به گزارش ایکنا به نقل از روابط عمومی اداره کل آموزش و پرورش لرستان، فداکاری در جنگ، همیشه در میدان نبرد رخ نمیدهد؛ گاهی در سکوت یک کلاس، یا بیرون یک خانه، در گوشهای از شهری که هنوز بوی دود و بیم میدهد. این بار، روایت ما نه از یک سرباز، که از معلمی است که ایمان داشت هیچ جنگی نباید مسیر یادگیری یک کودک را ویران کند؛ معلمی به نام فریبا قنبری.
روزی که برای نخستین بار همراه مدیر مدرسه قدم به مدرسه محل تحصیل «فاطمه» گذاشتم، هیچکدام نمیدانستیم سرگذشت تازهای در راه است. طبق روال معمول، برای بازدید از کلاسها رفته بودیم، اما وقتی نگاه فاطمه ـ همان نگاه پر از حیرت و گرفتگی ـ به من افتاد، بیهیچ کلامی داستانی بلند را بازگو کرد.
پرونده فاطمه را پیشتر مرور کرده بودم. کمشنوایی، جهان او را در سکوتی استخوانسوز فرو برده بود؛ سکوتی که راه را بر خواندن، نوشتن و حتی بر سادهترین ارتباطها بسته بود. او دانشآموز پایه پنجم بود، اما آموختههایش از روزهای نخست دبستان فراتر نرفته بود. همین ناتوانیِ ناخواسته، بغض را سالها در گلویش کاشته و اشک را مهمان همیشگی چشمان زیبایش کرده بود.
و تلختر اینکه، فاطمه گمان میکرد مقصر خودش است؛ بیآنکه بداند گاهی زندگی، بیدلیل و بیرحمانه فرصت شنیدن صدای الفبا را از یک کودک میگیرد.
پس از بررسی وضعیت همراه مدیر مدرسه تصمیم گرفتیم راه تازهای بسازیم. قرار شد فاطمه به مدرسه حضرت ایوب(ع) بیاید تا من، فریبا قنبری، بتوانم بهصورت انفرادی با او کار کنم و فرصت از دسترفتهای را که ناتوانی و بیتوجهی از او دریغ کرده بود، دوباره به دستانش بسپارم.
روزهای نخست، فاطمه خجول و مردد بود؛ گویی هنوز باور نداشت کسی میتواند برای آینده او اینگونه دل بسوزاند. اما آرامآرام، با مهربانی، با امنیت محیط جدید، با لبخندهای ساده و صادقانه، پلی از اعتماد میانمان ساخته شد.
در مدرسه جدید، فاطمه انگار دوباره متولد شد. هر پیشرفت کوچک، هر حرفی که از دل سکوت بیرون میآمد، با لبخند گرم مدیر مدرسه و گاهی هدیهای کوچک جشن گرفته میشد. من نیز قدمبهقدم، با صبر و حوصله، از پایه اول با او فارسی و ریاضی را آغاز کردم؛ دانستهها را قطرهقطره در دلش ریختم تا جوانههای امید و خودباوری در وجودش دوباره رشد کند.
اما درست زمانی که فاطمه در مسیر تازهاش بال میگرفت، جنگ همه چیز را برهم زد. کلاسها تعطیل شد و آموزش غیرحضوری آغاز. برای بسیاری، آموزش مجازی فقط تغییری در روش یادگیری بود؛ اما برای فاطمه، یعنی بازگشت به سکوت. یعنی قطع شدن رشتهای که تازه با زحمت میان او و آیندهاش بسته شده بود.
نمیتوانستم بگذارم تلاشش ناتمام بماند. تصمیم گرفتم خودم وارد عمل شوم. با خانوادهاش صحبت کردم و برای اینکه مزاحمتی ایجاد نشود، هر روز مقابل خانهشان میایستادم. فاطمه سوار ماشین میشد و همانجا، در سکوت کوچهای که صدای جنگ را هم در خود گم کرده بود، کلاس کوچک اما پرشوری را آغاز میکردیم.
در ابتدا با تردید میآمد و با احتیاط ورقها را بالا میگرفت؛ اما کمکم، وقتی امید دوباره زیر پوستش دوید، لبخند به لبانش بازگشت و اینگونه شد که در دل سختترین روزها، رویشی تازه آغاز شد؛ رویشی که نه گلوله توان خاموش کردنش را دارد و نه تاریکی جنگ.
این روایت مهر است؛ روایتی از ایمان فریبا قنبری به آینده دانشآموزی که تنها نیازش کمی صدا، کمی صبر و اندکی عشق بود.
انتهای پیام