به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از فارس، فقط یک بار بغض کرد! آن هم وقتی میخواست از ستایش 5 ساله بگوید؛ ستایش که حالا یک ماه است بیآنکه کسی یادش بدهد میگوید: «بابا عبدالله رفته پیش خدا».
مادربزرگِ ستایش در دیدار مدیرکل کتابخانههای عمومی فارس و جمعی از کتابداران استان، حرفهای عجیبی میزد. باور کردنی نیست. گریه نکرده است چون عبدالله در وصیتنامهاش از او خواسته و مادر حالا به حرف فرزندش گوش میکند. فقط یک بار بغض کرد، وقتی یاد همسر جوان پسر شهیدش عبدالله افتاد و از «ستایش» نام برد.
بانو نزهت جعفری زیر قاب عکس پسرش نشسته و از اولین شب سرد آذرماه و آخرین شبی میگوید که شهید عبداالله قربانی در خانه بود: «من که نمیدانستم سوریه میرود. میگفت میخواهد به کربلا برود. دلم قرص شد و دعایش کردم. وقتی بعد از 42 روز گفتند که در سوریه و در دفاع از حرم بانو زینب(س) شهید شده به او افتخار کردم. همیشه افتخار میکنم و اشک هم نمیریزم؛ شوخی که نیست، عبدالله وصیت کرده».
پدر ساکت است و چشمهایش سو ندارد. بیماری مثل درخت ازگیل خشکیده حیاط خانه بیتابش کرده تا آنجا که حتی روز تشییعِ پسر هم در بیمارستان بستری بود. مادر از جا بلند میشود و وصیتنامه پسر را که در قابی ساده و طلایی روی طاقچه میدرخشد بر میدارد و نشان میدهد. خوش خط است و امضایش هنوز خشک نشده که ...
عبداله قربانی حالا در کنار 80 شهید دیگر روستای صحرارود در خاک وطن آرمیده و عکسش روی سرو بالابلند گلزار شهدا خودنمایی میکند. روستایی که با 6000 نفر جمعیت این همه شهید دارد و خیابان اصلی و تمام کوچههای رنگ و رو رفتهاش به نام یک شهید است.
مادر تا مقابل در، سید محمدامین جعفری که به نمایندگی از کتابداران استان فارس به دیدارش رفته است را بدرقه میکند و از او و همراهانش میخواهد مراقب باشند وصیتهای عبدالله روی زمین نماند... پیرمردی عصا زنان در غروب شب چله درکوچههای خاکی صحرارود قدم میزند که قامت خمیده و دستهای پینه بستهاش دوباره وصیتنامه عبدالله را یادمان میآورد... غروبِ دلگیرِ صحرارود بر دیوارهای قدیمی روستا سنگینی میکند که پیچِ جاده صحرارود را به سمت «کتابخانه زاهد شهر» رد میکنیم.