کد خبر: 4002980
تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۴۰۰ - ۱۱:۵۶

کی بوده‌ای یک لحظه در دل‌های این مردم غریب

کی بوده‌ای یک لحظه در دل‌های این مردم غریب جمعی از شاعران آیینی فارس به مناسبت سالروز شهادت حضرت علی‌بن موسی‌الرضا(ع) شعرهایی را سرودند که در اختیار خبرگزاری ایکنا قرار گرفته است.

به گزارش ایکنا از فارس، به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت شمس‌الشموس، امام رئوف، حضرت علی‌بن موسی‌الرضا(ع) جمعی از شاعران آیینی فارس اشعاری را در مدح و منقبت آن امام همام در اختیار خبرگزاری ایکنا قرار دادند که در ادامه می‌خوانیم:

ضامن آهو

آقا تو صیادی و من آهوی دشتم

در دام صیدت از همه دنیا گذشتم

با هر نگاهت آتشم را شعله‌ور کن

یعنی که چشمان مرا از بغض تر کن

همچون کبوترها به من هم یک نظر کن

در ساحل چشمان خیس من سفر کن

ای ضامن آهوی دشت بی‌نشانه

در هر قدم می‌گیرد این آتش زبانه

در محضر امن تو من آرام گیرم

در ساحت صحن سرایت نام گیرم

در چشم شب‌بوها دلم شوق تو دارد

هر تکه از احساس من ذوق تو دارد

«فاطمه احمدیان (باران)»

 

اومدم زیارتت دردُمِ کَم کردم و رفتم

توی ایوون طلا چیشام نَم کردم و رفتم 

 

به هَوُى زيارَتِت پهلو حرم خونه گرفتم

دمِ رو هِی اومدم نگوی حَرم کردم و رفتم

 

آمو از صُب تُ پَسين تو فكرتَم خوب كه میدونی

پیش سِتّوی کاكُ هات گردنِ خَم کردم و رفتم

 

دس خالی اومدم زیارت شمو که کریمی

دلمِ تو حرمت غَرقِ کرم کردم و رفتم

 

خادمِ خادِمتم آقوی آقام اَزُوم قبول کن

واسه خادمتون يِى چویی دَم کردم و رفتم

 

میگن و م غزل سرا ولی آقو جون مث یه غزالی

اگه ضامنوم نشی می‌بینی رم کردم و رفتم

 

ئی دلم دیگه اَزینان امام رضا خودت میدونی ..

به هوای شاهچراغ(ع) زحمت کم کردم و رفتم

«شهدخت روستایی فارسی»

 

خورشید مشرق

تو را ای غزل مثل پر می‌فرستم

به بال نسیم سحر می‌فرستم

به آنجا که میلاد شرقی عشق است

به ایوان باغ نظر می‌فرستم

طواف طلایی خورشید مشرق

مداری سراسر قمر می‌فرستم

وگر آسمان راه مشرق ببندد

دلم را ز راه دگر می‌فرستم

دل بیت بیت و دو بیتی تبارم

چو گنجشک بی بال و پر می‌فرستم

اگر در ببندی به روی غزل‌هام

تو را مثنوی پشت در می‌فرستم

اگر در رواقت شکست آینه

دو چشمم به جایش سفر می‌فرستم

وگر اشک قندیل‌هایت شکسته

ز چشمم هزاران گهر می‌فرستم

اگر در حرم کفتری تشنه گشته

از او تشنه‌تر چشم‌تر می‌فرستم

دلم چکه چکه ز چشمم چکیده

چکامه به خون جگر می‌فرستم

«کاظم دهقانیان فرد»

 

جهان دریای اندوه است و صحنت ساحل هشتم

در آغوش تو آرامند ماهی‌های سر در گم

 

چنان پیشانی شب روشن از ماه تمامت شد

که شب‌ها می‌شود خورشید در کوه سجودش گم

 

به راهت می‌سپارد سر، که قد خم می‎کند جاده

چه غم که از کجا تا تو برای دفعه چندم

 

تب شوق کبوترهات سمت آسمان پاشید

به یمن سبز دستانت زمین بارانی گندم

 

از اینجا بر نمی‌گردد سری بی شور سر مستی

به هشیاری اگر صبحی بنوشد باده از این خم

 

نسیم از سمت شرق آورد عطر مهربانی را

از آن پس شد حدیث لاله و سرو و گل و مردم

«زهرا سادات جعفری»

 

السلام علیک یا علی‌بن موسی الرضا

ای نور از سوی محمّد آمده، شرقی سفیر!

بر ما ولیعهدی تو از «من کُنتُ مولاه» از غدیر

 

کی بوده‌ای یک لحظه در دل‌های این مردم غریب؟

سلطان اکرامی تو، ماها میزبانانی فقیر

 

روزی که می‌کردی چو نور از سرزمین ما عبور

ای کاش می‌دیدم تو را در یک نگاه‌ای بی‌نظیر

 

ای کاش می‌دانستم از جای قدم‌هایت نشان

تا چشم سایم هر قدم بر چشم‌های آن مسیر

 

مامون چو اهریمن سیاه آمد نماند و تیره رفت!

اما تو سبزی همچنان در قلب‌های چون حریر

 

صد شام و صد بغداد و صد دارالخلافت محو طوس

هم غاصبان در پیشگاهت یک به یک خوار و حقیر

 

مامون بیاید بنگرد حالا شکوه عشق را

پیوند مهر و نور را، فتح الفتوح عشق را

..........

رفعت گرفت این آستان با اذن و فرمان خدا

تا  نام و یادش را برافرازد در این صحن و سرا

 

هر صبح و شب صدها هزاران سجده با حسی غریب

صف در صف از این آستان پر می کشد تا کبریا

 

ما زرگریم و گوهری، خورشیدها را مشتری

ما زرشناسان قدر می‌دانیم زرِّ ناب را

 

کنعان چه می‌دانست از یوسف چه می‌دید از جمال

از مصریان بایست پرسیدن عزیزان را بها

 

بر گردن هارون هزاران پا نهادن تا مگر

دستی رساندن تا به مشکات علی موسی الرضا

 

مفتی نپندارد که این شرک است یا جهل و جنون

فتوای عشق است این و ما پروانه نور شما

 

مامون بیاید بنگرد حالا شکوه عشق را

پیوند مهر و نور را، فتح الفتوح عشق را

.........

هر گوشه‌ای از این حرم تندیسی از اخلاص ماست

یا جلوه‌ای از ذوق بازی‌های انسان با خداست

 

آیینه‌کاری، فرش‌ها، خاتم، منبّت‌ها، ضریح...

گویی نمایشگاهی از عشق هنرمندان به پاست

 

در پیش این ایوان اگر حیران شود چشم خیال،

زانو زند صدها مدائن، بگسلد از هم رواست

 

می‌آید از هر جلوه‌اش آوایی از جان هنر

هر نقش اینجا عالمی از رازهای ماوراست

 

نقّاره‌ها هر صبحدم در صورِ دل‌ها می‌دمند

یعنی که شب با آخرین دَم‌های خود در انتهاست

 

حتّی کبوترهای اینجا مملو از آرامشند

گویی فضای این حرم از هر چه در عالم رهاست

 

مامون بیاید بنگرد حالا شکوه عشق را

پیوند مهر و نور را، فتح الفتوح عشق را

........

امواج شوق زائرانت می‌رسد هر دم ز راه

موجی پس از موجی دگر، هر صبحدم هر شامگاه

 

پروانه‌واران جست و خیزانند گرداگرد نور

این اشتیاق این سوختن بر لذّت دل‌ها گواه

 

هر جا دلی رم کرده از صیّاد خویی، رهزنی

می‌آوَرَد سرگشته بر دستان پر مهرت پناه

 

هر سائلی چسپانده سر را بر دخیل این ضریح

آرام و راضی می‌شود حتّی به ناز یک نگاه

 

شب‌های مشهد نور می‌پاشند بر هفت آسمان

در پیش خورشید زمین دیگر چه می‌مانَد زماه؟!

 

دل کندن از این آستان سخت است بر چشم و خیال

بوی محمّد می‌دهد هر گوشه از این بارگاه

 

مامون بیاید بنگرد حالا شکوه عشق را

پیوند مهر و نور را، فتح الفتوح عشق را

«شهناز باصری، شیراز»

 

می‌شم آهو توی صحن حرمت تُو میخاروم(‌می‌گردم)

با جوم دعای چارقل تو حیاط اُو میخاروم(آب می‌خورم)

 

ضامنوم میشی حالو که اومدم با دل تنگ؟

قلب آدمای دوروبر شده مثال سنگ

 

نور گنبد طلات بید (بود) که دلوم هوایی کرد

صدای اذون وشیپور تو گوشوم نوایی کرد

 

دست و پام جمع کردوم و با دست خالی اومدوم

جنگی از یه راه دور ببین چه عالی اومدوم

 

مو اَ شیراز اومدم شهر کاکای با وفات

شاه شهرمون شده شهید شده برای صفات

 

گاهی وقتا که میرم زیارت شاهچراغ

یادی از تو می‌کنوم می‌گیروم از تونَم سراغ

 

ای دفه هم اومدم تا که زیارتت کُنوم

در جوارت بشینوم عرض ارادتت کنوم

 

می‌بینوم کبوترانه که چه آروم میپرن

گندمانه میخارن و سی(برای) جوجانم میبرن

 

ای امام خوبیا کفتر عاشقت مونوم(منم)

به مرادوم برسون مرید صادقت مونوم

 

قلبوم آروم شده انگار اومدم امام رضا

از اقا میخوام همه مریضانه بده شفا

«مریم آقاجانی»

 

آفتاب هشتم

بگذار تا به چشمت ایمان بیاورم

ناقابل است شعرم من جان بیاورم

جانان اگر تو باشی جان قابلی ندارد

جان گرچه زیره سوی کرمان بیاورم

بهر ارادت تو بی واژه بی‌هیاهو

خندان‌ترین سخن از سمنان بیاورم

بگذار وقت دیدار از پشت پلک مشتاق

یک دشت شالی سبز باران بیاورم

حس غریبگی با یک مشت ابرعاشق

از چشم‌های سبز گیلان بیاورم

از سبزه زار شیراز گل‌های ناز و نرگس

یک دسته نه، هزاران دامان بیاورم

از باغ‌های نی‌ریز یک قلب سرخ عاشق

یاقوت آبدار رخشان بیاورم

یک طبله عطر پرپر از گیسوی پلنگان(تفرجگاهی در نی‌ریز)

نذر کبوتران ایوان بیاورم

از دامن خزر تا آرام آبی فارس

صد گلًه شیر موج غرًان بیاورم

آن قدر دیدنی هست دیدار روی خوبت

آیینه‌ها به چشم گریان بیاورم

هر چند همچو حافظ چیزی ندارم از خویش

اما به پای بوست من جان بیاورم

بگذار تا به چشمت ای آفتاب هشتم

چون عشق گفتنی تر ایمان بیاورم

«طاهره پرنیان»

 

بکن یارب به حال ما ترحم

ببین دلتنگ دیدارند مردم

مداوم می‌کشد دل پر به سوی

رضا در مشهد و معصومه در قم

....

گرچه دل‌ها خسته رنج‌ و‌ بلاست

دیده ما سوی دستان خداست

بی‌قـرارم بار الها مدتی‌ست

مرغ‌‌جان دلتنگ دیدار رضاست

«رضیه رستگار»

 

ضامن چشمان آهو

آن‌ها که مست از باده جام الستند

با یک نگاهت تا ابد مخمور و مستند

 

در جانشان پیوسته رؤیای تو جاری است

آن‌ها که همواره خدا را می‌پرستند

 

آن پنجره کز سوی چشمان تو باز است

بر روی چشم دشمنانت هم بستند

 

دریاب ماها را که ما اینجا غریبیم

ای آن که در غربت پر و بالت شکستند

 

ای ضامن چشمان آهوهای معصوم

بگسل ز من دامی که بر این پا و دستند

 

دستان من خالی‌تر از هر دست دیگر

این دست‌ها محتاج چشمان تو هستند

 

هارون و مأمون با تو سودایی ندارند

آن‌ها که از دام غرور خود نرستند

 

زهری که در جام بلورین تو کردند

با آن به سوگ آرزوی خود نشستند

 

شهد شهادت شد به کامت، نوش جانت

آن‌ها نفس‌های تو را از هم گسستند

«محمدعلی یوسفی»

انتهای پیام
captcha