
علم ماهیتی ایستا و منجمد ندارد، بلکه پدیدهای پویا، بالنده و در حال رشد است.
پویایی علم نیز بیتردید بر ستونها و بنیانهای اصلی آن استوار است و در یک نگاه کلان میتوان نظریه، مفهوم و روش را سه رکن اساسی در فرآیند تولید و
توسعه علم دانست؛ ارکانی که ضعف یا غفلت از هر یک، مسیر
پیشرفت علمی را با اختلال مواجه میکند. در همین خصوص،
محسن نوغانی، استاد دانشگاه فردوسی یادداشتی در اختیار ایکنای خراسانرضوی قرار داده است که در ادامه میخوانیم:
در این میان، نظریه جایگاهی بنیادین دارد، زیرا علم از طریق نظریه گسترش مییابد و توسعه مرزهای نظری، در حقیقت مغز و اساس رشد علمی است. بدون نظریه، نه فهمی عمیق از جهان پیرامون حاصل میشود و نه امکان طراحی علمی برای مواجهه با مسائل فراهم میآید، از اینرو یکی از ضرورتهای اساسی پیشرفت علمی در کشور، توجه به تولید نظریههای بومی و تلاش برای ایجاد تحول در ساحت نظری دانش است.
در کنار نظریه، مفهوم نیز نقشی تعیینکننده در بالندگی علم دارد. هر دانشی برای آنکه بتواند مسائل خود را دقیقتر تبیین کند، نیازمند توسعه دستگاه مفهومی خویش است. علم باید بتواند مفاهیم جدید بیافریند و آنها را در نسبت با مسائل نوپدید بهکار گیرد. چهبسا یک مفهوم تازه، زمینهساز تحولی جدی در عرصه علمی و حتی اجتماعی شود و افقهای جدیدی را پیش روی پژوهشگران بگشاید.
با این همه، نظریه و مفهوم زمانی به بار مینشینند که از روش مناسب برخوردار باشند. روش صرفاً یک ابزار فنی نیست، بلکه حلقه اتصال میان اندیشه و واقعیت است. اگر روش بهدرستی انتخاب نشود، حتی برخورداری از پشتوانه نظری و مفهومی نیز نمیتواند پژوهش را به نتیجهای معتبر و اثرگذار برساند، از همینرو توسعه مطلوب علم زمانی تحقق پیدا میکند که میان نظریه، مفهوم و روش، توازن برقرار باشد.
یکی از مسائل قابل تأمل در برخی حوزههای علمی، بهویژه در
علوم انسانی، آن است که گاه رشد روشها و ابزارهای پژوهشی با شتاب بیشتری نسبت به پشتوانههای نظری و مفهومی صورت میگیرد. این وضعیت اگرچه ممکن است در ظاهر نشانه پیشرفت باشد، اما در عمل میتواند به نوعی نامتوازنی در مسیر توسعه علم بینجامد. پژوهشی که از نظر فنی و روشی پیشرفته است ولی از عمق نظری و مفهومی کافی بهرهمند نیست، در نهایت از تبیین دقیق مسائل بازمیماند.
در پژوهشهای میدانی علوم انسانی، این مسئله اهمیت بیشتری پیدا میکند، زیرا این نوع پژوهشها مستقیماً با واقعیتهای انسانی و اجتماعی سروکار دارند؛ واقعیتهایی که پیچیده، چندلایه و متغیرند. در چنین عرصهای نمیتوان تنها با تکیه بر ابزار یا فنون اجرایی، به شناختی معتبر دست یافت، زیرا پژوهش میدانی زمانی معنا و اعتبار پیدا میکند که بر پایه فهم نظری و صورتبندی مفهومی روشن استوار باشد.
از سوی دیگر باید توجه داشت که روش، تابع مسئله است و این اصل از مهمترین مبانی روششناسی در علوم انسانی بهشمار میرود. پژوهشگر ابتدا باید مسئله خود را بهدرستی تعریف کند، ابعاد آن را بشناسد و سپس از میان روشهای موجود، مناسبترین روش را برگزیند. اگر این ترتیب معکوس شود و روش پیش از مسئله تعیین شود، پژوهش بهجای آنکه در خدمت فهم واقعیت باشد، در چارچوبی از پیشتعیینشده محدود خواهد شد.
تکثر روشها در علوم انسانی نیز از همین واقعیت ناشی میشود. هرچه مسائل انسانی و اجتماعی پیچیدهتر و متنوعتر شوند، روشها نیز ناگزیر از تحول، بازآرایی و تکثر خواهند بود. این تکثر نه نشانه آشفتگی، بلکه بازتاب گستردگی و چندبعدی بودن موضوعات علوم انسانی است. در روزگار ما، تحولات اجتماعی و فناورانه، بهویژه گسترش هوش مصنوعی، بر این وضعیت افزوده و ضرورت بازاندیشی در روشها را بیش از پیش آشکار کرده است. این تحولات، شیوههای آموزش، ارزشیابی و پژوهش را تحت تأثیر قرار داده و از ما میخواهد که نسبت خود را با روشهای موجود دوباره تعریف کنیم.
در این میان یکی از آسیبهای جدی، آموزش تکروشی است. اگر پژوهشگر تنها به یک روش مسلط باشد، این خطر وجود دارد که همه مسائل را از منظر همان روش تحلیل کند. نتیجه چنین وضعیتی نوعی تقلیلگرایی در پژوهش خواهد بود؛ تقلیلگراییای که پیچیدگی مسائل انسانی را نادیده میگیرد و امکان انتخاب دقیق و علمی را از پژوهشگر سلب میکند، از اینرو آشنایی با روشهای متنوع و توانایی تشخیص نسبت هر روش با مسئله مورد مطالعه، ضرورتی انکارناپذیر است.
پژوهشهای میدانی در حوزه علوم انسانی زمانی میتوانند به نتایجی معتبر، ماندگار و اثرگذار منتهی شوند که از یکسو بر پشتوانه نظری و مفهومی کافی استوار باشند و از سوی دیگر با توجه به ماهیت مسئله، از روش مناسب بهره بگیرند. پیشرفت علمی در این حوزه، نه با تأکید یکجانبه بر نظریه حاصل میشود، نه با توقف در سطح مفهوم و نه با غلبه صرف روش؛ بلکه در گرو پیوندی متوازن، هوشمندانه و پویا میان هر سه ساحت است.
اگر علوم انسانی بخواهد در فهم دقیقتر واقعیتهای اجتماعی و در پاسخگویی به نیازهای روز جامعه تواناتر عمل کند، چارهای جز بازاندیشی در این توازن ندارد. نظریه، مفهوم و روش باید در کنار یکدیگر و در نسبت با یکدیگر تقویت شوند؛ چراکه هرگونه توسعه نامتوازن، در نهایت به کاهش کارآمدی پژوهش و ضعف در تولید علم منجر خواهد شد.
انتهای پیام