد شود و نه بیشتر که بماند و حیف و میل شود. 

بعد از غروب قرار است خانواده‌ عروس بیایند و منزل پدر داماد را ببینند. خانه یک کوه کار دارد. از جاروزدن فرش‌ها و گردگیری مبل و میزهای عسلی گرفته تا پاک‌کردن شیشه‌ها و جارو و پاروی حیاط. از این همه، فقط خرید میوه‌اش دست مجید را می‌بوسد. شست‌وشو و رفت‌وروب را خانم‌ها انجام می‌دهند، مریم و مادرش. مجید باید میوه بخرد، پدر شیرینی بگیرد و مهدی هم حکماً بنشیند روی صندلی آرایشگاه و زلف‌هایش را صفا بدهد تا وقتی از حمام چندساعته‌اش بیرون آمد و تار موها را به باد گرم سشوار سپرد، حاصلش یک شاه‌داماد درست و درمان باشد که دل از خانواده‌ عروس می‌برد و اولین وصلت خانواده‌ اصغر آقا را سر می‌دهد.

پدر مجید آدم آبروداری‌ است. یک محل سر اسمش قسم می‌خورند. هیئتی و پامنبری نیست، اما کاسب است و دست به خیر. کار خلق خدا را راه می‌اندازد. خیلی‌ها چشم تیز کرده‌اند، ببینند اصغر آقای املاکی کِی برای بچه‌هایش دست و آستین بالا می‌زند و سراغ چه خانواده‌ای می‌رود. مهدی اولین پسر خانواده است، 26 ساله. شش سال بزرگتر از مریم و هشت سال بزرگتر از مجید که همین تازگی‌ها 18 سال را پر کرده است. مهدی که جل و پلاسش را جمع کند و برود خانه‌ بخت، نوبت می‌رسد به مریم و مجید. آن وقت شاید روزی، روزگاری مجید هم به سرش بزند که از غار تنهایی‌اش بیرون بیاید، دست یک دخترخانم محجبه را بگیرد و با هم هم‌آشیانه شوند. کاش دخترخانم، طلبه باشد. با طلبه‌جماعت آبشان بهتر توی یک جو می‌رود. حرف یکدیگر را خوب می‌فهمند. مثل مریم مدام سوهان روح هم نمی‌شوند. سر محجبه‌بودنش البته قصه‌ها خواهند داشت. بعید است پدر و مادرش به این سادگی‌ها زیر بار بروند. مریم و مهدی هم یحتمل آتش‌بیار معرکه شوند.

«تو چرا این‌طوری شدی مجید؟! چرا خشک مقدس‌ بازی درمیاری؟! عارت میشه با فامیل حشر و نشر کنی؟!»

«نه والله!» 

«اقوام ما کافرن که قیدشون رو زدی؟!»

«نه بالله!»

«پس چه مرگته که زری خاله به این خوشگلی رو ول کردی و چسبیدی به اون دختره‌ پرفیس و افاده که خودش رو لای هفت من چادر چاقچور قایم می‌کنه!»

مهدی این وقت‌ها طنزش را بیشتر می‌کند: «اصلاً می‌دونی چیه مجید؟! از قدیم گفتن: هرچی قره، لای چادِره!»

زبانش را گاز می‌گیرد: «استغفرالله، نگو دادا، عیبه به‌ خدا!»

مریم نیشش را تا بناگوش باز می‌کند: «خدا لعنتت نکنه مهدی! همیشه باید یه امثال و حکمی بگی که آدم از خنده روده‌بر بشه!»

مادر چشم‌غره می‌رود: «اذیت نکنید بچه‌م رو! تو چه دردته مامان؟! چرا یه آدم دیگه شدی؟! چرا از همه بریدی؟! کسی رو تحویل نمی‌گیری؟!»

همین وقت‌هاست که بغض مجید از جا کنده می‌شود، نم اشکی روی گونه‌هایش می‌نشیند و در دلش را باز می‌کند که: «به‌ خدا من تافته‌ جدابافته نیستم! طاقچه بالا نمی‌گذارم. برای خودم نوشابه باز نمی‌کنم. من فقط می‌خواهم سالم زندگی کنم. به دور از معصیت و گناه. چیزی که وبال گردن آدم می‌شود و آخرتش را به باد می‌دهد. نمی‌خواهم پای اینترنشنال بنشینم، نمی‌خواهم میخ فیلم‌های آن‌ور آبی بشوم و حس و حال عبادتم را تباه کنم. خجالت می‌کشم با چشم و گوشی که خدا داده، محو ساز و دهل جشن تولد این پسرخاله یا عقد و عروسی آن دخترعمو بشوم. این‌ها خیلی عجیب است مامان؟! چیز خارق‌العاده‌ای است؟!»

مادر بقیه‌ حرف‌هایش را قورت می‌دهد. به چشم‌های مجید زل می‌زند و صُم بُکم نگاهش می‌کند. اصغر آقا اما بیدی نیست که به این بادها بلرزد. همیشه جواب حاضر و آماده توی آستینش دارد. پاسخ‌های درشت و دردناک پدرانه: «اشتباه از من بود که گذاشتم پات به مسجد و منبر باز بشه! مغزت رو شست‌وشو دادن پسر، بس‌که توی این هیئت و اون جلسه، اراجیف به گوشِت خوندن. ساز و آواز حرومه، ولی اختلاس‌کردن و مال مردم رو بالاکشیدن، نه؟! خبر داری بابا جون، چند تا سه هزار میلیارد هاپولی کردن و اون طرف آب به ریش من و تو خندیدن؟! می‌دونی هنوز رد اون دکل نفتی که گم شده رو پیدا نکردن؟! تو چه چیزت از بچه‌های مردم کمتره که دکتر و مهندس میشن و واسه خودشون کیا و بیایی پیدا می‌کنن؟! عدل، چسبیدی به این چارتا رساله‌ احکام و کتاب دعا؟! می‌خوای یه بچه‌آخوند تحویل من بدی؟! خیال خام کردی آقا مجید! من از این جانماز آب کشیدن‌ها چشم و دلم سیره. تو پاره تن منی، نمی‌ذارم آینده‌ت رو تباه کنی! می‌کِشمت از این گرداب بیرون! چه بخوای، چه نخوای!»

راسته‌‌ خیابان را پایین می‌رود و به راست‌بودن مسیر زندگی‌اش فکر می‌کند؛ به اینکه این همه جر و بحث، این همه خون دل خوردن و تاب‌آوردن، با آدم و عالم درافتادن، ارزشش را دارد؟! همان راهی است که آدم را سرراست می‌برد به بهشت؟! نکند راه و بیراهه را اشتباه انتخاب کرده باشد؟!

راستی، منطق مهدی درست‌تر نیست؟! «سخت نگیر داداشی! هر چی شل بگیری، کمتر اذیت میشی!» خیال می‌کند سنگ زیرین آسیاست، با همه‌ بار عظیمی که روی قامت نحیفش سنگینی می‌کند. حس شکستن دارد، حس جا زدن، درماندن و در راه ماندن.

کم‌کم طاقتش طاق می‌شود، سر خودش غر و لند می‌کند: آسایش را به خودت حرام کرده‌ای که چه؟ این خوب است و آن بد، تا کِی؟! قرار است چه گلی به سر دین خدا بزنی؟! می‌خواهی علامه‌ دهر بشوی؟ زاهد و عارف باشی؟ کرامت‌‌ها پیدا کنی و بیمار شفا بدهی؟! خیال برت داشته بهجت و ارباب و مجلسی می‌شوی؟! کفش‌هایت پیش پایت جفت می‌شوند؟! شتر در خواب بیند پنبه‌دانه! خواب دیدی، خیر باشد! به خودت بیا پسر! دست بردار از این اُمّل‌بازی‌ها. عیش جوانی را به کام خودت تلخ کرده‌ای که چه؟! که بهشت ارزانی‌ات بشود؟! حلوای نقد را که به قند نسیه نمی‌فروشند!

کم‌کم تنش به رعشه می‌افتد، دست و پایش می‌لرزد. قلبش از این همه فشار به تنگ آمده، حس باریدن دارد. می‌خواهد آسمان باشد، رعد و برق به پا کند و بی‌اختیار ببارد، آن‌قدر که زمین و زمان از سیل اشک‌هایش خیس آب شوند.

سرش را بالا می‌آورد و رو به عرش خدا، نجوا می‌کند: «خدایا! بدجوری درموندم، بدجوری واموندم. شک مثل خوره به جونم افتاده! همین حالاست که پام بلغزه و با سر بیفتم ته دره، همون‌جایی که خودت توصیفش می‌کنی: درک جحیم! جای اسفل السافلین. دستم رو بگیر خدا جون! تنهام نگذار! بهم یه نشونه نشون بده. یه حجت، یه برهان. یه چیزی که دلم رو قرص کنه و قدم‌هام رو محکم‌. نذاره جا بزنم، نذاره توزرد از آب دربیام و رفیق نیمه‌راه بشم. مثل همون‌هایی که به پیامبرات نشون می‌دادی. خدایا، خداییت رو نشونم بده، بگو که راهم درسته و اشتباهی نزدم به جاده خاکی!»

سر چهارراه، اتوبوس شرکت واحد پیش پایش ترمز می‌زند: «هی آقا پسر! حواست کجاست؟! می‌خوای ما رو از نون‌خوردن بندازی؟! یکی دو تا ماشین پشت اتوبوس بوق می‌کشند: «برو حاجی! راه رو بستی، خیابون بند اومد.»

دستش را به نشانه‌ عذرخواهی روی سینه می‌گذارد و مثل برق از مقابل ماشین‌ها می‌گذرد. به نفس‌نفس افتاده است. سلانه‌سلانه وارد پیاده‌رو می‌شود و تا مغازه‌ بزرگ میوه‌فروشی پیش می‌رود. سینی‌های بزرگ میوه، لبالب از سیب و لیمو و پرتقال است. همه زیر نور مغازه برق می‌زنند. شبیه کفش‌های نوی شب عید. انگار کسی پوستشان را واکس براق زده باشد. مهدی سپرده سیب و پرتقال و خیار و نارنگی بگیرد. از هر کدام سه کیلو؛ نه کمتر که آبروریزی باشد و نه بیشتر که پلاسیده شود و نعمت خدا را حیف و میل کنند.

مغازه‌دار پیش پایش بلند می‌شود: «بفرما عموجون! چی می‌خواستی؟!» سفارش مهدی را مو به مو، بلغور می‌کند. دقیق و طوطی‌وار، عین هجی‌کردن الفبا در سال اول دبستان: «سیب و پرتقال و خیار و نارنگی می‌خوام، از هر کدوم سه کیلو. میوه‌ درشت و مجلسی. واسه مراسم خواستگاری.»

مغازه‌دار از سادگی‌اش به خنده می‌افتد. لبخند می‌زند و «مبارک باشد» می‌گوید: «ایشالا عروسی خودت پسرم! نایلون‌ها اونجاست، هر چی می‌خوای، سوا کن.»

چند کیسه‌ پلاستیکی از کنار سینی میوه‌ها برمی‌دارد. داخل یکی خیار می‌ریزد، همه ترد و قلمی. داخل آن‌ یکی پرتقال، آبدار و پوست‌نازک. نایلون سوم را با سیب قرمز پر می‌کند، تازه و بدون لک و نایلون چهارم را پر از نارنگی پاکستانی می‌کند، هسته‌دار اما شیرین.

کیسه‌ها را پشت سر هم، روی میز فروشنده قطار می‌کند. مغازه‌دار نایلون اول را روی کفه‌ ترازو می‌گذارد و به اعداد روی صفحه چشم می‌دوزد. سه کیلو تمام است، بی‌آنکه یک گرم کمتر یا زیادتر باشد. نایلون را بلند می‌کند، ترازو صفر می‌شود. دوباره روی کفه می‌گذارد، سه‌ هزار گرم تمام. بهت‌زده، نایلون دوم را روی کفه می‌گذارد. این یکی هم عدد سه‌ هزار گرم را نشان می‌دهد، بی‌کم و کاست.

«جل‌الخالق! این ترازو چه مرگش شده؟!» نایلون سوم و چهارم را هم روی کفه می‌گذارد. همه‌شان سه‌ کیلو تمام هستند، نه یک گرم کمتر و نه یک گرم بیشتر! با چشمانی از حدقه بیرون زده، به صورت مجید چشم می‌دوزد: «تا حالا همچین چیزی ندیده بودم پسر! چطوری این‌قدر دقیق برداشتی؟!»

گردابی از اشک توی چشمان مجید حلقه زده است. لبخند می‌زند و کارت بانکی‌اش را رو به فروشنده دراز می‌کند: «اگه خدا بخواد، همه‌چیز شدنیه!» فروشنده نایلون‌ها را چند بار دیگر روی ترازوی دیجیتال، سبک سنگین می‌کند، کارت بانکی را می‌کشد و کیسه‌ها را دست مجید می‌دهد: «ما که نفهمیدیم چی شد!»

انتهای پیام
دبیر:
محبوبه فرهنگ
captcha