کد خبر: 4333093
تاریخ انتشار : ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۴:۵۶
میراث شادی در بهمن چهل‌وهفتم

چگونه «انقلاب» را به زبان نسل جدید ترجمه کنیم؟

انقلاب برای نسلِ ما، بیش از آنکه سیاسی باشد، یک «خاطره‌ جمعی شاد» بود؛ ترکیبی از سرود، ریسه و رهایی از درس. حالا در ۴۷ سالگی این پیروزی، نوبت ماست تا میراث‌دار این شادی باشیم. اما چگونه می‌توانیم قصه انقلاب را برای کودکانی تعریف کنیم که قهرمانانشان را در انیمیشن‌ها جستجو می‌کنند؟

چگونه «انقلاب» را به زبان نسل جدید ترجمه کنیم؟به گزارش ایکنا، زمستان ۱۴۰۴ هم از راه رسید و تقویم‌ها دوباره به عدد بیست و دو نزدیک می‌شوند. چهل و هفت سال. عددی که گفتنش آسان است اما زیستنش، داستانی به درازای عمر دو نسل و نیم دارد. امروز که در میانه دهه پنجم انقلاب ایستاده‌ایم، خیابان‌ها همان خیابان‌ها هستند، اما آدم‌ها، قصه‌ها و از همه مهم‌تر «بچه‌ها» تغییر کرده‌اند. صدای سرودهای انقلابی از بلندگوهای مدارس شنیده می‌شود، اما آیا این صدا به همان شیوه‌ای که در دهه‌های قبل در جان ما می‌نشست، در گوش‌های پر از ایرپاد و ذهن‌های تسخیر شده با متاورس نسل جدید هم نفوذ می‌کند؟

به بهانه نزدیک شدن به چهل و هفتمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، نه به سراغ آمار و ارقام اقتصادی رفته‌ایم و نه تحلیل‌های خشک سیاسی. این بار دوربین را چرخانده‌ایم به سمت مظلوم‌ترین و در عین حال مهم‌ترین عنصر این سال‌ها: «کودک و نوجوان». می‌خواهیم ببینیم در این ۴۷ سال، با میراث انقلاب برای نسل‌های نو چه کرده‌ایم؟ آیا توانسته‌ایم طعم شیرین «پیروزی» را به آن‌ها بچشانیم؟ در این گزارش، می‌خواهیم به دور از کلیشه‌های رسمی، به «بایدها و نبایدهای» انتقال مفهوم انقلاب به کودکان بپردازیم. 

زمانی که که انقلاب را با شادی شناختیم

بیایید کمی به عقب برگردیم؛ به راهروهای مدارس در دهه شصت و هفتاد. برای دانش‌آموزان آن نسل، دهه فجر حکم یک فستیوال تمام‌عیار را داشت. موضوع اصلا سیاسی نبود؛ موضوع «زندگی» بود که در مدرسه جریان پیدا می‌کرد. مسابقات دیوانه‌وار تزیین کلاس، روزنامه‌دیواری‌هایی که با ذوق و سلیقه خود بچه‌ها و با کمترین امکانات خلق می‌شدند و تمرین‌های بی‌وقفه سرود و تئاتر. مدرسه در آن ده روز، دیگر آن پادگان خشک آموزشی نبود. معلم‌ها مهربان‌تر می‌شدند، سخت‌گیری‌های درسی رنگ می‌باخت و مهم‌تر از همه، کلاس‌ها «تعطیل» می‌شدند. یادمان هست که گاهی در تمام ده روز، عملاً کلاسی تشکیل نمی‌شد. هر روز، دانش‌آموزان یک پایه میزبان کل مدرسه بودند و با برنامه‌های خلاقانه خودشان، بقیه را سرگرم می‌کردند.

آنچه آن روزها را متمایز می‌کرد، «عاملیت» بچه‌ها بود. کسی به آنها دیکته نمی‌کرد که چطور شادی کنند؛ خودمان ریسه می‌بستیم، خودمان کاغذ رنگی قیچی می‌کردیم و خودمان مجری برنامه بودیم. ما صبح‌ها با افتخار کیف و کتاب را در خانه جا می‌گذاشتیم و با دست‌های پر از وسایل تزیینی راهی مدرسه می‌شدیم. آن «شادی و شور» که در حیاط و نمازخانه موج می‌زد، واقعی بود. تصنعی نبود. ما انقلاب را با «جشن» و «تعطیلی» و «کار گروهی» شناختیم. انقلاب برای ما، مساوی بود با رهایی از روزمرگی خشک درس و مشق. اما امروز چه؟

انقلاب

مدرسه‌ای که دیگر نمی‌جوشد

امروز اگر در راهروهای مدارس – حتی همان مدارس برند و با دغدغه – قدم بزنید، شاید تزیینات شکیل‌تری ببینید، بنرهای چاپ شده براق و پوسترهای گران‌قیمت؛ اما آن «روح سرکش شادی» کم‌رنگ شده است. مدارس، به خصوص پس از تجربه تلخ و طولانی کرونا و مجازی شدن آموزش، نوعی انفعال را تجربه می‌کنند. آن شور و حال خودجوش دانش‌آموزی، جای خودش را به مراسم‌های رسمی و خشک داده است.

اینجاست که زنگ خطر به صدا در می‌آید و البته، بار مسئولیت تغییر جهت می‌دهد. اگر مدرسه دیگر آن کانون جوشان خاطره‌سازی نیست، این وظیفه بر دوش چه کسی می‌افتد؟ پاسخ روشن است: «خانه و خانواده.» پدران و مادران امروز، همان دانش‌آموزان پرشور دیروز هستند که حالا با یک چالش جدی روبرو شده‌اند: «آیا فرزندم در میان هیاهوی رسانه‌ای و اطلاعات پراکنده، درک درستی از چرایی و چگونگی انقلاب دارد؟» آیا ما توانسته‌ایم آن حلاوت را به آن‌ها بچشانیم؟

انتقال مفهوم، از صداقت والدین آغاز می‌شود

پیش از آنکه بخواهیم برای فرزندمان قصه انقلاب را بگوییم، باید روبروی آینه بایستیم. بزرگترین آفت تربیت انقلابی، «تناقض» است. کودکان، تا حدودی شنوندگان باهوشی نیستند، اما بینندگان تیزبینی هستند. آن‌ها زبان بدن و لحن گفتار ما را در تمام ۳۶۵ روز سال رصد می‌کنند. نمی‌شود پدری در یازده ماه سال، مدام در حال غر زدن، سیاه‌نمایی و نقد تند تمام ارکان سیستم باشد و ناگهان با فرارسیدن ۱۲ بهمن، پرچم به دست بگیرد و سرود «هوا دلپذیر شد» بخواند. این رفتار، در ذهن کودک به نام نمایش ثبت می‌شود.

انقلاب اسلامی، در ذات خود تلاقی دو مفهوم «ملی» و «مذهبی» است. این دو بال، هویت ایرانی امروز را می‌سازند. آزادی، جمهوریت و استقلال، مفاهیمی هستند که متعلق به تمام کسانی است که ایران را وطن خود می‌دانند. اگر می‌خواهیم این مفاهیم منتقل شوند، باید در طول سال «عامل» باشیم. باید نشان دهیم که انتقاد ما از سر دلسوزی است و عشق ما به وطن و آرمان‌های انقلاب ریشه‌دار است. ما باید در روزهای عادی سال به اصول اخلاقی و اجتماعی انقلاب پایبند باشیم تا وقتی در دهه فجر خانه را تزیین می‌کنیم، فرزندمان باور کند که این یک جشن واقعی است، نه یک تئاتر اجباری. انتقال مفهوم، از صداقت والدین آغاز می‌شود.

انقلاب

مهندسی معکوس شادی

نسل دهه شصت و هفتاد با تحریک ساحت احساسات و عواطف به انقلاب گره خورد. هیجان، چاشنی اصلی تربیت آنها بود. اما سیستم‌های آموزشی فعلی، تمرکز عجیبی روی ساحت «شناختی» دارند. یعنی مدام می‌خواهند به بچه «اطلاعات» بدهند، تاریخ یاد بدهند و تحلیل سیاسی ارائه کنند. این روش برای کودک، سم است. ما باید دوباره به جادوی «احساس» برگردیم. خانواده‌ها باید معمار خاطرات باشند. اما چطور؟ بیایید از کارهای کوچک شروع کنیم. شعارها و نمادها قدرت عجیبی دارند.

مثلاً بانگ «الله‌اکبر» در ساعت ۹ شب ۲۱ بهمن. این اتفاق فقط «یک بار» در سال اتفاق می‌‍‌افتد. همین منحصر‌به‌فرد بودن، پتانسیل خاطره‌سازی دارد. باید این شب را برای بچه‌ها تبدیل به یک فستیوال کوچک خانگی کنیم. برویم روی پشت‌بام، در کوچه، یا حتی بالکن. با شور و شوق فریاد بزنیم، نه از سر رفع تکلیف.

یا همانطور که در ایام محرم، خانه رنگ عزا می‌گیرد و بچه‌ها با پرچم‌های سیاه انس می‌گیرند، یا در نیمه شعبان خانه غرق نور می‌شود، دهه فجر هم باید «دکور» مخصوص خودش را داشته باشد. نصب پرچم ایران بر سردر خانه یا در اتاق نشیمن، یک پیام غیرمستقیم است. اما شرط اصلی این است که این تغییرات باید با «خوش‌ گذشتن» عجین باشد. اگر پرچم می‌زنیم، باید زیر سایه آن پرچم بگوییم و بخندیم.

بچه‌ها عاشق ساختن هستند. چرا پرچم‌های کاغذی کوچک درست نکنیم و آن‌ها را ریسه نکنیم؟ خاطره‌ای هست از پسربچه‌ای که پرچم‌های دست‌سازش را به همسایه‌ها می‌فروخت؛ این یعنی او خودش را در این جشن «سهیم» و «موثر» می‌دانست. کاردستی‌هایی با محوریت سه رنگ پرچم، نقاشی دیواری روی کاغذهای بزرگ متری و ساخت کلاه و پرچم.

پخش سرودهای انقلابی قدیمی در فضای خانه می‌تواند فضای نوستالژیک را بازسازی کند. در کنار آن، قصه‌گویی از خاطرات کودکی خودمان. بچه‌ها عاشق شنیدن داستان‌های کودکی پدر و مادرشان هستند. تعریف کنید که در مدرسه شما چه خبر بود؟ چه جایزه‌هایی می‌گرفتید؟ این روایت‌های شخصی، پل ارتباطی بین نسل‌هاست.

اما با همه اینها قانون «عدم اجبار» را فراموش نکنید. ما محیط را آماده می‌کنیم، ابزار بازی را فراهم می‌کنیم، اما بچه را «مجبور» نمی‌کنیم. اگر نخواست مشارکت کند، نباید سرزنش شود. هدف، ایجاد یک تصویر ذهنی مثبت است، نه تربیت یک سرباز کوچک با زور و فشار.

کودک، موتور جستجو نیست

این بخش را باید با دقت بیشتری خواند، زیرا پاشنه آشیل بسیاری از فعالیت‌های فرهنگی ماست. در دنیای وب و اینترنت، مفهومی وجود دارد به نام Over Optimize یا بهینه‌سازی بیش از حد. وقتی شما برای دیده شدن یک صفحه، بیش از اندازه کلمات کلیدی را تکرار می‌کنید و زور می‌زنید که موتور جستجو را فریب دهید، نتیجه عکس می‌دهد و شما کلاً از نتایج حذف می‌شوید. چون رفتار شما «غیرطبیعی» تشخیص داده می‌شود.

متاسفانه، بسیاری از والدین و متولیان فرهنگی، در برخورد با کودکان دچار همین خطا می‌شوند. آن‌ها می‌خواهند در ده روز، تمام تاریخ انقلاب و مفاهیم ایدئولوژیک را به خورد بچه بدهند. نتیجه؟ کودک «بلاک» می‌کند! او پس می‌زند. یک مثال  واقعی در رسانه ملی وجود دارد. برنامه‌های محبوب کارتونی که بچه‌ها برای دیدنشان لحظه‌شماری می‌کنند. در ایام دهه فجر، دقیقاً در تایم پخش این انیمیشن‌ها، ناگهان پخش آن قطع می‌شود یا با تاخیر زیاد پخش می‌شود تا قبلش چند سرود یا کلیپ انقلابی پخش شود. مدیران فرهنگی فکر می‌کنند با این کار زرنگی کرده‌اند و بچه را در معرض محتوا قرار داده‌اند. اما واقعیت میدان چیست؟ بچه‌ها مدام از والدین می‌پرسند: «این دهه فجر کی تمام می‌شود؟»

چرا؟ چون دهه فجر تبدیل شده به «مانع لذت»  تبدیل شده به چیزی که جای کارتون محبوبشان را گرفته است. این یعنی «ضد تبلیغ.» ما ناخواسته داریم بذر نفرت یا کلافگی را در دل کودک می‌کاریم. کودک باید حس کند که دهه فجر، چیزی اضافه بر لذت‌های عادی است، نه جایگزین یا مخرب آنها.

کودکان انسان‌هایی کاملی هستند!

ریشه بسیاری از این بدسلیقگی‌ها در «نوع نگاه» ما به کودک است. اگر آثار کودک و نوجوان غربی را با بسیاری از تولیدات داخلی مقایسه کنید، به یک تفاوت مهم می‌رسید. در بسیاری از آثار داخلی، پیش‌فرض سازنده این بوده است: «کودک، موجودی خطاکار و ناقص است که ما آدم‌بزرگ‌ها باید به او کُد بدهیم تا سیستم‌عامل‌اش بالا بیاید و زندگی‌اش درست شود.» اما در آثار موفق جهانی، کودک به عنوان یک انسان کامل، باهوش و دارای درک عمیق شناخته می‌شود.

امام انقلاب همواره بر «تربیت» تأکید داشتند، اما تربیت به معنای شکوفا کردن استعدادها، نه پُر کردن مغز از محفوظات. متاسفانه ما در این ۴۷ سال، کار جدی و تخصصی کمتری انجام داده‌ایم. کتاب کودک نوشتن، نیازمند شناخت همزمان «ادبیات» و «روانشناسی رشد» است. بازی کودک ساختن، نیازمند درک مکانیسم لذت است. مسئولین ما گاهی با پخش یک اثر ضعیف، رزومه خود را پُر می‌کنند و حالشان هم خوب است، غافل از اینکه ذائقه و روح کودک در حال آسیب دیدن است.

انقلاب

عبور از سخنرانی‌های ۹۰ دقیقه‌ای

اگر وضعیت برای کودکان این‌گونه است، برای نوجوانان(دهه هشتادی‌ها و نودی‌ها) اوضاع پیچیده‌تر است. نوجوانی که امروز در ۱۴۰۴ زیست می‌کند، با نوجوانی که در دهه شصت بود، تفاوت ماهوی دارد. نوجوانان امروز، فرزندانِ «میکرو کانتنت» (Micro-content)  هستند. ذائقه آن‌ها به سمت محتواهای کوتاه، سریع و ضربتی رفته است. آنها حوصله نشستن پای یک سخنرانی ۹۰ دقیقه‌ایِ تاریخی را ندارند. حتی اگر آن سخنرانی پرمغز باشد.

نسل دهه شصت شاید محتوا را حتی در خشن‌ترین و مستقیم‌ترین حالت ممکن دریافت می‌کرد و می‌پذیرفت، اما نوجوان امروز باهوش‌تر، نقادتر و کم‌حوصله‌تر است. برای این قشر، دیگر نمی‌توان با شعار و بنر کار کرد. اینجا قلمرو «هنر» و «رمان» است. ادبیات داستانی، آن حلقه مفقوده‌ای است که می‌تواند پلی باشد بین نسل اول انقلاب و نسل چهارم و پنجم. خوشبختانه در میان انبوه آثار ضعیف، تک‌ستاره‌هایی در آسمان ادبیات نوجوان درخشیده‌اند که اگر درست معرفی شوند، کار هزاران ساعت سخنرانی را می‌کنند.

کتاب‌هایی که نه شعار می‌دهند و نه تاریخ را تحریف می‌کنند و «قصه» می‌گویند:

۱. «روایتی ساده از ماجرایی پیچیده» (انتشارات سوره مهر): که نوجوانی را در دل حوادث قرار می‌دهد.

۲. «سال‌های بنفش» (کتابستان معرفت): روایتی که رنگ و بوی سیاست‌زدگی ندارد اما آگاهی‌بخش است.

۳.  «تن‌تن و سندباد» (انتشارات قدیانی): یک شاهکار استعاری از تقابل فرهنگی غرب و شرق که هنوز هم تازه است.

۴.  «ماشو در مه»، «فرزندان ایرانیم» و «تی‌لم» (سوره مهر): آثاری که هویت ایرانی و انقلابی را در تار و پود یک داستان جذاب می‌ریزند.

رمان خوب، ارزش‌ها را تزریق نمی‌کند، بلکه آن‌ها را در ذهن مخاطب «ته‌نشین» می‌کند. این همان کاری است که باید برای نوجوانان انجام داد.

به دنبال «حال خوب»

در نهایت، بیایید بار سنگین توقعات را از دوش خودمان و بچه‌ها برداریم. قرار نیست فرزند ما در ده سالگی، یک تئوریسین انقلاب باشد. مگر خود ما در آن دوران پرشور مدرسه، چقدر از مبانی فلسفی ولایت فقیه یا ساختار سیاسی رژیم پهلوی می‌دانستیم؟ تقریباً هیچ! ما فقط می‌دانستیم که اتفاق بزرگی افتاده، مردم متحد شده‌اند، «دیو» رفته و «فرشته»  در آمده است. ما «حسمان» خوب بود. ما افتخار می‌کردیم.

امروز هم اگر بتوانیم کاری کنیم که فرزندمان – در عصر تهاجم فرهنگی و بمباران خبری – سرش را بالا بگیرد و با افتخار بگوید «من یک ایرانی مسلمان هستم و کشورم را دوست دارم»، به هدف زده‌ایم. بقیه‌ جزئیات، در طول زمان و با رشد عقلی، کامل خواهد شد. جشن ۴۷ سالگی، بهانه‌ای است برای تجدید همین «حس خوب.» بیایید این بهانه را با کج‌سلیقگی، خراب نکنیم. بگذارید صدای خنده‌ بچه‌ها، بلندترین صدای مرگ بر آمریکای دوران باشد و  باقی ماجرا، بازی با کلمات است.

انتهای پیام
خبرنگار:
فاطمه برزویی
دبیر:
فاطمه بختیاری
captcha