کد خبر: 3323774
تاریخ انتشار : ۱۵ تير ۱۳۹۴ - ۰۹:۴۵

شهادت امیرالمؤمنین علی(ع)؛ یتیم شدن حق و عدالت

گروه اندیشه: امام علی(ع) در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری به‌دست یکی از شقی‌ترین مردمان روی زمین در مسجد کوفه و با شمشیر زهرآلودی به شهادت رسیدند. شهادت ایشان صدمه جبران‌ناپذیری بر پیکره دین وارد و حق و عدالت را یتیم کرد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از اردبیل، امیرالمومنین علی(ع) بازوی توانمند اسلام و یار یاور اسلام و مسلمانان، در تمام عمر شریف 63 ساله خویش، لحظه‌ای دست از مجاهدت در راه خداوند برنداشته و با کفار و منافقین و دشمنان اسلام مبارزه نموده و بدون شک دین اسلام بدون فداکاری‌ها و رشادت‌های این امام بزرگوار باقی نمی‌ماند.
عدالت، زهد، بی‌اعتنایی به مسائل مادی دنیوی، تقوا، علم، حلم، شجاعت، سخاوت و... از جمله صفات ایشان به‌شمار می‌رود که در مورد هر کدام از صفات فوق، نیاز به نگارش کتاب یا کتاب‌های مستقلی می‌باشد. مظلومیت ایشان در طول تاریخ (و بخصوص پس از رحلت پیامبر اسلام(ص)) تا عصر حاضر مطلبی است که بایستی دوباره بصورت موشکافانه مورد بررسی قرار گیرد، که چرا انسان‌ها نتوانستند از وجود چنین انسان کاملی که می‌فرمود: «بپرسید از من قبل از این‌که مرا نیابید، چرا که من به راه‌های آسمان داناتر از راه‌های زمین هستم» بهره ببرند و دائما درصدد دشمنی با ایشان برآمدند و تبعات آن دشمنی‌ها تاکنون نیز در جامعه اسلامی باقیمانده است.
شهادت مظلومانه امام علی(ع) در سال چهلم هجری بدست یکی از شقی‌ترین افراد یکی از مصداق‌های بارز این دشمنی‌ها بشمار می‌رود.
ماجرای ضربت خوردن علی(ع)
على(ع) پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت به کوفه در صدد حمله به شام برآمد و حکام ایالات نیز در اجراى فرمان آن‌حضرت تا حد امکان به بسیج پرداخته و گروه‌هاى تجهیز شده را به خدمت وى اعزام داشتند.
تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نیروهاى اعزامى از اطراف وارد کوفه شده و به اردوگاه نخیله پیوستند. على(ع) گروه‌هاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با کوشش شبانه‌روزى خود در مورد تأمین و تهیه کسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را بعمل آورد. فرماندهان و سرداران ایشان هم که از رفتار و کردار معاویه و مخصوصا از نیرنگ‌هاى عمروعاص دل پرکینه داشتند در این کار مهم حضرتش را یارى نمودند و بالاخره در نیمه دوم ماه مبارک رمضان از سال چهلم هجرى على(ع) پس از ایراد یک خطابه غراء تمام سپاهیان خود را به هیجان آورده و آن‌ها را براى حرکت بسوى شام آماده نمود ولى در این هنگام خامه تقدیر سرنوشت دیگرى را براى او نوشته و اجراى طرح ایشان را عقیم گردانید.
فراریان خوارج، مکه را مرکز عملیات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان بنام عبدالرحمن بن ملجم و برک بن عبدالله و عمروبن بکر در یکى از شبها گرد هم آمده و از گذشته مسلمین صحبت می‌کردند. در ضمن گفتگو به این نتیجه رسیدند که باعث این همه خونریزى و برادر کشى، معاویه و عمروعاص و على(ع) می‌باشند و اگر این سه نفر از میان برداشته شوند مسلمین بکلى آسوده شده و تکلیف خود را معین مى‏کنند. این سه نفر باهم پیمان بستند و آن‌را بسوگند مؤکد کردند که هر یک از آن‌ها داوطلب کشتن یکى از این سه نفر باشد. عبدالرحمن بن ملجم متعهد قتل على(ع) شد، عمرو بن بکر عهده‏دار کشتن عمروعاص گردید، برک بن عبدالله نیز قتل معاویه را بگردن گرفت و هر یک شمشیر خود را با سم مُهلک زهرآلود نمودند تا ضربت‌شان مؤثر واقع گردد. نقشه این قرار داد بطور محرمانه و سرى در مکه کشیده شد و براى این‌که هر سه نفر در یک‌موقع مقصود خود را انجام دهند، شب نوزدهم ماه رمضان را که شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بیدار می‌مانند براى این منظور انتخاب کردند و هر یک از آن‌ها براى انجام ماموریت خود بسوى مقصد روانه گردید. عمرو بن بکر براى کشتن عمروعاص بمصر رفت و برک بن عبدالله جهت قتل معاویه رهسپار شام شد. ابن ملجم نیز راه کوفه را در پیش گرفت.
برک بن عبدالله در شام به مسجد رفت و در لیله نوزدهم در صف یکم نماز ایستاد و چون معاویه سر بر سجده نهاد برک شمشیر خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشیر او بجاى فرق معاویه بر ران وى اصابت نمود. معاویه زخم شدید برداشت و فورا به خانه خود منتقل و بسترى گردید و ضارب را نیز پیش او حاضر ساختند. معاویه گفت: تو چه جرأتى داشتى که چنین کارى کردى؟ برک گفت: امیر مرا معاف دارد تا مژده دهم. معاویه گفت: مقصودت چیست؟برک گفت: همین الان على را هم کشتند. معاویه او را تا تحقیق این خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گردید، او را رها نمود و به روایت بعضى(مانند شیخ مفید) همان وقت دستور داد او را گردن زدند. چون طبیب معالج زخم معاویه را معاینه کرد، اظهار نمود که اگر امیر اولادى نخواهد می‌توان آنرا با دوا معالجه نمود و الا باید محل زخم با آهن گداخته داغ گردد. معاویه گفت: تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر(یزید و عبدالله) براى من‏ کافى است.
عمرو بن بکر نیز در همان شب در مصر به مسجد رفت و در صف یکم به نماز ایستاد. اتفاقا در آن شب عمروعاص را تب شدیدى رخ داده بود که از التهاب و رنج آن نتوانسته بود به مسجد برود و به پیشنهاد پسرش، قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت به مسجد فرستاده بود! پس از شروع نماز در رکعت اول که قاضى سر به سجده داشت عمرو بن بکر با یک ضربت شمشیر او را از پا در آورد. همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نیمه تمام ماند و قاتل بصورت دست‌بسته به چنگ مصریان افتاد. چون خواستند او را نزد عمروعاص برند مردم وى را به عذاب‌هاى هولناک عمروعاص تهدیدش می‌کردند. عمروبن بکر گفت: مگر عمرو عاص کشته نشد؟ شمشیرى که من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند. مردم گفتند: آن‌کس که تو او را کشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!! عمرو آن‌وقت فهمید که اشتباها قاضى بی‌گناه را بجاى عمرو عاص کشته است، از کثرت تأسف نسبت به مرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع به گریه نمود و چون عمروعاص علت گریه را پرسید، عمرو گفت: من به جان خود بیم‌ناک نیستم بلکه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن توست که نتوانستم مانند رفقاى خود مأموریتم را انجام دهم! عمروعاص جریان امر را از او پرسید عمرو بن بکر مأموریت سرى خود و رفقایش را براى او شرح داد، آنگاه بدستور عمرو عاص گردن او هم با شمشیر قطع گردید. بدین ترتیب مأمورین قتل عمروعاص و معاویه چنانکه باید و شاید نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نیز کشته شدند.
اما سرنوشت عبدالرحمن بن ملجم: این مرد نیز در اواخر ماه شعبان سال چهلم به کوفه رسید و بدون اینکه از تصمیم خود کسى را آگاه گرداند در منزل یکى از آشنایان خود مسکن گزید و منتظر رسیدن شب نوزدهم ماه مبارک رمضان شد. روزى بدیدن یکى از دوستان خود رفت و در آن‌جا زن زیباروئى بنام قطام را که پدر و برادرش در جنگ نهروان بدست على(ع) کشته شده بودند مشاهده کرد و در اولین برخورد دل از کف داد و فریفته زیبائى او گردید و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.
قطام گفت براى مهریه من چه خواهى کرد؟گفت هر چه تو بخواهى!
قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و یک کنیز و یک غلام و کشتن على بن ابیطالب است.
بارى ابن ملجم که خود براى کشتن آن حضرت از مکه به کوفه آمده و نمی‌خواست کسى از مقصودش آگاه شود، خواست قطام را آزمایش کند، لذا به قطام گفت: آن‌چه از پول و غلام و کنیز خواستى برایت فراهم می‌کنم اما کشتن على بن ابیطالب را من چگونه می‌توانم انجام دهم؟
قطام گفت: البته در حال عادى کسى نمی‌تواند به او دست یابد، باید او را غافل‌گیر کنى و غفلتا به قتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم کامیاب شوى و چنانچه در انجام این کار کشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنیا خواهد بود!! ابن ملجم که دید قطام نیز از خوارج بوده و هم‌عقیده اوست، گفت: بخدا سوگند من به کوفه نیامده‏ام مگر براى همین کار! قطام گفت: من نیز در انجام این کار تو را یارى ‏می‌کنم و تنى چند به کمک تو می‌گمارم، بدین‌جهت نزد وردان بن مجالد که با قطام از یک قبیله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جریان امر گذاشت و از وى خواست که در این مورد به ابن ملجم کمک نماید. وردان نیز (به جهت بغضى که با على(ع) داشت) تقاضاى وی را پذیرفت.
خود ابن ملجم نیز مردى از قبیله اشجع را بنام شبیب که با خوارج هم‌عقیده بود، هم‌دست خود نمود و آنگاه اشعث بن قیس یعنى همان منافقى را که در صفین على(ع) را در آستانه پیروزى مجبور به متارکه جنگ نمود، از اندیشه خود آگاه ساختند. اشعث نیز به آن‌ها قول داد که در موعد مقرره او نیز خود را در مسجد به آن‌ها خواهد رسانید. بالاخره شب نوزدهم ماه مبارک رمضان فرا رسید و ابن ملجم و یارانش به مسجد آمده و منتظر ورود على(ع) شدند.
مقارن ورود ابن ملجم به کوفه، على(ع) نیز جسته و گریخته از شهادت خود خبر می‌داد. حتى در یکى از روزهاى ماه رمضان که بالاى منبر بود دست به محاسن شریفش کشید و فرمود: «شقى‏ترین مردم این موی‌ها را با خون سر من رنگین خواهد نمود» و به‌همین جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل یکى از فرزندان خویش مهمان می‌شد و در شب شهادت نیز در منزل دخترش ام‌کلثوم مهمان بود.
موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس به عبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشویش بود. گاهى به آسمان نگاه می‌کرد و حرکات ستارگان را در نظر می‌گرفت و هر چه طلوع فجر نزدیک‌تر می‌شد تشویش و ناراحتى آن‌حضرت بیش‌تر می‌گشت بطوریکه ام‌کلثوم(س) پرسید: پدر جان چرا امشب این قدر ناراحتى؟ فرمود: دخترم من تمام عمرم را در معرکه‏ها و صحنه‏هاى کارزار گذرانیده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها کرده‏ام، چه بسیار یک تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را بخاک و خون افکنده‏ام، ترسى از چنین اتفاقات ندارم ولى امشب احساس می‌کنم که لقاى حق فرا رسیده است.
بالاخره آن شب تاریک و هولناک به‌پایان رسید و على(ع) عزم خروج از خانه را نمود، در این موقع چند مرغابى که هر شب در آن خانه در آشیانه خود می‌خُفتند پیش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى‌دادند و گویا می‌خواستند از رفتن وى جلوگیرى کنند!
على(ع) فرمود: این مرغ‏ها آواز می‌دهند و پشت سر این آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد! ام‌کلثوم(س) از گفتار آن حضرت پریشان شد و عرض کرد: پس خوبست تنها نروى. على(ع) فرمود: اگر بلاى زمینى باشد من به‌تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد که باید جارى شود.
على(ع) رو بسوى مسجد نهاد و به پشت‌بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بیدار نمود و سپس به‌محراب رفت و به نماز نافله صبح ایستاد و چون به‌ سجده رفت عبدالرحمن بن ملجم با شمشیر زهر آلود در حالی‌که فریاد می‌زد: «لله الحُکم لا لَکَ یا على»، ضربتى به سر مبارک آن‌حضرت فرود آورد و شمشیر او بر محلى که سابقا شمشیر عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مبارکش را تا پیشانى شکافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگریختند.
خون از سر مبارک على(ع) جارى شد و محاسن شریفش را رنگین نمود و در آنحال فرمود:
«بسم‌الله و بالله و على مله رسول الله، فزت و رب الکعبة».
(سوگند بپروردگار کعبه که رستگار شدم) و سپس این آیه شریفه را تلاوت نمود:
«مِنها خَلَقنَاکُم وَ فِیها نُعیدُکُم وَ مِنهَا نُخرجُکُم تاره اُخرى»(سوره مبارکه طه، آیه 55)
(شما را از خاک آفریدیم و بخاک بر می‌گردانیم و بار دیگر از خاک مبعوث‏تان می‌کنیم) و شنیده شد که در آن‌وقت جبرئیل میان زمین و آسمان ندا داد و گفت: «تهدمت و الله ارکان‌الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على‌المرتضى قتله اشقى الاشقیاء». (بخدا سوگند ستون‌هاى هدایت درهم شکست و نشانه‏ هاى تقوى محو شد و دستاویز محکمى که میان خالق و مخلوق بود گسیخته گردید، پسر عم مصطفى(ص)کشته شد، على مرتضى به شهادت رسید و بدبخت ‏ترین اشقیاء او را شهید نمود).
همهمه و هیاهو در مسجد بر پا شد، حسنین(ع) از خانه به مسجد دویدند، عده‏اى هم بدنبال ابن ملجم رفته و دستگیرش کردند. حسنین(ع) به اتفاق بنى‏ هاشم على(ع) را در گلیم گذاشته و به خانه بردند و فورا دنبال طبیب فرستادند. طبیب بالاى سر آن حضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده کرد، به معاینه و آزمایش پرداخت ولى با کمال تأسف اظهار نمود که این زخم قابل علاج نیست، زیرا شمشیر زهرآلود بوده و بمغز صدمه رسانیده و امید بهبودى نمی‌رود.
على(ع) از شنیدن سخن طبیب بر خلاف سایر مردم که از مرگ می‌هراسند با کمال بردبارى به حسنین(ع) وصیت فرمود، زیرا على(ع) را هیچ‌گاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنان‌که بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاق‌تر از طفل براى پستان مادر بود!

گزارش از: ابراهیم عزیززاده – تقی قاسمی خادمی

captcha