
به گزارش ایکنا از اصفهان، سومین جلد از مجموعه کتب ارزشمند «این ستارهها» که توسط سازمان فرهنگی، اجتماعی و ورزشی شهرداری اصفهان چاپ شده، بیست خاطره از شهید مصطفی ردانیپور را در 46 صفحه همراه با تصاویر گرافیکی به رشته تحریر درآورده است. نگاهی به برخی از این خاطرات، جذابیت مطالعه کامل کتاب را نمایان میسازد.
فعالیت فرهنگی
یک گوشه هنرستان کتابخانه راه انداخته بود. کتابخانه بزرگی نبود، بیشتر هم کتاب های انقلابی و مذهبی امانت میداد. بعد از تمام شدن کارش هم نماز جماعت راه میانداخت، گاهی هم بین نمازها سخنرانی میکرد. خبرش بعد از مدتی به ساواک هم رسید.
همه چیز اینجاست
گریه مصطفی بند نمیآمد. فقط یک جمله به او گفته بودم: «حالا که منطقه آرام است، بیا برویم به درسمان هم برسیم.»
نزدیک غروب بود. شروع کرد به گریه کردن. گفت: «برم حوزه که چی؟ همه چیز اینجاست. خدا اینجاست. امام حسین(ع) اینجاست. مگر نمیبینی همه رفتهاند و ما از شهدا جا ماندهایم؟»
خلوت با خدا
رفتم پشت در اتاقش. در زدم. گفت بیا تو. سرش را از روی سجده بلند کرد. چشمهایش سرخ شده بود و پر از اشک. گفتم چی شده؟
گفت «ساعت یازده تا دوازده (شب) را فقط برای راز و نیاز با خدا گذاشتهام. برمیگردم کارهایم را نگاه میکنم. از خودم میپرسم کارهایی که امروز انجام دادهام برای خدا بود یا برای دل خودم؟»
محبت به اسیر
چند فن کاراته به اسیر عراقی زدم. دلم گرفته بود از بس جلوی چشمانم دوستان شهیدم را دیده بودم.
مصطفی رسید. پرتم کرد آن طرف و گفت «باید یاد بگیری با اسیر چطور رفتار کنی.»
تنهای جاوید
در عملیات والفجر دو، روی ارتفاعات حاج عمران، تنها جنگید، تنها شهید شد، تنها ماند، همانطور که خودش خواسته بود.
انتهای پیام