کد خبر: 3968518
تاریخ انتشار: ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۰۹:۲۲
چشمه حکمت/ ۱۹
استاد عبدالجبار کاکایی، در نوزدهمین برنامه «چشمه حکمت» حکایتی از مثنوی مولوی درباره تقابل عقل و عشق را بیان کرده است.
تقابل عقل و عشق + فیلمبه گزارش ایکنا؛ استاد عبدالجبار کاکایی، در نوزدهمین برنامه «چشمه حکمت» که به مناسبت ماه مبارک رمضان در خبرگزاری ایکنا تهیه شده، به بیان حکایتی از دفتر دوم کتاب ارجمند مثنوی مولوی درباره تقابل عقل و عشق پرداخته است.   
 
علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب
 
شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سرالله است
 
ناشناسی که به تاریکی شب
می‌برد شام یتیمان عرب
 
در جهانی همه شور و همه شر‌
ها علی بشرٌ کیفَ بشر
 
عرض سلام خدمت دوستان گرامی، بینندگان عزیز. در تاریخ تشیع صبحگاه روز ۱۹ رمضان، روز بسیار بزرگ و شایسته توجهی است از حیث حادثه عظیمی که اتفاق افتاد و شاعران و سخنوران و بزرگان درباره این روز سوگمندانه سخن گفته‌اند. روزی که در آن عدالت شمشیر خورد و علی که نماد عدالت مجسم و به تعبیری قرآن ناطق بود. کسی که هم در علم و دانایی و هم شهامت و تهور از بزرگان مکتب تشیع است، در محراب چنین شمشیر ناجوانمردانه می‌خورد. به هر حال ادبیات ما از دیرباز به ذکر خصایل مولا علی پرداخته است.
 
 
در ادامه سنت بیان روایت‌ها و حکایت‌هایی که در برنامه‌های پیشین داشتیم، در کتاب ارجمند مثنوی مولانا، که خود مولانا در برخی از موارد وقتی به نام مقدس علی بن ابیطالب رسیده، بسیار شیفته‌وار از او یادکرده است. در ادامه حکایت‌ها از مثنوی مولانا می‌خوانیم که به نوعی بیان تقابل عقل و عشق با هم است. اما در قالب حکایت‌های لطیفی که می‌شود گفت؛ حکایت معروفش که غالباً در حافظه جامعه امروز ماست، شعر پروین اعتصامی است. اما پروین آن حکایت معروف محتسب و مست را از مولانا گرفته است. مولانا در کتاب ارجمند مثنوی در دفتر دوم می‌فرماید:
 
محتسب در نیمه‌شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
 
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
 
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنک خورده‌ام گفت این خفیست
 
گفت آنچه خورده‌ای آن چیست آن
گفت آنک در سبو مخفیست آن
 
دور می‌شد این سؤال و این جواب
ماند، چون خر محتسب اندر خلاب
 
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
 
*قدیم، محتسب‌ها که مأمور احتساب امور دینی و رعایت شرعیات بودند. به مستان که می‌رسیدند از طریق بوی دهانشان می‌فهمیدند که مست هستند یا نه.
 
گفت گفتم آه کن هو می‌کنی
گفت من مست و تو از غم منحنی
 
آه از درد و غم و بیدادیست
هوی هوی می‌خوران از شادیست
 
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
 
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
 
گفت مست‌ ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
 
گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانه خود رفتمی کی این شدی
 
من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکانمی
انتهای پیام
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha: