تب تند نوشتن از شما افتاده بر جانم
قلم بر روی دستم اشک میریزد، پریشانم
نمیدانم چرا در منتهای سربلندیها
شبیه کودکان گمشده سر در گریبانم
شبیه نو مسلمانی که مات شبههها مانده ست
پر از تردید و ایمانم ولی اینقدر میدانم
که بین این همه اسلام خالی از مسلمانی
به رنگ سرخ اسلام شما مستم، مسلمانم
خوشا تصویر لبخند شما در لحظهی پرواز
تصاویری که میاندازد آتش در نیستانم
دلم میخواست شهری سربلند و بی کران باشم
و نام سرختان باشد به هر کوی و خیابانم
حریم عمهام زینب به جان خستهام بسته ست
که شعر حافظ شیراز را اینگونه میخوانم:
«مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن» دانم