کد خبر: 1308277
تاریخ انتشار : ۰۵ آبان ۱۳۹۲ - ۱۶:۱۸
به بهانه آغاز اعزام دانش‌آموزان به سرزمين نور/

می‌رويم تا به غافله شاهدان بپيونديم

می‌روند تا بمانند و بدانند و صحنه‌هايی را در لوح پاك خود ثبت كنند، می‌روند تا بنگرند جوانانی همچون خود چگونه با سن و سالی اندك، اما با عظمتی به قد و قامت «ايثار»، حماسه آفريدند و می‌روند تا به جای جهاد اصغر، جهاد اكبر كرده باشند و خود شاهد قتل نفس خويش باشند.









صحنه‌ای از دبيرستان ماندگار البرز با نماز ديدنی دانش‌آموزان عازم به سفر ديار شهادت ماندگار شد. دانش‌آموزانی كه با صفای باطن و قلب‌های آماده آمده بودند تا خود را در معرض الهامات شهدا قرار دهند.


موعد نماز ظهر است، از گوشه و كنار حياط از پدران و مادرانشان جدا می‌شوند تا به غافله شاهدان ايثار و شهادت بپيوندند، غافله‌ای كه قرار است جزو جاماندگان و غافلان نباشند. می‌روند تا بنگرند جوانانی همچون خود چگونه با سن و سالی اندك، اما با عظمتی به قد و قامت «ايثار»، حماسه آفريدند.


مادران با صميميت وصف‌ناپذير از پسرانشان جدا می‌شوند و من به ياد پاره‌های تن مادران شهدا می‌افتم. مادران كه خود با دست پربركتشان فرزندانشان را از ميان دود و اسفند و آيينه و قرآن رد می‌كردند تا به پاسداری اسلام بپردازند. مادرانی كه تكليف را به درستی درك كرده بودند و به فرموده امام و ولی نعمت خود تنها به تكليف عمل می‌كردند و به نتيجه كاری نداشتند.





شايد هنوز هم علت ناله‌های همرزم شهد آوينی رو درك نكرده باشم. بايد بلند شد و رفت. دورها آوايی است كه مرا می‌خواند .بايد امشب بروم. بايد اشب بروم، بايد امشب چمدانی را كه به اندازه پيراهن تنهايی من جا دارد، بردارم و به سمتی بروم كه درختان حماسی پيداست

امان از دل زینب


خواهری با ظاهر نسبتا غيرمؤمنانه آمده بود تا برادر خود را بدرقه كند و خدا می‌داند كه در دل اين خواهر و برادر چه می‌گذرد. در ذهنم، زمانی را به نظاره می‌نشينم كه پسر به خانه برگشته و با آموخته و درك حقيقت‌ها خواهر را متحول می‌كند. چهره پسر خيلی معصومانه و پاك است و اميد خواهر به او بسيار... امان از دل زينب...


به چهره پسران دانش‌آموز نگاه می‌كنم، احساسشان از چشم‌هايشان هويداست، شيطنتی در آن‌ها نمی‌بينم، اين‌ها همان پسركان دبيرستانی هستند كه تنها با يك لباس پلنگی از ساير دوستان خود جدا شده‌اند. عطر خوش‌بوی سلحشوری و از خودگذشتگی به مشامم می‌رسد.


به ياد سرزمين فكه می‌افتم، به ياد سينه‌سوختگی سردار جهروتی، به ياد فغان‌های شيدايی او در قتلگاه شهيد آوينی، به ياد هق‌هق گريه‌هايش كه در جا ماندن از كاروان شهدا سر می‌داد. از ته دل فرياد می‌كشيد؛ بچه‌ها شماها برای چی اينجا نشسته‌ايد.


مگر آوينی را می‌شناختيد مگر شهدا را می‌شناختيد، مگر با آنها معاشرت داشتيد و حرف زده بوديد. بلند شويد و برويد، بلند شويد ...





با نوای ملكوتی قرآن به خود می‌آيم، اين جا برايشان قرآن می‌خوانند و آنجا نيز شهدا دل‌هاشان را با قرآن عجين می‌كنند كه اگر چنين نكنند جای شبهه است، آنها با خون خود حرف‌ها با اين پسركان روشن باطن می‌زنند و آنچنان آنان را جذب خود می‌كنند كه ديگر جدا شدن از آنان غير ممكن است. آنگاه است كه شهدا می‌شوند امام‌زادگان عشق، اما‌زادگانی كه تمام حاجات خود را از آنان می‌خواهی

بچه‌ها روی خاك افتاده بودند يا بهتر بگويم با خاك يكسان شده بودند. به ياد دست‌نوشته‌ها و كتاب‌های عالمانه شهيد می‌افتم و بيش از پيش بر شهيدان وطنم می‌بالم. شهيدانی كه زندگی را معنا می‌بخشند. الحق كه زندگی با روح معنا می‌شود و نه با اين جسم خاكی و آن‌ها كه معنا را درك كردند، رفتند تا زندگی كنند.


باید امشب بروم


شايد هنوز هم علت ناله‌های همرزم شهد آوينی را درك نكرده باشم. بايد بلند شد و رفت. دورها آوايی است كه مرا می‌خواند. بايد امشب بروم. بايد امشب بروم، بايد امشب چمدانی را كه به اندازه پيراهن تنهايی من جا دارد، بردارم و به سمتی بروم كه درختان حماسی پيداست.


با نوای ملكوتی قرآن به خود می‌آيم، اين جا برايشان قرآن می‌خوانند و آنجا نيز شهدا دل‌هاشان را با قرآن عجين می‌كنند كه اگر چنين نكنند جای شبهه است، آنها با خون خود حرف‌ها با اين پسركان روشن باطن می‌زنند و آنچنان آنان را جذب خود می‌كنند كه ديگر جدا شدن از آنان غيرممكن است. آن‌گاه است كه شهدا می‌شوند امام‌زادگان عشق، اما‌مزادگانی كه تمام حاجات خود را از آنان می‌خواهی.


مراسم زيبايی برای بزرگ مردان، كوچك برگزار می‌شود، جانبازی جا مانده از شهادت برايشان سخن می‌گويد، از كانال‌های فتح‌المبين، از حسينيه حاج همت، از حسينه شهدای گردان تخريب و از فكه... آه فكه كه آسمان چه غريبانه به تو می‌نگرد ...


ياران! شتاب كنيد كه زمين نه جای ماندن كه گذرگاه است... گذر از نفس به سوی رضوان حق. هيچ شنيده‌ای كه كسی در گذرگاه رحل اقامت بيفكند؟! و مرگ نيز در اينجا همان قدر با تو نزديك است كه در كربلا و كدام انيسی از مرگ شايسته‌تر؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد، حسين(ع) كه از من و تو شايسته‌تر است.

captcha