کد خبر: 2581132
تاریخ انتشار : ۰۵ شهريور ۱۳۹۲ - ۲۱:۳۸

سيد، شهادت را به خودش تبريك گفت/ آشنايی با «شهيد فرج‌الهی»؛ از دلاورمردان دزفول

شهيد سيدهبت‌الله فرج‌الهی را به گواهی دست‌نوشته‌های فراوانی كه بر جای گذاشته است و دست‌نوشته‌هايی كه خود جزوه‌هايی از كلاس انسان‌سازی و خودسازی است بايد عارف شهيد خواند.

چند ماه پيش خيلی فكر و ذكرم درگير شهيد سيدرضا پورموسوی بود. يك روز توی دانشگاه داشتم روايتی از سيدرضا را برای يكی از دوستان نقل می‌كردم كه همان روز به لطف شهيد يك سی دی حاوی تمامی دست‌نوشته‌ها و عكس‌ها و حتی فيلم مصاحبه با سيدرضا به دستم رسيد. در كنار پوشه مربوط به سيدرضا، پوشه‌ای حاوی تعداد زيادی دست‌نوشته و نيز عكس از «شهيد سيدهبت الله فرج الهی» هم وجود داشت.
اولين تصوير از دست‌نوشته‌ها را كه باز كردم با اين نوشته سيد مواجه شدم و همين باعث شد، مردد بمانم كه اين اجازه ندادن سيد برای مطالعه دستوشته‌هايش، مربوط به دوره حياتش بوده است يا پس از شهادتش هم راضی به مطالعه آنها نيست. چون شنيده بودم حتی وصيت كرده يكی از مجموعه دستنوشته‌هايش را پس از شهادتش بيندازند توی رودخانه. پس فقط چند روايت از سيد را نقل می كنم.
شنيده‌هايم حاكی از اين است كه «آهبت» نيز مانند «آرضا»، سر و سرّی با مولايش داشته است. سيد، شهادت را به خودش تبريك گفت. مادر، شبی از اتاق سيد، صدای گريه می‌شنود. سريع خود را می‌رساند به اتاق و در را آرام باز می‌كند. می‌بيند، سيدهبت‌الله سر به سجده نهاده است و با سوز اشك می‌ريزد و ناله می‌كند. مادر آرام در را می‌بندد و سيد را در مناجات خويش تنها می‌گذارد.
تعدادی از بچه‌های گردان بلال برای آموزش تخصصی غواصی به شمال كشور و سواحل زيباكنار رفته‌اند. در اين ميان «غلامرضا آلويی» از مربيان غواصی كه از دوستان صميمی سيدهبت‌الله است، در حين آموزش به دليل نقص كپسول اكسيژن در عمق 50 متری دريای خزر به شهادت می‌رسد. در همان لحظه، سيدهبت‌الله كه در دزفول و در منزل حضور دارد، بدون اينكه كسی او را از واقعه باخبر كرده باشد، در دفترش اين گونه می‌نويسد: «امروز يكی از بچه‌ها شهيد شد» و كنج خانه زانوی غم بغل می‌كند.
وقتی خواهر دليل ناراحتی‌اش را می‌پرسد، سيد جواب می‌دهد «يكی از بچه‌ها شهيد شده» و وقتی خواهر می‌خواهد نام شهيد را بداند، سيد می‌گويد «بعداً می‌فهمی» و عصر همان روز خبر شهادت شهيد غلامرضا آلويی را به سيد می‌دهند.
خواهر، با نگاهی مهربان، آرام در گوش سيد نجوا می‌كند «دوست ندارم تير بخوری و يا اينكه پيكرت بسوزد» سيد لبخند می‌زند و رو به خواهر می‌گويد «به روی چشم خواهرجان. نه تير می‌خورم و نه می‌سوزم» سپس انگشتش را می‌گذارد روی نقطه‌ای از سرش و می‌گويد «من فقط يك تركش می‌خورم. اينجا و با همان تركش شهيد می‌شوم».
روز تشييع وقتی خواهر برای ديدن پيكر سيد می‌آيد، می‌بيند همان نقطه‌ای را كه برادر نشان داده بود، تركش بوسيده است.
شهيد سيدجمشيد صفويان در تاريخ چهارم دی‌ماه سال 65 در عمليات كربلای 4 به شهادت می‌رسد و پيكر پاك و مطهر ايشان مفقود می‌شود. پدر شهيد سيدجمشيد، پس از شهادت «سيدهبت‌الله» به منزل سيد می‌رود و اينچنين روايت می‌كند: شب قبل از اعزام، آهبت آمد پيش من و گفت «پيكر سيد جمشيد 15 روز بعد از شهادت من پيدا می‌شود».
دقيقاً 15 روز پس از شهادت «سيدهبت الله» پيكر فرمانده محبوب گردان بلال «سيدجمشيد صفويان» روی دوش شهر به گلزار شهيدآباد می‌رود.
سيد در تاريخ ششم اسفندماه سال 65 به شهادت می‌رسد و چند روز قبل از شهادتش در دفترچه‌اش اينگونه می‌نگارد «بسمه‌تعالی. سيدهبت‌الله فرج الهی، شهادتت مبارك» و پس از شهادت، كار سختی نبود كه بفهمند سيد قبل از شهادت، خبر پروازش را از چه كسی گرفته است. مخصوصاً عارف شهيد سيدرضا پورموسوی كه خود در سال 67 به شهادت رسيد، از اين راز بهتر از بقيه آگاه بود.
يادآور می‌شود، مزار مطهر شهيد سيدهبت‌الله فرج الهی در گلزار شهدای شهيدآباد دزفول زيارتگاه عاشقان است.
captcha