به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از اصفهان، در حکمت شماره 29 نهجالبلاغه آمده است «اذا كنت فى إدبار، و الموت فى إقبال، فما أسرع المُلتقى؛ چون تو پشت به زندگى دارى و مرگ رو به تو دارد، چه زود به يكديگر برخورد خواهيد كرد».
مَوْت : [موت]: مرگ با فوت، به معنای از دست دادن تفاوت دارد. وفات و توفى نیز به معناى گرفتن تمامى یك چیز به كار رفته است. برخلاف تصور رایج مرگ امری عدمی نیست، بلکه امری وجودی است و مطابق فرمایش قرآن همانند زندگی، آن هم توسط خداوند خلق شده است تا وسیله آزمایش انسان قرار گیرد. «الذی خلق الموت و الحیاه لیبلوکم ایکم احسن عملا و هوالعزیز الغفور»(ملک 2) پس مرگ عدم نیست و به عدم نیز نمیرساند و آوردنش پیش از حیات نیز میتواند حاوی دقایق فراوانی باشد، شاید مراد از حیاه، زندگی جاوید پس از مرگ باشد که عالیترین شکل حیات است و مرگ تحول انتقال به آن نشئه و به همین دلیل قبل از آن آمده تا ترتیب واقعی آن حفظ شود.
و اما اشاره به لیبلوکم (آزمودن انسان) احتمال بیشتری را در مورد همین حیات و زندگی مادیِ این دنیایی مورد تاکید قرار میدهد و به این ترتیب خلقت مرگ قبل از خلقِ زندگیِ هر کدام از ما، حتمیت و مقدر بودن آن امر را برجسته میسازد؛ مرگی که از قبل محتوم و مقرر شده است.! و اما یاد مرگ، قویترین وسیله ذکر و آمادگی مسافرانی است که کاروانشان برای رفتن تجهیز شده، اما مسافران پراکنده و سرگرم بازی شدهاند؛ فراموش کردهاند که باید حرکت کنند،
شاید هم آن را باور نکردهایم که دیدار هر روزه اش را با بهت و خاموشی بدرقه کردهایم،
بالاترین ناباوری مرگ است،
در عرصه پیکارمان با مرگ،
تدبیری نمیدانیم
وقتی شبیخون میزند، ناچار
در بهت، در ناباوری، خاموش میمانیم (فریدون مشیری)
یاد مرگ موثرترین اکسیر درمان فراموشی است، این که باید رفت و اگر هم آماده رفتن نباشی تو را خواهند برد. پشتمان به زندگی است و مرگ رویش را به ما کرده، دیدارمان نزدیک شده، و اما مرگ زیباست، و چرا به زیبایی دروازه یک باغ آن را باور نداریم!؟
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشدَ
روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد
چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشدَ
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد (مولوی)
یادداشت از داریوش اسماعیلی/ معاون فرهنگی دانشگاه اصفهان