کد خبر: 3533662
تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۹۵ - ۰۹:۰۶
مروری بر زندگی شهید عبدل آبادی؛

از نویسندگی و تصویربرداری تا حضور در جبهه‌ها به عنوان تخریب‌چی

گروه هنر: محمدجعفر توسلی عبدل‌آبادی بچه محله طلاب مشهد و یکی از بزرگ‌مردان کوچکی بود که عازم جبهه شد، جوانی مظلوم، ساکت و سر به زیر با استعدادهای فراوان در زمینه نویسندگی و تصویرپردازی، تخریب‌چی که بالاخره بعد از 16 ماه خدمت در صبح‌دم عید غدیر به شهادت رسید.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، محمدجعفر توسلی عبدل‌آبادی بچه محله طلاب مشهد و یکی از بزرگ‌مردان کوچکی بود که عازم جبهه شد، با وجود سن و سال کمی که داشت جبهه از او مرد میدان عمل ساخت و در کنار سایر رزمندگان نیز برای دفاع از ارزش‌های یک ملت حاضر شد و با این حضور تا پای جان رفت.
محمد، جوانی مظلوم، ساکت و سر به زیر با استعدادهای فراوان در زمینه نویسندگی و تصویرپردازی بود، از حدود 10 سالگی به مسائل دینی و جلسات مذهبی علاقه‌مند شد به‌طوری‌که حضوری پررنگ در مراسم‌های مذهبی و جلسات قرآن و حدیث داشت.
دوران کودکی خود را همانند خیل خردسالان به تربیت و تقویت جسم و روح مشغول بود و در سن 10 یا 11 سالگی برای تحکیم باورهای عقلی خود در جلسات قرآن و اصول اعتقادی محل شرکت می‌کرد و این‌ها عواملی شد که دلبند دنیا نباشد.
وی که تا سال دوم نظری بدون هیچ‌گونه مشکلی به درس ادامه داد و جزء دانش آموزان متوسط بود به یک‌باره از ادامه درس دلسرد شد و به کار گل‌دوزی پرداخت.
محمد 5 سال قبل از خدمت سربازی در کنار پدر به کار خواروبار مشغول شد، هنوز جوانی بیش نبود و در حد توان همراه با اعضاء خانواده در راهپیمایی و اعتراضات علیه حکومت شاهنشاهی شرکت می‌کرد هرچند به جد مخالف تمام گروه‌ها و سرکوب آنان بود.
لباس سربازی به جای دامادی
خانم ابو// شهیدی که با بدن متلاشی شده به وطن بازگشت/عشق به انقلاب از دوران طفولیت در وجود شهید توسلی موج می‌زد
به‌رغم اینکه مادر و پدرش آرزوی دیدن لباس دامادی بر تن محمد داشتند اما با یک چشم برهم زدن لباس سربازی را برتن کرد، به نوعی پوشیدن لباس سربازی را خدمت به انقلاب و اسلام می‌دانست حال چه پشت جبهه چه در خط مقدم باشد، آنچه برای وی مهم به شمار می‌رفت خدمت کردن به انقلاب بود.
سکوت، مظلومیت، تفکر، تعمق، آینده و جنگ او را وا‌داشت تا تصمیم به انجام خدمت سربازی بگیرد و بهر تقدیر، قرعه و فال به نام وی در خاش زدند، در روز دوم ماه مبارک رمضان در سال 65 سوار بر اتوبوس راهی دیاری ناشناخته شد. شهری که خالی از سکنه و سرزمینی گرم بود و جوانی مظلوم و محجوب و محبوب را با کوله‌باری از غم دوری خانواده در خودش جای داده بود.
محمد بعد از سه ماه آموزشی، 14 ماه خدمت خود را در سومار سپری کرد، تا هر آنچه که خدایش رقم‌زده است نظاره‌گر و تمام کننده باشد، دیری نپایید که به دنبال اتمام دوره آموزشی بدون مقدمه او را به همراه خیل عزیزان و جوانان دیگر راهی سرزمین سومار کردند.
سوماری که فرسنگ‌ها با مشهد فاصله داشت و ناجوان‌مردانه در زیر حرکت‌های رژیم جنایتکار صدام بسیاری از شجاعان تاریخ ایران را با شهادت به گواهی گرفته بود.
محمدجعفر نیز در سومار به پاسداری از حریم اسلام و دین به مبارزه با این خون آشامان دیوسیرت پرداخت، سوماری که مارهای گزنده آمریکایی عراق بارها و بارها دوستانش را به شهادت رسانده بود.
او کم سخن می‌گفت و عاشق خدای خود بود و از لابه‌لای کتاب‌ها و متون او را جستجوگر بود. او انسان لجام گسیخته و رها به خود نبود بلکه انسانیت را تفحص می‌کرد و از افراد رنگی منزجر بود. محمد شیفته سکوت و خلوت و تنهایی بود و مظلومیت وجه مشخص وی و به حق باید گفت او در شمار مظلومان تاریخ بود.
بسیاری او را نمی‌شناختند تنها از فحوای کلام و رفتار ارزش خود را نمایان می‌ساخت، بسیار کم به‌جایی قدم می‌گذاشت ظاهر فریبی‌ها را همیشه منکوب می‌کرد، رضالت‌ها و دوز و کلک‌ها مطرود او بود، گویی عجله داشت که دیر آمده و زود باید برود همیشه ساده‌ترین نوع لباس را می‌پوشید و تحت هیچ شرایطی به لباس پرزرق و برق علاقه نداشت.
16 ماه از خدمت سربازی محمد در سومار می‌گذشت، آخرین مسئولیتی که داشت تخریب‌چی بود که بالاخره بعد از 16 ماه خدمت در صبح‌دم عید غدیر زمانی که همه باید از پیشوایشان مولا علی عیدی بگیرند در صبح صادق جمعه با متلاشی شدنش صبح کاذب را دید و در غدیر سومار لبیک گفت.
پسری مظلوم و ساکت که کلامش کلام خدا بود و وسیله ارتباطش نماز و راز و نیازش قرآن و بعد سکوت، سکوت توأم با فکر و اندیشه و در خود فرو رفتن و تعمقی که شاید خبر از غم و اندوه و حزن و مصیبتی که بعد از رفتن خودش در خانواده و در بین دوستانش به‌جای خواهد گذاشت.
نجابت و حیای بیش از حد محمد
خانم ابو// شهیدی که با بدن متلاشی شده به وطن بازگشت/عشق به انقلاب از دوران طفولیت در وجود شهید توسلی موج می‌زد
محمد مهدی توسلی برادر شهید در خصوص شهید می‌گوید: «در آخرین مرتبه‌ای که محمدجعفر به مرخصی آمده بود به جهت خوردن غذای بین‌راهی دچار اسهال شدید شده بود از یک طرف می‌خواست خانواده را از نزدیک ببیند و از طرف دیگر کسالتش وی را نگران کرده بود که نکند قبل از اتمام مرخصی بر بیماری غلبه نکرده باشد و او را از رفتن به منطقه باز دارد».
«طبیعت را دوست داشت از بازی‌های روزمره به فوتبال و والیبال علاقه داشت تمایل زیادی به داشتن عکس و عکاسی نداشت و از پوشیدن لباس نو خیلی خوشنود نمی‌شد، بیشتر اوقات خود را با مطالعه در کتب بزرگان و تعمق در آن‌ها سپری می‌کرد، از اینکه نتوانسته بود مراتب خوبی در جامعه کسب کند غبطه می‌خورد و شاید تنها جایگاهی که می‌توانست او را راضی نگه دارد جنگ و جبهه و رسیدن به فیض عظمای شهادت بود».
فرصت باشد ترجمه ساده‌ای از قرآن می‌خوانم
شهید دریکی از نوشته‌هایش نوشته بود، «در جبهه اگر فرصت باشد گاه ترجمه ساده‌ای از قرآن مجید را می‌خوانم و در آن‌وقت حقارت و زبونی بشر را درمی‌یابم».شاید اینجا آخر راه باشد.
خانم ابو// شهیدی که با بدن متلاشی شده به وطن بازگشت/عشق به انقلاب از دوران طفولیت در وجود شهید توسلی موج می‌زد
محمدجعفر توسلی عبدل‌آبادی در یکی دیگر از نامه‌های خود به دوستانش نوشت، «دوست من اکنون این نامه را از میان کوه‌ها و تپه‌هایی برایت می‌نویسم که تا چندی پیش شاید پای هیچ انسانی بدانجا نرسیده بود جایی که به هر حال من و سرنوشت موافقت کرده‌ایم چند ماهی را در اینجا بگذرانیم و اینکه نقش یک سرباز را ایفا کنیم».
«البته شاید اینجا آخر راه باشد ولی مسلمأ و مطمئنأ این را از خداوند نمی‌خواهم، بلکه از او می‌خواهم که با فضل خویش مرا هدایت‌گر و راهنما باشد، این را نیز می‌دانم که اگر در این بازی موفق شوم صرف نقش‌آفرینی سرنوشت نبوده که مرا به اینجا کشانده بلکه تصمیم مهمی اتخاذ کرده و روش زندگی خود را دگرگون ساخته‌ام».
دامادی که نه دست داشت نه جسم
بتول اکبری خادم، همسر برادر بزرگ شهید توسلی عبدل‌آبادی می‌گوید؛ «محمد پسری صبور و هم سن فرزندان خودم بود، روزی که خبر شهادت ایشان را شنیدم به معراج شهدا آمدم، پیکری نداشت و وقتی درب تابوت را برداشتم به جز یک جسم سوخته و نیمی از سر او مانند یک توپ چیزی نبود».
«سرش را از میان تابوت برداشتم و بعد از آن فریاد می‌زدم که می‌خواستم دامادت کنم ولی دامادی که نه دست دارد و نه پا بلکه همه را در جبهه سومار جاگذاشتی».
یادآور می‌شود، محمدجعفر توسلی عبدل‌آبادی بچه محله طلاب مشهد که در یکم مهرماه سال 44 متولد شده بود در سن 21 سالگی و در بیست و سوم مردادماه در حین شناسایی و بر اثر انفجار مین در سومار به شهادت رسید، وی در حرم مطهر حضرت علی بن موسی‌الرضا(ع) به خاک سپرده شد.
محمدجواد افتخاری
captcha