احد ده بزرگی، پدر شعر آئینی فارس:
برای شهید محسن که چشم بازش و نگاه نافذش تا بعد از شهادتش روزگارم را سیاه کرده و خواب از چشمم گرفته
من مقتل سردار وفا را دیدم
آئینهی خورشیدنما را دیدم
در چشم خدابین تو هنگام عروج
تصویر شهید کربلا را دیدم
تنها نه که خار بوسه بر پایت زد
با شوق، بهار بوسه بر پایت زد
وقتی که اسیر خصم گشتی دیدم
ایمان و وقار بوسه بر پایت زد
وقتی که سرت جدا ز پیکر میشد
خون چیره به برق برق خنجر میشد
در خاطر خادمان(جون) اندیشه
بی شائبه کربلا مکرر میشد
با صبح و سپیده همرکابی کردی
در دشت دمشق کامیابی کردی
دامان سیاه آسمان را در خون
با برق نگاه آفتابی کردی
وقتی که گل گلوی تو تیغ برید
ازخون گلویت گل خورشید دمید
بر دامن خصم تو، رقم زد خونت
«من مات منالعشق، فقد مات شهید»
صبح آینهدار صدق و ایمانت بود
خورشید گل شکفته در جانت بود
آنگاه که بوسید گلویت خنجر
دلبازتر از بهشت چشمانت بود
شعری از خلیل رویینا تقدیم به استواری قامت شهید محسن حججی:
از کدامین سلسله کوه و جبالی، کوهمرد
کاینچنین محکم به هنگام وصالی، کوهمرد
سر جدایی عالمی دارد، نمیدانیم ما
میروی با چه شکوه و چه جلالی، کوهمرد
در کمند افتادهای تا خنجری ذبحت کند
ناز چهره، مثل آهویی غزالی، کوهمرد
در فراسوی نگاه تو نگاهی هست، نیست؟
کاینچنین مست پریدن بال بالی، کوهمرد
لااقل حرفی بزن، آهی بکش، دادی بزن
میبرندت سوی مقتل بلکه لالی، کوهمرد
دلهره از چشم ما با دیدن تو میچکد
نیست اما در نگاه تو ملالی، کوهمرد
از نگاهت چلچله پر میکشد قد میکشد
تا کجا تا ناکجای بیمثالی، کوهمرد
کوهها نام تو را تا روز بودن میبرند
به غرور خویشتن باید ببالی، کوهمرد
با خروش موجها داغ تو بالا میرود
مینویسد از تو باران شرح حالی، کوهمرد
شعرهای محمد مرادی برای شهید محسن حججی:
در عصر قفس، خوشا کبوتر بودن
یک حنجره آواز معطر بودن
دور از غم این خیل سرآسیمه خوش است
هم صحبت لالههای بی سر بودن
مجنون شدهایم تا که عاقل، برویم
با پیکر جزء جزء، کامل برویم
آیینهی سرنوشت ما بالین نیست
ما را سر بی سری است، ای دل! برویم
به شهید بی سر، محسن حججی:
شمر، خنجر به دست پشت سر است، چشم تو در مسیر قافلههاست
در سکوت تو، واژه واژه ولی، تیر در تیر، حرف حرملههاست
عمر سعد: لب خراشیده، بر دلش زهر کینه پاشیده
مثل خولی به فکر فتح «سر» است، کار آل نفاق هلهلههاست
ای سر! ای یار مهربان و عزیز! تو، به شکرانهی سفر برخیز
که در این شاهراه «جنگ و گریز»، پایمان لنگ داغ آبلههاست
آه ای دل! دل شکستهی من! ای رفیق همیشه خستهی من
چشم واکن، ببین که بین تو و خیل یاران، چقدر فاصلههاست؟
نیست بیمی اگر که دستانم بشکند در مصاف سلسله، آه
ننگ بر آنکه غیرتش شب و روز، بستهی شاهها و سلسلههاست
لشکر عشق، صف به صف، رفتند، شیرمردان سر به کف، رفتند
بعد یاران سر به راه، مرا، از رفیقان ناخلف گلههاست