کد خبر: 4231912
تاریخ انتشار : ۲۵ مرداد ۱۴۰۳ - ۱۱:۲۶
به روایت یک آزاده دوران دفاع مقدس

تلخ‌ترین روز اسارت؛ وقتی تکریت «بیت‌الاحزان» شد

امیرحسین تروند آزاده دوران دفاع مقدس شنیدن خبر ارتحال امام راحل(ره) را تلخ‌ترین خاطره خود از دوران اسارت دانست و گفت: اردوگاه تکریت که در بین سربازان عراقی به «اکبر ابوالمشاکل» معروف بود در ۱۴ خردادماه سال ۶۸ «بیت‌الاحزان» شد و تا چهل شبانه‌روز غرق ماتم و عزا شد.

امیرحسین تروند، آزاده لرستانیامیرحسین تروند، از رزمندگان دوران دفاع مقدس از استان لرستان است که در عملیات والفجر مقدماتی در حالی‎ که یک جوان بسیجی هجده ساله و دانش‌‎آموز مقطع متوسطه بود به دلیل لو رفتن عملیات، مجروح  و به دست نیروهای بعثی عراق اسیر می‌شود.

این آزاده لرستانی هفت سال و شش ماه را در اردوگاه‌های شماره ۵ و شماره ۸ الانبار و تکریت عراق به سر برده است و پس از بازگشت به وطن با ادامه تحصیل و ورود به دانشگاه موفق می‌‏شود به‌عنوان یک پزشک به جامعه خود خدمت کند.

امیرحسین تروند خاطره‌ای از دوران اسارت را تحت عنوان «بیت‌الاحزان» که ۱۴ خردادماه سال ۱۳۶۸ در اردوگاه شماره ملحق ۵ شهر تکریت استان صلاح‌الدین عراق اتفاق افتاد را بیان می‌‎کند که تقدیم مخاطبان ایکنا می‏‌شود.

«اوایل صبح ۱۴ خردادماه سال ۱۳۶۸ هجری شمسی بود و هوای اردوگاه شماره پنج اسیران ایرانی در تکریت عراق، گرم، طبق معمول همه (اسرا) در جای جای اردوگاه مشغول کارهای روزمره خود بودند. تعدادی از اسرا لباس‌های خود را داخل تشت، زیر شیر آب ریخته و مشغول شست‌وشو بودند، عده‌ای هم وسط حیاط خاکی اردوگاه مشغول قدم زدن، از این سر حیاط به آن سر حیاط می‌رفتند و در حالی که دمپایی پایشان بود گرم صحبت با هم بودند.

وحید دستجردی، مرتضی نصرالهی و من(امیرحسین تروند)، خیاط‌های اردوگاه بودیم و داخل اتاقک کوچک پلیتی گوشه اردوگاه، کنار آسایشگاه شماره یک مشغول خیاطی بودیم. منظورم  از خیاطی دوخت کت و شلوار، پیراهن و اين‌ها نبود، بلکه دوختن لباس‌های پاره، بزرگ و کوچک کردن لباس‌هایی که عراقی‌ها سالانه به اسرا می‌دادند و گاهی با تکه‌های لباس‌ها و دشداشه‌های عربی، چیزهایی مثل جانماز، ساک و شلوار کردی می‌دوختیم.

البته من و آقا مرتضی شاگرد و وردست آقا وحید بودیم و طبق دستور و زیر نظر ایشان کار می‌کردیم، ما برش دادن بلد نبوديم و فقط با چرخ خیاطی کار می‌کردیم و می‌‎دوختيم، به قول معروف چرخکار بودیم.جمع كوچک خوبی بود و از اینکه این‌طوری به اسرا خدمت می‌کردیم کلی خدا را شاکر بودیم. چرخ خیاطی «فاف» (PFAF) نام رو هم نمایندگان صلیب سرخ جهانی برایمان آورده بودند. چرخ‌های خوبی بودند از دوخت‌های عادی گرفته تا زیگزاگ و جای دکمه را می‌‎شد با آن چرخ‌ها  انجام داد.

ساعتی به همین منوال گذشت ساعت حدود ۹ صبح بود و سربازهای عراقی آن روز به طور غیر محسوس، حضور کمتری داشتند، نه خبری از حسین و نه کاظم و نه احسان و نه مهدی(سربازان عراقی) بود البته گول اسم‌های آنها را نباید خورد بجز احسان و حسین که کمی ذات‌شان رنگ و بوی آدمی داشت، کاظم و مهدی(که برادرش سرباز و اسیر شده و در اردوگاه اسرای عراقی در ایران به سر می‌برد) برخلاف اسم‌های قشنگ آدم‌هایی کینه‌توز، جلاد و بی‌رحم بودند.

اردوگاه تکریت شماره ۵ ملحق که به خاطر همجواری با اردوگاه افسران اسیر ایرانی به ملحق معروف بود در يک پادگان نظامی با سه آسایشگاه(۱، ۲ و ۳) به ابعاد حدود ۵ تا ۶ مترعرض، ۱۰، ۱۲ متر طول، سقف بلند ۵،۶ متری و ۴ تا پنجره کوچک که به سمت غرب و حیاط اردوگاه و تراس باز می‌شد و البته در دولنگه آهنی آسایشگاه که قفل و بند محکمی داشت و باز و بسته کردن آن با سر و صدای زیادی همراه بود.

حیاط خاکی، محلی برای به صف کردن اسرا برای شمارش و گرفتن آمار، بین اتاق سربازهای عراقی و آسایشگاه‌ها بود. در شرایط عادی، حداقل دو بار (اول صبح و یک ساعت قبل از غروب آفتاب) اسرا شمارش می‌شدند تا مبادا کسی از اردوگاه فرار کرده باشد.حیاط محل قدم زدن و البته زمين ورزش و بازی اسرا هم بود، تقریباً تمامی اسرا به نحوی ورزش می‌کردند، از قدم زدن و پیاده‌روی گرفته تا دویدن، نرمش، فوتبال، والیبال، پینگ‌پنگ و حتی بسکتبال توی آن زمین خاکی انجام می‌شد که می‌‎توان گفت ورزش با اعمال شاقه بود.

اسرایی که برای عراقی‌ها ابوالمشاکل بودند 

این اردوگاه میان یک پادگان نظامی در اطراف شهر تکریت (زادگاه صدام) در استان صلاح‌الدین عراق واقع شده بود و ۱۶۲ نفر از اسرای ایرانی را که عراقی‌ها از سراسر اردوگاه‌های مختلف جمع‌آوری کرده بودند را در خود جا داده بود، عراقی‌ها به آنها اکبر ابوالمشاکل(مشکل آفرین‌های بزرگ) می‌گفتند اعم از رزمنده‌های روحانی، سپاهی، افسر، درجه‌دار، سرباز ارتشی، بسیجی و ایرانی‌های غیر نظامی را که پس از اشغال شهرها گرفته بودند، حتی یک نفر اهل افغانستان که خود را محمد اوتکی معرفی می‌کرد و یک نفر ایرانی مرموز به اسم محمد موسوی‌کیا، که خودش می‌گفت: «من از جهنم امام خمینی فرار کردم و به بهشت صدام پناهنده شدم» و من نمی‌خواستم وارد ماجرای موسوی‌کیا شوم ولی شاید ضروری باشد توضیحات زیر را اضافه کنم.

از همان اوایل که ما را به اردوگاه تکریت بردند متوجه حضور دو نفر شدیم، که اعتصاب غذا کرده بودند (اوتکی و موسوی‌کیا) عراقی‌ها که متوجه اعتصاب آنها شدند از آنها خواستند اعتصاب غذایشان را بشکنند، اما وقتی با جواب منفی آنان مواجه شدند شروع به کتک‌کاری آنها در وسط حیاط اردوگاه کردند به طوری که دل ما به حال آنها می‌سوخت و نگران سلامتی آنها شدیم و در پاسخ به این سؤال که چرا عراقی‌ها شما را می‌زنند؟ می‌گفتند: «ما پناهنده هستیم و در اعتراض به اینکه نباید ما را به اردوگاه اسرا بیاورند، اعتصاب غذا کرده‌ایم»، علی‌رغم اینکه می‌دانستیم به عراق پناهنده شده‌اند از آنها می‌خواستیم اعتصاب خود را بشکنند چون سربازهای بعثی هیچ رحم و مروتی نداشتند و احتمال داشت آن دو نفر تلف شوند، بالاخره خشونت و بی‌توجهی عراقی‌ها به درخواست آنها از یک‌سو و اصرار ما از سوی دیگر موجب شد اعتصاب غذای خود را بشکنند و جان سالم به در ببرند.

وقتی محمد موسوی‌کیا رفتار دلسوزانه اسرا را دیده بود، علی‌رغم اینکه می‌گفت: «از جهنم خمینی فرار کردم و به بهشت صدام پناهنده شدم» به حاج آقا ابوترابی (سید و سالار اسرای ایرانی) گفته بود: «اگر بیام ایران ضمانت می‌کنید که دولتمردان ایران با من کاری نداشته باشند؟ حاج آقا در جواب فرموده بودند: هر کاری در ایران کرده باشی تو را ضمانت می‌کنم مگر اینکه قتل نفس کرده باشی. یکی دو سال آخر اسارت بعد از قبول قطعنامه، منافقین از طولانی شدن اسارت و نامعلوم بودن سرنوشت جنگ و به تنگ آمدن تعداد نادری از اسرا، سعی کردند سوءاستفاده کنند و این افراد را به سمت خود جذب کنند، یکی از دو نفری که از اردوگاه ما به منافقین پیوستند همین موسوی‌کیا بود.

بعد از آزادی از اسارت یک روز در خانه بودم که طی اطلاعیه‌ای از سیمای جمهوری اسلامی ایران متوجه شدم او پس از قتل دو کودک در یکی از شهرها به عراق فرار کرده و پناهنده شده و درخواست می‌کرد اگر کسی از وی اطلاع دارد تماس بگیرد، به همین جهت، نه این‌که از عراقی‌ها خوشش آمده باشد بلکه به علت عواقب و مجازاتی که در ایران منتظر وی بود از بازگشت به ایران قطع امید و به سازمان منافقین در عراق پیوست.

خلاصه آن روز یعنی ۱۴ خردادماه سال ۱۳۶۸ یکی از اسرا آرام توی خیاطی آمد و گفت: حاج آقا ابوترابی گفتند که همه برای سلامتی امام دعا کنند، این جمله را که شنیدم یک دفعه به یاد خبری که یکی دو روز پیش توی یکی از روزنامه‌های عراقی (الجمهوریه یا القادسیه) خوانده بودم افتادم. (به زبان عربی) نوشته بود که حال (امام) خمینی خوب نیست و پزشکان برای معالجه او سعی و تلاش می‌کنند.

اگرچه هرازگاهی از این خبرها توی روزنامه‌های عراقی دیده می‌شد ولی این دفعه دلم لرزید، گویی خشکم زد، این خبر خیلی سریع اردوگاه کوچک تکریت را در نوردید و کلیه فعالیت‌های روزمره را تحت‌تأثیر خود قرار داد، خبری از سر و صداهای معمول هر روز، ناشی از رفت و آمدها، گفت‌و‌گوها و بازی کردن اسرا نبود، صدایی به جز صدای فرهای آشپزخانه به گوش نمی‌رسید.به روایت یکی از اسرا، حاج مجید کارگر از چند روز قبل از آن اخبار و گزارش‌هایی از تلویزیون عراق از وخامت وضع جسمانی حضرت امام خمینی و تصاویری از بیمارستان پخش شده بود، آسایشگاه شماره سه فقط تلویزیون داشتند.

کسل و بی‌رمق، خیاطی را به سمت آسایشگاه خود (آسایشگاه شماره یک) ترک کردم، گویی عقربه‌های ساعت از چرخش ایستاده بود، سر جای خود که حدود دو و نیم وجب عرض و دو متر طول داشت و با یک پتوی چهارلا مثل بقیه اسرا فرش کرده بودم، نشستم و مدام حرف‌هایی را که شنیده بودم در ذهن خود مرور می‌کردم.نگاهی به اطراف انداختم، هر کس سر جای خود نشسته بود و زمزمه‌ای زیر لب داشت، علی‌رغم گرمی هوا، حوله یا پتوی خود را روی سر کشیده بود تا اشک‌هایشان را کسی نبیند.

بعضی از اسرا مشغول تلاوت قرآن بودند و بعضی دیگر دعا می‌خواندند، هر کس به فراخور حال و هوای خود غرق در مناجات با خدا بود، دل و فکر خود را از سیم خاردار و حصار آسایشگاه، سربازها، دیوارهای اردوگاه و پادگان شهر تکریت آزاد و رها کرده و تا آسمان‌های هفت‌گانه و ملکوت، سبک‌بال به پرواز درآورده بود و تنها واژه‌ای که در آن حال گم شده بود، اسارت و اسیری بود.

روزی که بازار دل شکستگی گرم و پر رونق بود

زمزمه‌ها و صدای آرام هق‌هق گریه از هر سو به گوش می‌رسید، بازار دل شکستگی گرم و پر رونق بود، رو به قبله نشسته بودم، پیراهنم را سرم انداخته بودم و مثل همیشه زیارت عاشورا که همدم و مونس همیشگی‌ام بود زیر لب زمزمه کردم چراکه یاد مصایب امام حسین(ع) هر غم و اندوهی را تسکین می‌دهد.

همیشه زیارت عاشورای حضرت سیدالشهدا(ع)، کنج اردوگاه، اسیر و زینب‌گونه با دلی شکسته، شور و حال خاص و استثنایی داشت، آن وضعیت هم مزید بر علت شده بود. بی‌ریا، مثل سایر اسرا، قطرات اشک، برای آبیاری گونه‌ها و باریدن به گریبان هیچ بهانه دیگری را طلب نمی‌کرد.

زیارت عاشورا معمولاً زیاد طول نمی‌کشید، بیست دقیقه تا نیم ساعت، ولی آن روز خیلی طول کشید مثل زیارت عاشورایی که بیست و سوم آذرماه سال قبل (۱۳۶۷) وقتی ما را به زیارت کربلا برده بودند روبروی در ورودی ضریح مطهر حضرت سیدالشهدا خوانده بودم، تقریباً یک ساعت طول کشید.

نمی‌دانم به چه ترتیب ولی به هر حال ظهر شد، هیچ کس میل صحبت کردن با دیگری را نداشت،چشم‌های قرمز و اشک‌آلود، علی‌رغم سکوتِ لب‌ها، همه چیز را به گویاترین و رساترین زبان بیان می‌کرد و نیازی به گفتار نبود.عصر آن روز تصمیم گرفتیم برای سلامتی حضرت امام خمینی دعای توسل در آسایشگاه یک که از اتاق نگهبانان کمی دورتر بود برگزار شود.

اگرچه همیشه این کارها با احتیاط و دور از چشم سربازهای عراقی انجام می شد، اما آن روز جمع بیشتری از اسرای اردوگاه در برگزاری دعای توسل حضور داشتند، بقیه اسرا هم برای رد گم کردن و پرت کردن حواس سربازهای عراقی وسط حیاط به قدم زدن مشغول شدند، عده‌ای هم مشغول کارهای مصلحتی دیگر شدند.

دعا را آقای رفیعی اهل کاشان که مداح و ذاکر قابلی بود و صدای گرم و حال خوبی داشت شروع کرد و دیگران همراه او زمزمه می‌کردند. دعا با شور و حال هرچه تمام ادامه یافت تا به توسل به امام جعفرصادق(ع) رسید در این حین یکی از اسرای آسایشگاهِ سه، که تلویزیون داشتند از در وارد شد و رفت در گوش آقای احدی(یکی از طلبه‌های جوان اردوگاه) چیزی گفت، آقای احدی که کنار آقای رفیعی نشسته بود بلافاصله صدایش بلند شد و در حالی که به سر و سینه می‌زد.

خبر ارتحال امام عزیز را از تلویزیون عراق، اعلام کرد. تا  آن موقع بارها و بارها دعای دسته جمعی برگزار شده بود ولی اسرا به دو علت نمی‌گذاشتند صدای گریه به گوش سربازهای عراقی برسد، اول اینکه ممنوع بود و تبعات خودش را به‌دنبال داشت، دوم اینکه هیچ وقت نمی‌بایست ما را در حال گریه می‌دیدند، چون ممکن بود فکر کنند از روی خواری و ذلت است و یا اینکه، کم آوردیم، حتی در شدیدترین شکنجه‌ها، ضرب و شتم‌ها اسرا ممکن بود آخ و اوخ کنند ولی جلوی عراقی‌ها هیچ وقت گریه نکرده بودند.

آن روز بعد از گذشت ۹ سال از شروع جنگ تحمیلی علی‌رغم اینکه سربازهای عراقی با آگاهی قبلی از خبر ارتحال امام خمینی(ره) خودشان را آفتابی نمی‌کردند و بیشتر توی اتاق می‌ماندند تا مبادا درگیری پیش بیاید ولی صدای گریه بعد از اعلام این خبر چنان بلند شد که از هر نقطه اردوگاه به راحتی شنیده می‌شد، چه برسد به سربازهای عراقی که اتاقشان وسط اردوگاه بود و پانزده متر بیشتر با ما فاصله نداشتند، ولی با این وجود عکس‌العملی نشان ندادند.

دل‌هایی که با اثر صیقل‌گونه دعا، نیایش و تلاوت آیات قرآنی تا عرش اوج گرفته بودند ناگهان متوجه رخدادی در زمین شدند که نه تنها ایران، منطقه، جهان و عالم ماده بلکه عالم معنا را هم تحت‌تأثیر خود قرار داده بود.خواندن دعا برای دقایقی متوقف شد، فقط گریه، آه، فغان و ناله و حدیث هجران بود و داغ فراق، گهگاهی آقای احدی در فراق امام خمینی(ره) جملاتی را بر زبان جاری می‌کرد که حرف دل تمامی اسرا بود: آقا جان گفته بودید اگر روزی اسرا بازگشتند و من در میان شما نبودم سلام مرا به آنها برسانید. آقا جان، ۹ سال است به خودمان می‌گوییم رنج و مشقت چند ساله، گرد و غبار غریبی و اسیری و محنت‌ها را با یک لحظه دیدار شما فراموش خواهیم کرد.

اردوگاه چهل روز عزادار ارتحال امام خمینی(ره) بود

تا آن روز اسرا در چنین حالی دیده نشده بودند، چراکه اسرا می‌بایست با امام و مونس خود وداع کنند، هر چه باشد حکم و قضا و قدر الهی است و بندگان باید به آن رضایت دهند. یادم نمی‌آید بقیه دعا خوانده شد یا نه؟ سکوت همه جا را فرا گرفته بود، سرهای پایین و قدهای خمیده، گویای گرانی بار مصیبتی بود که بر دوش تک‌تک اسرا سنگینی می‌کرد.

آن روز شب شد، روزی که هیچ‌گاه فراموش نخواهد شد، تلخ‌ترین روز اسارت، اگرچه جانکاه و طاقت‌فرسا بود ولی برای خدا تحمل می‌شد.روز بعد بین آسایشگاه دو و یک اردوگاه همراه چند تن (۵ یا ۶ نفر) از اسرا در کنار حاج آقا ابوترابی ایستاده بودیم و وقتی خبر انتخاب حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به عنوان جانشین امام راحل(ره) توسط مجلس خبرگان رهبری (از طریق تلویزیون عراق) به گوشمان رسید حاج آقا ابوترابی با تبسمی بر لب فرمودند: «بهترین گزینه ممکن و لایق‌ترین فرد به عنوان ولی‌فقیه انتخاب شده و هیچ نگرانی در پیش نخواهیم داشت.»

در ذهنم آیه ۱۰۶ سوره بقره «مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» گذشت که می‌فرماید: «هر حكمى را نسخ كنيم يا آن را به [دست] فراموشى بسپاريم بهتر از آن يا مانندش را مى‏‌آوريم مگر ندانستى كه خدا بر هر كارى تواناست».اردوگاه چهل روز غرق ماتم و عزادار ارتحال حضرت امام خمینی(ره) بود، هر شب و هر روز مراسم عزاداری برگزار و اشعاری در فراق آن امام عزیز سروده و خوانده می‌شد و به نوعی اردوگاه بیت‌الاحزان شده بود.

شایان ذکر اینکه کاظم سرباز عراقی که در بین سربازهای عراقی، شاید بیشترین کینه را به اسرای ایرانی داشت، تحت‌تأثیر رفتار اسرای ایرانی، به‌ویژه افکار دلسوزانه، تقوی و رفتار حاج آقا ابوترابی تحولی عجیب پیدا کرد، به گونه‌ای که بعد از آزادی اسرا در جست‌وجوی حاج آقا ابوترابی به ایران سفر کرد و با خبر درگذشت ایشان مواجه می‌شود. با شروع فتنه و حملات وحشیانه داعش، چند بار به عنوان مدافع حرم وارد مبارزه با داعشی‌ها شده و در نهایت به شهادت می‌رسد.

انتهای پیام
captcha