کد خبر: 4369191
تاریخ انتشار : ۲۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۱

روایت یک پرچم؛ از خاستگاه غیرت تا کرانه‌های خلیج فارس

کاروان «جان‌فدایان ایران؛ از آذربایجان تا خلیج فارس» با خود یک پیام روشن داشت؛ اینکه ایران، از سهند تا تنگه هرمز، یک خانه است؛ خانه‌ای که فرزندانش در غم یکدیگر شریک‌اند، در دفاع از آب و خاکش کنار هم می‌ایستند و زیر یک پرچم، یک صدا می‌گویند: ایران عزیز؛ جانمان فدای تو.

روایت یک پرچم؛ از خاستگاه غیرت تا کرانه‌های خلیج فارس

به گزارش خبرنگار ایکنا از آذربایجان‌شرقی، پنجم مردادماه ۱۴۰۵، سفر آغاز شد؛ سفری که قرار بود تا اربعین، از شمال‌غرب ایران تا جنوب کشور «قلب ایران» امتداد پیدا کند و پایانش در میناب باشد؛ شهری که نامش با داغ کودکان شهید مدرسه شجره طیبه گره خورده بود. قرار بود مسیری بیش از دو هزار و پانصد کیلومتر را طی کنیم؛ از دامنه‌های سهند و شهر غیرت «تبریز» تا ساحل نیلگون خلیج فارس، همراه با پرچمی سرخ که به پیکر مطهر رهبر شهید و شهدای ایران متبرک شده بود؛ پرچمی که قرار بود روایتگر عهدی باشد میان مردمی که در فاصله هزاران کیلومتر، یک درد، یک آرمان و یک نام مشترک داشتند؛ ایران.

قرارمان ساعت هشت صبح، کنار مزار امام‌ جمعه شهید تبریز بود؛ هنوز شهر در آرامش صبحگاهی خود نفس می‌کشید، اما دل‌های ما آرام نبود و بار سفر بسته بودیم و چیزی فراتر از وسایل سفر را با خود حمل می‌کردیم؛ خاطره شهدا، آرمان مقاومت و پرچمی که قرار بود از این پس، قصه این سفر را روایت کند.

پیش از حرکت، کنار مزار شهیدان ایستادیم، عهد بستیم و پرچم سرخ را بر دوش گرفتیم؛ از همان لحظه نخست، مشخص بود این مسیر فقط جاده‌ای میان چند شهر نیست؛ مسیری است میان دل‌های مردمی که زیر سایه یک پرچم، دوباره یکدیگر را پیدا خواهند کرد.

زنجان؛ نخستین ایستگاه همدلی

اولین مقصد، زنجان بود؛ شهری که نامش با عشق به اهل‌بیت(ع) و شکوه حسینیه اعظم عجین شده است؛ وقتی به حسینیه اعظم رسیدیم، هنوز نشانه‌های روزهای جنگ بر پیکره حسینیه برجای مانده بود و فضای حسینیه حال و هوای دیگری داشت؛ جایی‌که اشک و حماسه در کنار هم جریان داشتند.

مردم آمده بودند؛ پیر و جوان، خانواده‌های شهدا و عاشقان اهل‌بیت(ع)، شعارها در فضای حسینیه پیچید و کاروان «جان‌فدایان ایران» نخستین استقبال مردمی خود را تجربه کرد و مداحی تبریزی‌ها و زنجانی‌ها درهم آمیخت؛ اما جاده منتظر بود و مقصد بعدی، پایتخت...

میدان انقلاب تهران؛ قلب تپنده ایران

تهران در آن روزها حال و هوای دیگری داشت؛ میدان انقلاب، قلب تپنده شهری بود که مردمش آمده بودند تا ایستادگی خود را فریاد بزنند؛ در میان جمعیت، کاروان جان‌فدایان ایران هم به مردم پیوست؛ صدای مردم با صدای کاروان گره خورد؛ شعارها یکی شد و پرچم سرخ از میان جمعیت عبور کرد؛ آن روز، میدان انقلاب تنها یک میدان شهری نبود؛ تصویری از همبستگی مردمی بود که از شمال تا جنوب، از آذربایجان تا خلیج فارس، یک پیام مشترک داشتند؛ ایران، خانه همه ماست.

پس از تهران، مسیر به قم رسید؛ شهری که قرن‌هاست میزبان دل‌های عاشق است؛ پرچم سرخ را به حرم حضرت معصومه(س) رساندیم تا عطر حرم را با خود در ادامه مسیر همراه کنیم؛ آنجا بیشتر از همیشه فهمیدیم که این پرچم فقط همراه ما نیست؛ دل‌های بسیاری را با خود همراه کرده است و هر دستی که به آن می‌رسید، هر چشمی که به آن خیره می‌شد و هر اشکی که برای شهدا می‌ریخت، بخشی از روایت این سفر می‌شد.

او کمی دورتر ایستاده بود؛ از اهالی کاروان نبود، اما انگار دلش از همان مسیر آمده بود؛ گوشی را بالا گرفت تا این لحظه را برای خودش نگه دارد؛ زائر افغانی بود. چند لحظه بیشتر نگذشت که دیگر فقط تماشاگر نبود، بلکه خودش را میان فریادها پیدا کرد و با کاروان هم‌صدا شد؛ آن‌چنان محکم و از ته دل که گویی سال‌ها این شعار را زندگی کرده است: «مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل...» صدایش در صدای آذربایجانی‌ها گم نمی‌شد که به آن اضافه می‌شد.

آن قاب در خاطر من و در قاب دوربین من، ماندگارترین تصویر شد؛ نشانی بود از اینکه ایران حرم است؛ حرمی که دل‌های عاشق و انسان‌های آزاده، فراتر از ملیت‌ها و نژادها، گرد آن جمع می‌شوند، برایش اشک می‌ریزند و غیرت دارند؛ آری ایران مأمن است؛ پناه مظلومان، پناه مسلمانان و حرم شیعیان؛ سرزمینی که باید حفظ شود...

اصفهان؛ جایی‌که ایران، یک صدا شد

در اصفهان، خستگی مسیر در میان استقبال گرم مردم رنگ باخت و مردم اصفهان به گرمی برای استقبال کاروان آمدند؛ با چای و پولکی، با لبخند و صلوات، با همان مهمان‌نوازی که سال‌هاست نام این شهر را در ذهن‌ها ماندگار کرده است.
 
صدای «مجاهدان میدان، خوش آمدید اصفهان» در فضا پیچید و پرچم سرخ میان مردم به حرکت درآمد؛ برخی آن را بوسیدند، برخی اشک ریختند و برخی فقط ایستادند و نگاه کردند؛ در آن لحظه، تفاوتی میان تبریز و اصفهان نبود؛ همه زیر سایه یک پرچم ایستاده بودند و یک جمله را تکرار می‌کردند: «جانفدای ایران هستیم.» شب را در حسینیه بنی‌فاطمه اصفهان سپری کردیم و صبح دوباره راه افتادیم؛ مقصد بعدی، یزد و پس از آن کرمان بود. یزد را با نوای «حیدر، حیدر» پشت سر گذاشتیم و مسیرمان به کرمان رسید؛ شهری که برای بسیاری از ایرانیان، تنها یک مقصد جغرافیایی نیست، بلکه قرارگاهی برای دلدادگی است.

کرمان؛ قرار دل‌ها کنار مزار حاج قاسم

به مزار سردار شهید حاج قاسم سلیمانی رسیدیم؛ همان‌جا که سال‌هاست دل‌های عاشقان مکتب مقاومت آرام می‌گیرد؛ نوای نوحه‌های آذری که از تبریز آمده بود، کنار مزار حاج قاسم رنگ دیگری داشت و پرچم سرخ رهبر شهید در کنار مزار سردار قرار گرفت و خادمان حرم دل‌ها، با شنیدن نوای آذری، اشک ریختند.

تبریزی‌ها دست بر مزار مردی گذاشتند که هنوز داغ نبودنش تازه بود؛ مردی که او را سرباز ولایت می‌دانستند و خود را ادامه‌دهندگان راهش؛ در کرمان، دوباره فهمیدیم که فاصله‌ها فقط روی نقشه معنا دارند؛ دل‌ها اما کیلومتر نمی‌شناسند.

بندرعباس؛ سلام آذربایجان به خلیج فارس

پس از کرمان، دوباره راه افتادیم؛ جاده‌ای که هرچه پیش‌تر می‌رفتیم، رنگ و بوی جنوب را بیشتر به خود می‌گرفت که آرام‌آرام نشانه‌های دریا پیدا شد؛ هوا گرم‌تر، افق بازتر و دل‌ها بی‌قرارتر شده بود. بعد از بیش از دو هزار کیلومتر پیمودن مسیر، سرانجام به بندرعباس رسیدیم؛ جایی که قرار بود سلام آذربایجان را به آب‌های نیلگون خلیج فارس برسانیم.

شب بود که به ساحل خلیج فارس رسیدیم؛ مردمان خونگرم جنوب آمده بودند؛ با مشت‌های گره‌کرده، دل‌های پرشور و پرچم‌هایی که در کنار پرچم سرخ رهبر شهید به اهتزاز درآمده بود.

تجمع شبانه مردم بندرعباس، تصویری ماندگار از وحدت ایران بود؛ جنوبی‌ها، کاروان آمده از تبریز را در آغوش گرفتند و پرچم سرخ را با احترام بوسیدند. در کنار خلیج همیشه فارس، صدای مردم با صدای کاروان یکی شد؛ «ایران عزیز، جانمان فدای تو...»

آن شب، فاصله میان شمال‌غرب و جنوب ایران دیگر معنایی نداشت و تبریز و بندرعباس، زیر سایه یک پرچم، یک روایت را فریاد می‌زدند؛ روایت عشق به ایران. بانویی دورتر از جمعیت ایستاده بود؛ آرام، بی‌صدا و خیره به پرچم سرخ خون‌خواهی و اشک از چشمانش جاری بود؛ اما نگاهش از پرچم جدا نمی‌شد.

همسر شهید محمدرضا امیرخانی کنارش ایستاد، دستانش را گرفت، از زلالی اشک‌هایش گفت و با اطمینان از پیروزی قطعی ایران سخن گفت؛ بانوی بندری، میان بغض و اشک، فقط یک خواهش داشت؛ رو به همسر شهید کرد و گفت: «برای من هم دعا کنید.»

نزدیکش شدم، آرام پرسیدم: «شهید دارین؟» گفت: «نه، خودم شهید ایرانم؛ خودم شهید رهبرم.» بعد با بغضی که امانش را بریده بود، گفت: «فقط از خدا خواستم یا شفاعت رهبر شهید را نصیبم کند، یا شهادت را.» تنها یک خواهش دیگر داشت؛ تکه‌ای از پرچم سرخ متبرک؛ پرچم متبرکی که به پیکر مطهر رهبر شهید و شهدای ایران متبرک شده بود و از تبریز همراه کاروان «جان‌فدایان ایران از آذربایجان تا خلیج فارس» آمده بود، در حرم حضرت معصومه(س) و بر مزار سردار سلیمانی متبرک شده بود.

پرچم کوچک متبرک شده را به دستانش سپردیم؛ آن را به سینه فشرد، بوسید و اشک ریخت و میان گریه‌هایش یک جمله به گوش می‌رسید: «من هم جان‌فدای ایرانم.»

موکب حضرت رقیه(س) و میزبانی از تبریزی‌ها

پس از پایان مراسم، با موج‌های آرام خلیج فارس خداحافظی کردیم و راهی محل اسکان شدیم؛ شب را در موکبی گذراندیم که روزهای دیگر سال، میزبان زائران اربعین بود؛ اما این بار، خادمان آن موکب، میزبان کاروان جان‌فدایان ایران از آذربایجان شده بودند.
 
سفره‌های شام پهن شد و بوی غذای گرم و خرماهای محلی فضای موکب را پر کرده بود؛ همان خرماهایی که خادمان جنوب با لبخند به آن «رطب» می‌گفتند. خستگی مسیر همه‌‍‌اش در موکب که آرامش خاصی داشت؛ در میان مهمان‌نوازی جنوبی‌ها رفع شد؛ انگار نه در شهری دور از خانه، بلکه در میان خانواده‌ای بزرگ‌تر از مرزهای جغرافیایی بودیم؛ آن شب را همان‌جا خوابیدیم؛ با آرامشی که از محبت مردم جنوب می‌گرفتیم.

کنار خلیج فارس؛ زنجیره‌ای از عهد و ایستادگی

صبح روز بعد، دوباره حرکت کردیم؛ این بار مقصد، ساحل خلیج فارس بود و کاروان جان‌فدایان ایران از آذربایجان تا خلیج فارس، در کنار مردم دست در دست هم داد تا زنجیره‌ای انسانی برای پاسداری از آب و خاک ایران شکل گیرد؛ پرچم سرخ، بار دیگر به اهتزاز درآمد؛ اما این بار نه در دامنه‌های سهند و خیابان‌های تبریز، بلکه در کنار امواج خلیج فارس.
 
باد در پرچم می‌پیچید و موج‌ها به ساحل می‌رسیدند؛ تصویری که معنای یک جمله را روشن‌تر از همیشه نشان می‌داد؛ ایران، از شمال تا جنوب، یک پیکر واحد است.

میناب؛ جایی‌که بغض ایران شکست

چند کیلومتر آن‌سوتر، شهری انتظارمان را می‌کشید که نامش برای همیشه در حافظه مردم ایران ماندگار شده بود؛ میناب؛ به مدرسه شجره طیبه رسیدیم؛ جایی‌که روایتش با بغض آغاز می‌شد و با حماسه ادامه پیدا می‌کرد و گلزار شهدای دانش‌آموزان میناب؛ جایی که کودکان شهید مینابی آرام گرفته بودند؛ تصاویر شهدای دانش‌آموز تبریز را کنار مزار ماکان و دیگر شهدای دانش‌آموز میناب قرار دادیم و فضا آنقدر سنگین بود که نه می‌شود گفت و نه نوشت! باید رفت و از نزدیک با غم میناب آشنا شد.
 
نوای سوزناک مداحی تبریزی‌ها در کنار قطعه‌های تازه‌به‌خاک‌سپرده شهدای دانش‌آموز مدرسه شجره‌طیبه میناب طنین‌ انداخت. این قطعه که در جوار مزار شهدای دانش‌آموز میناب قرار دارد، محل تدفین قطعه‌های تازه‌تفحص‌شده دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه میناب است، جایی‌که اشک مادران با خاک سرد در هم می‌آمیزد. آنجا دیگر تبریز و میناب فاصله‌ای نداشتند؛ نوحه خواندیم، اشک ریختیم و فهمیدیم که غم، لهجه ندارد؛ داغ، مرز نمی‌شناسد.

شهدای دانش‌آموز تبریز و میناب، فرزندان یک مادر بودند؛ مادری به‌نام ایران. مادران و پدران داغدار میناب، با چشمانی پر از اشک، پرچم سرخ را در آغوش گرفتند و بر آن بوسه زدند. آنان از رنجی مشترک گفتند و از عهدی مشترک؛ اینکه در کنار همه مردم ایران ایستاده‌اند.

در آن لحظه، پیام سفر معنا پیدا کرد؛ فرزندان میناب، فرزندان آذربایجان بودند و آذربایجان، خود را شریک غم جنوب می‌دانست. در گرمای سوزان گلزار شهدای میناب، میان مزارهای کوچک شهدای مدرسه شجره طیبه، پسری با یک پارچ شیشه‌ای آب و چند لیوان یکبارمصرف آرام قدم می‌زد؛ نه برای خودش آمده بود، نه کسی از او خواسته بود. آمده بود برای چند رفیق قدیمی که دیگر بین ما نبودند.

نزدیک شد و با لبخند گفت: «آب خنک می‌خواین؟» لیوان آب را گرفتم؛ همان چند جرعه، وسط آن همه داغ و دلتنگی، طعم دیگری داشت. پرسیدم: «این آب‌ها رو از کجا میارین؟»

نگاهی به مزار شهدا انداخت و گفت: «پنج تا از دوستای اسکیتم توی مدرسه شجره طیبه شهید شدن. از وقتی اونا رفتن، دیگه اسکیت نرفتم، دلم نیومد؛ عوضش میام اینجا، برای زائرای دوستای شهیدم آب خنک می‌دم.»

حرفش که تمام شد، دوباره پارچ را برداشت و رفت میان زائرانی که از تبریز آمده بودند «جانفدایان ایران؛ از آذربایجان تا خلیج فارس»؛ به هر زائری که می‌رسید، جرعه‌ای آب می‌داد و رد می‌شد. پسری با یک پارچ آب. اما با دلی پر از خاطره پنج رفیق آسمانی؛ شاید کسی نداند پشت این سقایی ساده چه قصه‌ای پنهان شده؛ قصه رفاقتی که با شهادت رنگ دیگری گرفت.

راه بازگشت که آغاز شد، هیچ‌کدام از ما دیگر آدم‌های روز اول نبودیم؛ آنچه در این مسیر گذشت، فقط پیمودن دو هزار و پانصد کیلومتر جاده نبود؛ ما شهرها را به هم وصل نکرده بودیم، دل‌ها را به هم رسانده بودیم.

از تبریز تا زنجان، تهران، قم، اصفهان، یزد، کرمان، بندرعباس و میناب، یک پرچم روایت شد؛ پرچمی که هر جا رفت، خاطره شهدا را زنده کرد و مردمی را کنار هم نشاند.

کاروان «جان‌فدایان ایران؛ از آذربایجان تا خلیج فارس» با خود یک پیام روشن داشت؛ اینکه ایران، از سهند تا تنگه هرمز، یک خانه است؛ خانه‌ای که فرزندانش در غم یکدیگر شریک‌اند، در دفاع از آب و خاکش کنار هم می‌ایستند و زیر یک پرچم، یک صدا می‌گویند: ایران عزیز؛ جانمان فدای تو.

انتهای پیام
خبرنگار:
مهری هاشم زاده
دبیر:
امرعلی گل محمدی
captcha