کد خبر: 4338030
تاریخ انتشار : ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۶:۲۶
گزارش

پرچمی که با دست تمام ایران به دست صاحبش می‌رسد

تاریخ دیگر تکرار نخواهد شد، دیگر این علم زمین نمی‌ماند، امروز هر ایرانی جان بر کف به میدان می‌آید، برای نابودی باطل به رزم می‌ایستد و این پرچم در طلوع فجر ظهور با دست تمام ایران به صاحبش تحویل داده خواهد شد.

اجتماع مردم کاشان در سوگ شهادت رهبر انقلاببه گزارش خبرنگار ایکنا از اصفهان، صدای عربده‌هایشان می‌آید. چند نفرند. پاهایشان را بر پله‌ها می‌کوبند و بالا می‌آیند. انگار به سراغ یکی از واحدهای طبقه پایین می‌روند. صدای لگدهایشان که بر در می‌کوبند، بلند می‌شود. فریاد می‌زنند که در را باز کن. تهدید می‌کنند و ناگهان صدای رگبار می‌آید. جیغ و گریه دختران بلند می‌شود. زنی با وحشت می‌گوید: «تو را به هر چه می‌پرستید، دست از سرمان بردارید.» مردی التماس می‌کند: « مرا بکشید. با زن و بچه‌هایم کاری نداشته باشید.» صدای شلیک می‌آید. چند دقیقه می‌گذرد. دیگر صدای التماس نمی‌آید. فقط جیغ و گریه.

دست و پایم یخ کرده و سر جایم میخکوب شده‌ام. نگاهم به نگاه بچه‌هایم گره می‌خورد که با رنگ پریده کنج اتاق کز کرده‌اند. نکند در خانه بعدی که می‌شکنند و وارد می‌شوند، خانه من باشد؟ 

یادم می‌آید، یک روز این آدم‌ها آن سوی مرزهای ایران بودند. یکی که اسمش حاج قاسم بود، میان ما و آن‌ها، دیواری نامرئی کشیده بود و نمی‌گذاشت به این دیوار نزدیک شوند. حالا آن آدم‌ها از دیوار رد شده و پشت در خانه‌مان رسیده‌اند. اگر تلاشی نکنم، در را می‌شکنند. چاره‌اش این است که نگذارم پا به خیابان بگذارند که بعد بخواهند سراغ خانه‌ام بیایند. باید خیابان را پر کنم؛ حتی اگر شده یکه و تنها. بعد هم می‌روم و برای ترمیم آن دیوار نامرئی می‌جنگم.

این تصمیمی است که من و بسیاری از مردم شهرم بعد از همه فکر و خیال‌هایمان می‌گیریم. پس از جا برمی‌خیزم، آماده می‌شوم و با خانواده به سمت خیابان‌هایی رهسپار می‌گردم که قرار است از من به اضافه هزارها من دیگر پر شود. 

ساعت ۲۱ شامگاه دوشنبه، ۱۱ اسفند و همزمان با شب ۱۳ رمضان، میدان معلم، میدان ۱۵ خرداد و میدان کمال‌الملک کاشان قرار است پذیرای اجتماعات مردمی باشد. 

به آسمان نگاه می‌کنم. ماهش، دو شب دیگر تمام می‌شود. با خودم فکر می‌کنم بیچاره رمضان، دوباره طعم بی‌علی‌شدن را چشید. این سومین شب است که با سوگ سیدعلی، چادر سیاه شب بر سر امت اسلام کشیده می‌شود. 

وقتی به میدان معلم می‌رسیم، جمعیت همه ایستاده و دست به سوی آسمان، فرازهای دعای توسل را زمزمه می‌کنند: «يا وَصِىَّ الْحَسَنِ... اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَ تَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَ قَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَىْ حاجاتِنا، يا وَجيهاً عِنْدَ اللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّهِ...» 

آسیه قالیباف

می‌ترسم عمرسعد شوم

خانمی با جمعی از دوستان و خانواده در کناری ایستاده‌اند. با او گفت‌وگو می‌کنم. آسیه قالیباف خیلی صمیمی صحبت می‌کند و می‌گوید: احساس می‌کنم اینجا کربلاست. تکلیف امام حسینی‌ها و یزیدی‌ها واضح است. من از عمرسعد شدن می‌ترسم؛ یعنی کسانی که هنوز تکلیف خودشان را مشخص نکرده‌اند و نمی‌دانند باید کجا بایستند. 

وقتی خبر شهادت رهبرم را شنیدم، تمام وجودم به یکباره فروریخت. دلم برای این مظلوم مقتدر سوخت. بغض و کینه‌ام را در قلبم نگه می‌دارم. تا نابودی کامل اسرائیل، پای کار می‌مانم و بعد سوگواری می‌کنم. 

دست خدا از آستین مردان خدایی بیرون می‌آید. پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران از دست مردان خدایی به صاحبش خواهد رسید. سیدعلی، ما را فرزندان خلفی حساب کرد که تنهایمان گذاشت. ناامیدش نخواهیم کرد. می‌دانم او همچنان در ملکوت اعلی ما را یاری می‌کند و ان‌شاءالله به‌زودی منطقه برای ظهور آماده خواهد شد.

اقای افراشته

شرکت در این اجتماع، وظیفه شرعی من است

مشت‌های گره‌کرده به دل سیاهی شب کوبیده می‌شود و همه با هم نوای «حیدر، حیدر» سر می‌دهند. پرچم‌های سیاه و پرچم‌های ایران را در دست بیشتر مردم می‌بینم. حضور کودکان و نوجوانان هم در این اجتماع پررنگ است.

مهدی افراشته، ۴۵ ساله همراه پسر کوچک خود در این جمع حضور دارد. او می‌گوید: با توجه به حوادث اخیر، یعنی حمله تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل به ایران و به شهادت رساندن مقام معظم رهبری و کودکان بی‌گناه مدرسه دخترانه میناب، وظیفه شرعی خود دانستم که در این اجتماع مردمی شرکت کنم. حرف، همان است: «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.» فکر می‌کنند با شهادت رهبرمان، همه‌چیز تمام است؟ خود حضرت ولی عصر(عج) ناظر و حافظ ما هستند و به کوری چشم دشمنان، ما پیروز میدان خواهیم بود.

پویان افراشته که با دست‌های کوچکش پرچم‌داری می‌کند، می‌پرسد: من هم می‌توانم مصاحبه کنم؟ و ادامه می‌دهد: درست است که رهبرمان را شهید کردند، ولی ما حتماً اسرائیل را شکست می‌دهیم.

محمدحسین

حالا نوبت ماست

وانتی از آن سوی خیابان به میدان نزدیک می‌شود. چند بلندگو پشت ماشین است. کاریکاتوری از رئیس‌جمهور آمریکا را هم پشت وانت گذاشته‌اند. رجز می‌خوانند و شعار می‌دهند.

نیروهای بسیج برای برقراری امنیت، دور تا دور میدان ایستاده‌اند. دو پسر ۱۱ ساله را می‌بینم. محمدصادق صنعتگر و پسری که صورتش را با چفیه پوشانده و خود را امیرحسین لقمان معرفی می‌کند. جلو می‌آیند. محمدحسین می‌گوید: رهبر که حرف می‌زد، دشمن از ترس می‌لرزید. اسرائیل نمی‌توانست وجودش را تحمل کند. برای همین او را با اصابت موشک شهید کرد. ما نتوانستیم جان خود را فدای آقا کنیم، اما او این کار را کرد. حالا نوبت ماست. ما تا آخر، پای ایران ایستاده‌ایم.

محمدصادق هم ادامه می‌دهد: ما همچنان پشت آرمان رهبرمان ایستاده‌ایم. آن‌ها با شهیدکردنش به هدفشان نمی‌رسند.

محمدصادق

مرد جوانی که دست دختر کوچکش را در دست دارد، درباره حال و هوای این شب‌ها توضیح می‌دهد: وحدت مردم برایم بسیار مسرت‌آور است. امشب مردم با حضورشان، از نیروهای مسلح، بسیج و یگان ویژه اعلام حمایت کردند. این حمایت، سوخت موشک‌ها را تأمین می‌کند. نمی‌گذارد دشمن روی نیروهایش برای تجزیه ایران از طریق ایجاد آشوب در خیابان‌ها حسابی باز کند و این یعنی شکست دشمن. نباید اجازه داد خیابان‌ها خلوت شود، حضور گسترده مردم در خیابان‌ها خنثی‌کننده توطئه دشمن است.

ساعت از ۲۲ گذشته و سوز سرمای هوا گزنده می‌شود. جمعیت کم‌کم متفرق می‌شوند. پرچم ایران با وزش باد می‌رقصد؛ پرچمی که با خون هزاران شهید افراشته مانده است. همانی که برای به زیر کشیدنش، قتلگاه می‌سازند، علمدارها را می‌کشند و برای مردمان این خاک، میراثی به جز اسارت نمی‌بینند. تاریخ دیگر تکرار نخواهد شد. دیگر این علم زمین نمی‌ماند. امروز هر ایرانی جان بر کف به میدان می‌آید و برای نابودی باطل به رزم می‌ایستد. این پرچم در طلوع فجر ظهور، با دست تمام ایران به صاحبش تحویل داده خواهد شد.

انتهای پیام
خبرنگار:
زهرا سادات محمدی
دبیر:
محبوبه فرهنگ
captcha