به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، حمیدرضا صدوقی، محقق دفاع مقدس خاطرات جبهه و جنگش را در قالب «مثنوی هشت ساله بیکرانه عشق» در اختیار ایکنای خراسان رضوی قرار داده است.
یکی از آخرین روزهای دی 1360 بود، سرمای صبحگاهی زمستان گزنده و خشک و ما مجبور بودیم در حیاط دبیرستان به صحبتهای آقایی گوش بدهیم که از سپاه پاسداران آمده بود. از جبهه و نیاز مبرم به نیرو و از خاطرات و حال و هوای آنجا صحبت میکرد و چه پرشور و حرارت حرف میزد. او داشت از جبهه میگفت، از آدمهایش، از شور و اخلاصش و از جوانهایی که برای دفاع از اسلام و انقلاب به شهادت میرسند. کم کم حرفهایش توی گوشم پیچید. به چیزهایی که میگفت، علاقهمند شدم؛ اما من که هنوز 15 سالم بود و نمیتوانستم به جبهه بروی. بعدش هم مگر از نوجوانی مثل من در جبهه چه کاری ساخته بود؟ تصمیم گرفتم بعدا که داخل کلاس رفتیم و کمی گرم شدم در موردش فکر کنم. بعد از مدتی طولانی، سخنرانیاش تمام شد و به ما که کلی از سرما لرزیده بودیم، اجازه دادند برویم سرکلاسمان.
داخل کلاس هوا گرم و دلپذیر بود. کم کم یخ بچهها باز شد و شیطنتشان گل کرد؛ اما انگار هیچکدام از بچهها آن سخنرانی را نشنیده بودند، چون کسی درباره حرفهای آن برادر پاسدار حرفی نمیزد. با آمدن آقا معلم، دفتر را روی میز گذاشتیم و درس شروع شد. معلم درس میداد؛ ولی من هیچی از درس او نمیفهمیدم، آخر همه هوش و حواسم به حرفهای آقای سخنران بود. دلم میخواست سریعتر زنگ مدرسه بخورد و من بروم سپاه و برای اعزام به جبهه ثبتنام کنم.
زنگ آخر که خورد، من با سرعت هرچه تمامتر دفتر و کتابهایم را جمع و جور کردم و به سمت خانه حرکت کردم. ناهار که خوردیم، بدون مقدمه گفتم میخواهم بروم جبهه. پدرم با نگاهی عاقلاندرسفیهی گفت: مگه تو رو هم میبرن؟ گفتم: میخوام برم ثبتنام کنم. بابام گفت: اگه تو رو ثبتنام کنن، من حرفی ندارم. به مادر گفتم: شما چی؟ مادر گفت: برو. از شر شیطنتات خلاص میشم. من هم فردا صبح اول وقت خوشحال و خندان عازم سپاه شدم. ساعتهای 7 صبح بودکه به در ورودی سپاه رسیدم که پهلو به پهلوی دبیرستان ما بود.
تا بتوانیم بروم داخل، کلی معطلی کشیدم. بالاخره توانستم خودم را به آقای مسئول اعزام رساندم و بهش گفتم: میخواهم بروم جبهه، اومدم ثبتنام. نگاهی به من انداخت و گفت: هفته دیگه یکشنبه ساعت 2 ظهر بیا تو را اعزام کنیم. با شنیدن این حرف داشتم از خوشحالی غش میکردم. به همین مفتی قبولم کرده بودند؛ اما با کمال تعجب نه اسمم را جایی نوشت و نه از من مدرکی خواست. گفتم لابد همین جوری است و این یک روال عادی است. با خوشحالی از همان راهی که آمده بودم، برگشتم خانه تا خبر خوش اعزام به جبهه را به همه خانوادهام بالاخص پدر و مادرم بدهم. در خانه هیچکدامشان از شنیدن این خبر خوشحال نشدند؛ اما ناراحت هم نشدند، چون واقعا نمیدانستند چه اتفاقی میافتد. نه توی اقواممان کسی جبهه رفته بود و نه جانباز و مجروحی دیده بودیم. من هم روز شماری میکردم که کی یکشنبه میشود.
بالاخره روز موعود رسید و من هم که از قبل به چند نفر از هم کلاسیها و رفقایم گفته بودم میخواهم بروم جبهه، با همهشان خداحافظی بیشیله پیله و سادهای کردم و رفتم، خانه و ساکم را برداشتم. انگار که با دوستانم دارم به اردو میروم، نه قرآنی که زیرش رد شوم و نه روبوسی و نه حتی یک بدرقه ساده. من هم که دیرم میشد، عجلهای کفشهای ورزشیام را پوشیدم و در حیاط را به هم زدم و با عجله خودم را به سپاه رساندم.
جلوی در سپاه، جماعتی به انتظار ایستاده بودند که یا میخواستند اعزام شوند یا لابد برای بدرقه بچه یا کس و کارشان آمده بودند. بیمعطلی خودم را رساندم به آقای مسئول اعزام. گفتم من هم آمدم. نگاهی به قد و بالای من انداخت و انگار تازه یادش آمده باشد که با من قول و قراری هم داشته، گفت: فتوکپی شناسنامه و نامه رضایت پدر و مادرت. گفتم: شما که نگفتید اینها رو هم لازم دارین. گفت خلاصه اینها باید باشد.
گفتم الان میروم و میام. بدو بدو رفتم خانه کاغذی برداشتم و روی آن رضایت پدر و مادرم را نوشتم و رفتم تو اتاقی که مادرم خوابیده بود ساعت حدود 3 عصر بود و مادرم که انگار تازه از شیر دادن خواهر کوچکم خلاص شده بود، راحت و خاطر جمع خوابیده بود. انگار نه انگار تنها پسر دسته گلش به جبهه میرود. مادرم را با عجله از خواب بیدار کردم و گفتم تا دیر نشده اینجا را امضاء کن. مادرم که عصبانی شده بود، گفت: کجا رو امضاء کنم که زودتر تو رو ببرن جبهه؟
گفتم اینجا رو. بعد هم
خودم به جای بابا یک امضای خرچنگ قورباغه پای کاغذ انداختم و گفتم شناسنامهام!
مادرم که حسابی عصبانی شده بود از جایش بلند شد و از توی صندوق بزرگ فلزی که
اندازه یک تابوت، بود، از زیر لباسها و کلی عتیقه و پارچههایی که معلوم نبود میخواهد
استفاده شود، شناسنامه را آورد و داد به دستم من هم با عجله که انگار دارم از بقیه
مسافرهای بهشت جا میمانم، بدون خداحافظی در حیاط را به هم بسته و رفتم...
ادامه دارد...
یادآور میشود، قرار است از هفتههای آینده، روزهای چهارشنبه خاطرات این محقق عرصه دفاع مقدس، در قالب یادداشتی از وی بر روی خروجی
خبرگزاری قرار میگیرد.