|
به گزارش خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، محمود رفيعی 30 سال قبل در سال 62، زمانی كه در كمين دشمن افتاده و بعد از شهادت شماری از دوستانش مورد اصابت گلولههای متعدد و حتی تير خلاص دشمن قرار گرفت، روحش از بدن جدا شد، اما بعد از چندين ساعت با وجود انتقال جسدش به سردخانه شهدا، رزمندگان متوجه زنده بودنش میشوند و وی با تركشهای فراوانی كه در بدن و از جمله كنار قلبش داشت، 30 سال ديگر از خدا عمر گرفت.
اين گفته، بيانگر زندگانی محمود رفيعی، رزمندهای است كه با استواری در مقابل دشمنان ايران اسلامی ايستادگی كرد و راه آسمان را برگزيد، اما خواست خداوند بر زندگانی دوباره وی و ادامه نبرد عليه استكبار، اينبار در سنگر دانشگاه بود.
جانبازی كه در پی اصابت گلولههای متعدد و تير خلاص دشمن، برای دقايقی روحش از بدن جدا شده بود و پس از تحمل 30 سال، تركشهای آهنی در بدن، سرانجام به شهادت رسيد و به ياران شهيدش پيوست.
محمود رفيعی، عضو هيئت علمی دانشگاه علامه طباطبايی در روز عرفه به لقاءالله پيوست و پيكر او همزمان با برگزاری مراسم قرائت دعای عرفه در اين دانشگاه تشييع شد و به زادگاهش در يكی از روستاهای قزوين منتقل و به خاك سپرده شد.
شهيد محمود رفيعی، عضو هيئت علمی دانشكده ادبيات فارسی دانشگاه علامه طباطبايی بود كه علاوه بر سرودن اشعار، دروس جديدی با عنوان ادبيات انتظار در دانشگاهها تدريس میكرد كه مشتاقان زيادی در جمع دانشجويان داشت.
شهيد رفيعی خاطره رفت و برگشت روحش به عالم ديگر را بارها برای مردم تعريف كرده بود و شعری نيز در اين باره با اين مضمون سروده بود؛ «جاده مانده است و من و اين سر باقيمانده/ رمقی نيست در اين پيكر باقيمانده»
وی سه سال پيش در يادواره سرداران شهيد نيروی دريايی سپاه رشت برای مشتاقان زيادی كه بیصبرانه و در سكوت محض و در دل تاريكی شب پای خاطرهگويی او نشسته بودند، از سال 62 كه در جبهه بود گفت و افزود: با خدای خود راز و نياز میكردم كه نكند جنگ به پايان برسد و دروازه شهادت بسته شود و من اين طرف دروازه بمانم كه اكنون همه ما اين طرف دروازه هستيم. پس از يك سال دعای شهادت خواندن، شبی در خواب يكی از دوستان شهيدم كه در عمليات بيتالمقدس شهيد شده بود را ديدم كه به من گفت كه وسايلت را جمع كن و كارهايت را انجام بده و وصيتنامه خود را بنويس، يك هفته ديگر شهيد میشوی؛ گفتم آقاسعيد از كجا میدانی؟، چه كسی گفته است؟، در جوابم گفت: به من گفتند كه بهت بگم دعايت مستجاب شده و يك هفته ديگر شهيد خواهی شد.
| شهيد رفيعی |
| از خواب بيدار شدم و نماز خواندم و گفتم خدايا گفتم منو شهيد كن اما نه همين الان؛ خدايا حالا اگر میخواهی شهيدم كنی باشد، اما شهيد نكنی بهتر است |
خاطرهگويی شهيد رفيعی
وی ادامه داد: از خواب بيدار شدم و نماز خواندم و گفتم خدايا گفتم منو شهيد كن، اما نه همين الان، جبههها به رزمنده نياز دارد و اگر من شهيد بشم و سنگر خالی شود، دشمن كشور را اشغال میكند، خدايا پس چرا وقتی گفتم زيارت كربلا و زيارت امام زمان(عج) را نصيبم كن، آن را قسمت نكردی و انگشت روی كشته شدن ما گذاشتی. به خدا گفتم خدايا حالا اگر میخواهی شهيدم كنی باشد، اما شهيد نكنی بهتر است.
اين رزمنده جبهههای حق عليه باطل، تصريح كرد: من ابتدا از خدا خواستم كه شهيد شوم و اما بعد؛ پشيمان شدم. بعد از يك هفته دوباره همان دوستم را در خواب ديدم كه گفت كه آقامحمود تو میآيی پيش ما، اما تو را بر میگردانند، ولی دست و پايت را قبول میكنند.
اين راوی جنگ تحميلی درباره شهادت خود و دوباره برگشتنش، اذعان كرد: در 13 تير سال 62 يك هفته بعد كه دوستم به من خبر شهادتم را داده بود، در منطقه آذربايجانغربی درگيری ايجاد شد و به همراه حدود 12 نفر به اين منطقه رفتيم و در راه به ما كمين زدند و از زمين و آسمان بر ما گلوله باريد به قدری بود كه دو، سه نفر از همراهانم شهيد و بیسر شدند و بدنشان دست و پا میزد.
از ماشين پايين افتادم و طرف راست ما صخره بزرگی بود و پشت آن پرتگاه بود و دسته گلهای ما يكی پس از ديگری بر زمين میافتادند و پرپر میشدند و امام زمان(عج) را صدا میزديم. گلولهها از بالای سر ما رد میشدند و يكی از رزمندگان ما از ناحيه گلو تير خورد و در چند قدمی ما افتاد و با هر نفس از رگهای بريده او خون بيرون میزد و به من اشاره كرد به او آب برسانم، دوست ديگر ما كه رفت به او آب دهد به رگبار بسته شد و من گريهكنان قمقمه آب را برداشتم به بالای سر دوستم رفتم و خم شدم به او آب دهم كه گلولهای به دستم اصابت كرد و قمقمه افتاد و بعد گلولهها به دست ديگر و پهلو و پاهايم خورد و افتادم، مدتی به همان حال ماندم كه دشمن خود را به آن منطقه رساند و كسانی كه زنده بودند را تير خلاص میزدند و بالای سرم كه رسيدند، گفتند اين يكی زنده است خلاصش كنيد، سرباز دشمن با پوتينهايش روی چهرهام كوبيد و بينی و دهانم پاره شد و گلولهای ديگر به من زدند و از پشت سر نيز چند گلوله خوردم و تركش بر بدنم نشست.
در حالی كه اشك بر چشمانش حلقه زده بود، اظهار كرد: قدرت تكلم نداشتم. ما را زير كاميونی انداختند تا از روی بدن ما رد شوند، تنها يك لحظه توانستم خود را قدری كنار بكشم، يك دفعه سبكبار شدم و از بالا جسم خودم را ديدم و همچنين روح دوستان شهيدم كه يكی پس از ديگری از كنارم میگذشتند و به عرش میرفتند، به قدری احساس خوبی داشتم كه دلم نمیخواست آن احساس را از دست دهم، دنبال شهدا رفتم كه ندايی به من گفت تو بايد برگردی، من گفتم اجازه دهيد بيايم ديگر نمیخواهم برگردم، گفت تو خودت خواستی شهيد نشوی، برگرد تا وقتت برسد، يك دفعه ديدم روی جسم خودم افتادم و سنگينی و درد شديدی را احساس كردم.
دنبال شهدا رفتم كه ندايی به من گفت تو بايد برگردی
اين شهيد زنده افزود: مدتی بعد محاصره شكسته شد و نيروهای خودی آمدند و اجساد شهدا را بردند. به بالای سر من كه رسيدند فكر كردند شهيد شدم، زيرا قدرت حركت نداشتم و تنها صداها را میشنيدم. مرا همراه با اجساد شهدا داخل خودرويی گذاشتند و به سردخانه منتقل كردند. نمیتوانستم بگويم كه هنوز زنده هستم، چند بار دعای امام زمان(عج) را خواندم و از سردخانه كه بيرون آورده شدم، اطرافم شلوغ بود و برای يك لحظه با كمك امام زمان(عج) توانستم چشم خود را باز كنم، وقتی اطرافيان متوجه من شدند فرياد زدند كه اين شهيد زنده شده و همه به طرفم آمدند و لباسهای مرا به عنوان تبرك پاره كردند و بعد به بيمارستان منتقل شدم و تحت جراحی قرار گرفتم.
رفيعی در ادامه اظهار كرد: 18 گلوله خورده بودم و علاوه بر آن تركشهايی بر بدن داشتم و اكنون يكی از گلولهها در نزديكی قلبم نشسته است و دكترها گفتند ديگر كاری از دست ما ساخته نيست، نمیدانم تا كی زنده هستم، اما میدانم كه شهدا به لياقت شهادت دست يافته بودند و رفتند.
18 گلوله خورده بودم
شعری كه او درباره دوران مجروحيتش سروده بود، در ادامه میآيد:
«جاده مانده است و من و اين سر باقيمانده/ رمقی نيست در اين پيكر باقيمانده
نخلها بیسر و شط از گل و باران خالی/ هيچكس نيست در اين سنگر باقيمانده
گر چه دست و دل و چشمم همه آوار شده/ باز شرمندهام از اين سر باقيمانده
روز و شب گرم عزاداری شببوهاييم/ من و اين باغچه پرپر باقيمانده
پيشكش باد به يكرنگيت ای مردترين/ آخرين بيت در اين دفتر باقيمانده
تا ابد مردترين باش و علمدار بمان/ با توام ای يل نامآور باقيمانده»