کد خبر: 4348814
تاریخ انتشار : ۰۷ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۷:۳۶
یادداشت

پیکر گمشده ماکان؛ زخمی بر وجدان جهان

پیش از آنکه نقشه‌های نظامی در جنگ‌ها نوشته شوند و پیش از آنکه سخن از پیروزی و شکست به میان آید، حقیقتی تلخ و تکراری وجود دارد؛ کودکان نخستین قربانیان خاموش‌اند. آنان نه تصمیم‌گیرنده‌اند، نه آغازگر نزاع‌ها.

ماکان نصیریخسرو کنعانی، رئیس سازمان جهاددانشگاهی آذربایجان‌شرقی در یادداشتی نوشت: کودکان مرزها را نمی‌شناسند، سیاست را نمی‌فهمند و دشمنی را نمی‌آموزند؛ دنیای آنان از زنگ مدرسه، مدادهای رنگی، بازی‌های ساده و رؤیاهای کوچک ساخته شده است. با این حال، در بسیاری از جنگ‌های نابرابر و خشونت‌بار، این جهان کوچک کودکان، نخستین جایی است که فرو می‌ریزد.

جنگ وقتی آغاز می‌شود، تنها ساختمان‌ها را ویران نمی‌کند؛ کودکی را می‌دزدد، دفترهای مشق را نیمه‌تمام می‌گذارد، صندلی‌های کلاس را خالی می‌کند و مادرانی را با چشم‌هایی منتظر باقی می‌گذارد. در آمارهای رسمی، شاید تنها از اعداد سخن گفته شود؛ از شمار کشته‌ها و مجروحان. اما پشت هر عدد، کودکی ایستاده که نام داشته، رؤیا داشته، و آینده‌ای که هرگز فرصت شکوفایی نیافته است.

وقتی در اتاق‌های بسته، جنگ‌طلبان خونخوار، پشت میزهای سنگین خود درباره آغاز جنگ بر علیه یک کشور بی‌گناه تصمیم می‌گیرند، هیچ‌کس نمی‌داند آیا لحظه‌ای درنگ می‌کنند و از خود می‌پرسند: در این جنگ، چند کودک حضور دارد؟ چند قلب کوچک، چند رؤیای شکننده، چند کیف مدرسه، چند کفش کودکانه؟

جنگی که با هدایت و رهبری صهیونیسم بر علیه کشورمان ایران شروع شده است، نه چهره دارد، نه رحم، نه مرز. آنها تنها یک چیز را می‌شناسند: رسیدن به خواسته‌هایشان به هر بهایی، حتی اگر کوچک‌ترین انسان‌ها را در مسیرشان له کنند. برای چنین دشمنی، کودک نه انسان است و نه رؤیا؛ تنها «ابزاری» است برای فشارآوردن، برای شکستن روح مردم، برای وادار کردن طرف مقابل به تسلیم. و چه دردناک است که جهان بارها و بارها شاهد بوده که کودکان، همین بی‌گناه‌ترین‌ها، گاهی اولین و ساده‌ترین اهداف صهیونیسم در غزه، لبنان، سوریه و ایران می‌شوند.

کودکان نمی‌دانند دشمن کیست.
نمی‌دانند جنگ چرا شروع می‌شود.
نمی‌دانند در اتاق‌های بسته چه تصمیم‌هایی گرفته می‌شود.
آنها فقط بازی می‌کنند، می‌خندند، مدرسه می‌روند، رؤیا می‌سازند…
و همین سادگی، همین بی‌گناهی، و گاهی تلخ‌تر، انگار همین کودکان بی‌پناه، به مظلومانه‌ترین و ساده‌ترین اهداف جنگ‌ها تبدیل می‌شوند؛ بی‌آنکه بفهمند چرا، بی‌آنکه بدانند جهان این انسان‌ها چگونه می‌تواند این‌قدر بی‌رحم باشد.

کودکان نه نقشه جنگ می‌کشند، نه مرزی می‌شناسند، نه می‌دانند قدرت یعنی چه. اما در سطر اول هر ویرانی، نام آنهاست که پاک می‌شود. در میان این روایت‌های اندوهبار، نامی هست که باید شنیده شود؛ نام کودکی از جنوب ایران، از شهری گرم و صمیمی به نام میناب. کودکی به‌نام «ماکان نصیری».

ماکان یکی از دانش‌آموزان مدرسه «شجره طیبه» میناب بود؛ مدرسه‌ای که صبح‌هایش با صدای خنده و هیاهوی دانش آموزانش آغاز می‌شد. کودکانی که با کیف‌های کوچک، دفترهای خط‌خورده و امیدهایی ساده به کلاس می‌آمدند. آن‌ها قرار نبود قهرمانان جنگ باشند؛ قرار بود تنها دانش‌آموز باشند، درس بخوانند، بازی کنند و آرام‌آرام بزرگ شوند. اما یک روز، دشمن صهیونیستی با موشک‌هایش راه خود را تا حیاط همان مدرسه پیدا کرد. انفجاری سهمگین، صدایی که آسمان را شکافت و لحظه‌ای که زمان را برای همیشه متوقف کرد.

در آن لحظه، ۱۶۸ کودک بی‌پناه قربانی شدند. در میان آنان، ماکان نصیری نیز بود؛ کودکی که حتی فرصت فهمیدن آنچه رخ داد را نیافت. شدت انفجار آن‌قدر بود که از او چیزی باقی نماند؛ نه چهره‌ای که بتوان بوسید، نه دستان کوچکی که بتوان در خاک سپرد. از ماکان، تنها تکه‌ای از پیراهن آبی‌اش باقی ماند و یک لنگه کفش کوچک. همین.

گویی خاک ایران، پیکر کوچک او را در آغوش گرفت و در خود نگه داشت. و خاک وطن، آخرین پناهی شد برای کودکی که هرگز انتخاب نکرده بود در میانه جنگ باشد. او جانش را برای سرزمینش داد که هنوز آن‌قدر بزرگ نشده بود تا حتی معنای «جنگ» را بفهد و حتی معنی وطن را.

کسی نمی‌داند آن صبح، ماکان در ذهنش چه رؤیایی داشت.
شاید به فکر زنگ تفریح بود.
شاید به بازی با دوستانش فکر می‌کرد.
شاید در دفتر مشقش چیزی نوشته بود که هرگز خوانده نشد.

اما هیچ کودکی صبح از خانه بیرون نمی‌رود با این تصور که عصر، تنها یادگاری‌اش یک کفش خاک‌آلود خواهد بود. آن لنگه کفش، امروز تنها یک شیء ساده نیست؛ آن، سندی است از حقیقتی دردناک. سندی از اینکه جنگ چگونه بی‌رحمانه‌ترین شکل خود را بر بی‌گناه‌ترین انسان‌ها تحمیل می‌کند.

وقتی جهان درباره جنگ سخن می‌گوید، اغلب از استراتژی‌ها و قدرت‌ها حرف می‌زند. اما اگر کسی بخواهد حقیقت جنگ را ببیند، کافی است به همان کفش کوچک نگاه کند؛ کفشی که صاحبش هرگز فرصت بزرگ‌شدن پیدا نکرد.

ماکان نصیری می‌توانست فردا جوانی باشد با رؤیاهای بزرگ. می‌توانست معلمی باشد که به کودکان درس می‌دهد، یا پزشکی که جان‌ها را نجات می‌دهد، یا حتی پدری که دست فرزندش را می‌گیرد و او را به مدرسه می‌برد. آینده‌ای کامل می‌توانست در برابرش باشد.

اما جنگ، آینده او را پیش از آنکه آغاز شود، خاموش کرد.
این روایت تنها درباره یک کودک نیست. 
این داستان درباره وجدان بشریت است.

برای وجدان‌های بیدار جهان، نام ماکان باید یادآور این حقیقت باشد که پشت هر جنگ، کودکانی هستند که بهای آن‌را می‌پردازند. کودکانی که نه نقشی در آغاز جنگ داشته‌اند و نه سهمی در پایان آن خواهند داشت. و برای وجدان‌های خواب، برای آنان که جنگ را تنها در قالب اعداد و گزارش‌ها می‌بینند، شاید داستان ماکان بتواند لحظه‌ای سکوت ایجاد کند؛ لحظه‌ای که در آن پرسیده شود: گناه این کودک چه بود؟ چه کسی می‌تواند پاسخ دهد چرا کودکی باید با یک تکه پیراهن آبی و یک لنگه کفش به یاد آورده شود؟

ماکان نصیری امروز تنها یک نام در تاریخ نیست. او نماد همه کودکان مظلومی است که در غزه، لبنان، ایران و بی‌شمار جغرافیای دیگر که در جنگ‌ها ناپدید می‌شوند؛ کودکانی که بدن‌های کوچکشان زیر آوار، در خاک یا در دود انفجارها گم می‌شود، اما خاطره‌شان هرگز از حافظه انسانیت پاک نمی‌شود.

باشد که جهان روزی به جایی برسد که هیچ مدرسه‌ای هدف آتش قرار نگیرد. باشد که هیچ مادری به‌جای فرزندش، تنها یک کفش در آغوش نگیرد. و باشد که نام ماکان نصیری و هزاران کودک بی‌گناه ایران که در جنگ تحمیلی سوم ایران مظلومانه در خاک شدند، برای همیشه یادآور این حقیقت باشد: جنگ را جاه‌طلبان ظالم آغاز می‌کنند، و کودکان در طرف مقابل با جان خود تاوان رؤیاهای خون‌آلود آنان را می‌پردازند.

انتهای پیام
captcha