کد خبر: 4349513
تاریخ انتشار : ۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۳۶
در دومین نشست «زیستن در زمانه پرهیاهو» مطرح شد

خانه‌تکانی ذهن‌؛ راهی برای رهایی از فرسودگی

یک پژوهشگر و فعال حوزه فرهنگ گفت: وقتی ذهن ما قدرت از بین بردن باورهای اشتباه و خلق عادات جدید را داشته باشد، سرحال می‌شود و جان‌مان هم به‌تبع آن بیمار نمی‌شود.

دومین نشست زیستن در زمانه‌ی پرهیاهوبه گزارش خبرنگار ایکنا از اصفهان، حامد سیارخلج، پژوهشگر و فعال حوزه فرهنگ در دومین نشست از سلسله‌نشست‌های «زیستن در زمانه‌ پرهیاهو» با معرفی کتاب «جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال» که چهارشنبه، ۹ اردیبهشت‌ماه به همت معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی واحد اصفهان به‌صورت برخط برگزار شد، در آغاز سخن اظهار کرد: سرعت، ویژگی دنیای مدرن است و تحولات در هر لحظه به‌شدت رخ می‌دهد. مطمئناً ما در این دوره به مهارت‌هایی نیاز داریم که بتوانیم خودمان را با دنیا تطبیق دهیم. معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی واحد اصفهان در نظر دارد با برگزاری این دوره، سه هدف را دنبال کند؛ نخست اینکه نگاه عمیقی به مسائل خود و پیرامون‌مان داشته باشیم. همان‌طور که می‌دانید، وقتی سرعت زیاد می‌شود، ممکن است جزئیاتی از زندگی را نبینیم و شاید زندگی برای ما بی‌معنا شود.

وی دومین هدف را دستیابی به مهارت تطبیق خواند و ادامه داد: فرض کنید که زندگی ما مثل قطاری در حال حرکت است. آنتونی گیدنز می‌گوید که ما نمی‌توانیم این قطار را متوقف کنیم، فقط می‌توانیم خودمان را با آن تطبیق دهیم، سوارش شویم و کنترلش را به دست بگیریم تا حرکت قطار، بیش از این به زندگی ما لطمه نزند.

این پژوهشگر اضافه کرد: سومین هدف آن است که بتوانیم معنای زندگی بهتر یا بهتر زیستن را درک کنیم. همان‌طور که در نشست اول ملاحظه کردید، آقای گلشیری کتاب «در باب زندگی و رنج» را معرفی کرد. کتاب «جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال» که امروز آن را معرفی می‌کنیم نیز تمرکزش بیشتر بر این است که چگونه در دنیایی پر از درد و رنج، بکوشیم بهتر زندگی کنیم و زندگی معنادارتری داشته باشیم.

معرفی نویسنده 

وی در معرفی نویسنده کتاب گفت: نویسنده کتاب «جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال»، جان کاگ، متولد ۱۹۷۹ در پنسیلوانیا و استاد فلسفه است و در دانشگاه ماساچوست تدریس می‌کند. ویلیام جیمز نیز فیلسوف و روان‌شناسی است که این کتاب مبتنی بر اندیشه‌های اوست. جیمز، مبدع فلسفه پراگماتیسم یا عمل‌گرایی است. همچنین، از پیشگامان روان‌شناسی نوین به‌شمار می‌رود.

سیارخلج با ذکر سؤالی در خصوص علت نگارش کتاب بیان کرد: اصلاً چرا جان کاگ این کتاب را نوشت؟ ابتدا لازم است بدانید، ویلیام جیمز کسی است که درد و اندوه بسیاری تجربه کرده و تا مرز خودکشی رفته است. پسرش به‌دلیل ذات‌الریه فوت کرده و خودش نیز از دردها و آلام روحی و جسمی فراوانی رنج برده است. کمردرد و کوری‌های موقت نیز از دیگر دلایلی بودند که او را به مرز خودکشی رساندند.

وی با اشاره به تفاوت فلسفه و علم تأکید کرد: بعضی از جنبه‌های این کتاب، علمی و بعضی دیگر، فلسفی است. علم یک جهان است و قواعد مشخصی دارد. وقتی آن قواعد را بلد باشید، می‌توانید در جهان علمی زیست کنید؛ اما فلسفه شامل چند جهان است و هر فیلسوفی جهان خودش را دارد. این جهان یک دستگاه فکری دارد. پس وقتی بخواهید فیلسوفی را درک کنید، باید براساس یک‌سری اصول فکری او را درک کنید.

این پژوهشگر ادامه داد: وقتی کتاب «جان‌های بیمار، ذهن‌های سرحال» را می‌خوانیم، ممکن است قسمت‌هایی از آن را قبول نداشته باشیم که کاملاً طبیعی است. اصلاً بخش‌هایی از نظریه‌های این کتاب از منظر علمی و یا از سوی فیلسوفان رد شده و بسیاری از آن‌ها نیز خوش‌بینانه است. به این کتاب به چشم این نگاه کنید که راهکارهایی جدید برای مواجهه با زندگی و نوزایی ارائه می‌دهد تا معنای جدیدی از زندگی کشف کنید.

وی با اشاره به فصول کتاب اظهار کرد: این کتاب شش فصل دارد که عبارتند از جبرگرایی و یأس، آزادی و زندگی، روان‌شناسی و ذهن سلیم، آگاهی و استعلا، حقیقت و پیامدها و حیرت و امید. با نگاه به فصول شاید فکر کنید که از هم مجزا هستند، درحالی‌که به این شکل نیست. این کتاب به نظر من، سفری فکری به اندیشه‌های ویلیام جیمز است.

سیارخلج افزود: فصل اول کتاب یاد می‌دهد چگونه رویدادهای زندگی روزمره را کنترل کنید. ویلیام جیمز معتقد است که شروع یک زندگی خوب با کنترل رقم می‌خورد. فصل دوم راجع به تغییر باورها، پیش‌فرض‌ها و نگرش‌ها صحبت می‌کند. فصل سوم راجع به ساخت عادات جدید، فصل چهارم راجع به اراده معطوف به باور و فصل پنجم راجع به پذیرش و تغییر حقیقت‌ها صحبت می‌کند. پیامد همه این‌ها امید است. سفر زیبایی که از کنترل آغاز و به امید ختم می‌شود.

وی اضافه کرد: گاهی وقتی اتفاقی برای شما می‌افتد، دچار رنج و اندوه می‌شوید. سپس به‌صورت ناخودآگاه یا خودآگاه برای اینکه خودتان را آرام کنید، می‌گویید که شاید دیگران وضعشان بدتر از من باشد. کتاب نیز با چنین جمله‌ای از ویلیام جيمز آغاز می‌شود. او می‌گوید خوشبخت‌ترین آدم را در نظر بگیرید؛ کسی که همه عالم به حالش غبطه می‌خورند. بدانید که از هر ۱۰ مورد، ۹ نفر خودشان را در عمق وجود، فردی کاملاً شکست‌خورده می‌دانند؛ یعنی افرادی که گمان می‌کنید خوشبخت‌ترین انسان‌های دنیا هستند، همیشه در ذهن‌شان خودشان را شکست‌خورده می‌پندارند.

این پژوهشگر تأکید کرد: کتاب نمی‌خواهد بدبختی را به ما القا کند؛ اما نمی‌خواهد بگوید که زیاد هم احساس خوشبختی کنید. در همین مقدمه کتاب، کاک سؤالی را مطرح می‌کند با این مضمون که آیا فلسفه می‌تواند به فردی که به ته خط رسیده است، پاسخ درستی بدهد؟ در ادامه سؤال دیگری می‌پرسد و می‌گوید اصلاً آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟ پاسخش این است که شاید به زینده بستگی دارد.

وی یادآور شد: ویلیام جیمز با آلام روحی و جسمی متعددی که تجربه کرده است، دید همدلانه‌ای در کتاب ایجاد می‌کند. او توانست با وجود همه آلامش، بزرگترین اصول روان‌شناسی معاصر و مکتبی فلسفی‌ را پایه‌گذاری کند. پس شما هم می‌توانید حتی وقتی زندگی‌تان به نهایت سختی رسید، این اتفاق را برای خودتان رقم بزنید.

مروری بر مطالب کتاب

سیارخلج با تشریح مطالب فصل اول کتاب گفت: در فصل اول با عنوان جبرگرایی و یأس، جان کاگ با اشاره به زندگی ویلیام جیمز توضیح می‌دهد که او در چه شرایطی بزرگ شده و چه سختی‌هایی داشته و پدر و پدربزرگش چه اعتقاداتی داشتند. در نهایت نیز خودش چه راهی انتخاب کرده است. ابتدا مقدمه‌ای از هایدگر بیان می‌کند تا شما جهت‌گیری کلی کتاب را متوجه شوید. هایدگر معتقد است که ما به این جهان پرت شده‌ایم، هیچ‌کس هم نمی‌داند چگونه و چرا. پس این حس رهاشدگی، زیاد حس عجیبی نیست.

وی ادامه داد: جیمز در خانواده‌ای پولدار به دنیا آمد و پدر و پدربزرگش کالونیست بودند. در این مذهب، نوعی جبرگرایی خاص حاکم است؛ به این معنا که برخی انتخاب شده‌اند که به بهشت و برخی دیگر نیز به جهنم بروند، ولی نکته آن است که معیار انتخاب مشخص نیست. پدر ویلیامز جیمز، یعنی هنری جیمز سعی کرد خودش را از این مذهب جدا کند، به این دلیل که جبرگرایی باعث می‌شد زندگی از کنترل خارج شود و خودش منشأ اثر نباشد.

این پژوهشگر افزود: یکی از شاگردان جیمز به نام لایمن کابوت در خصوص کار با معنا چنین می‌گوید که ما در جهان، دو مدل کار می‌توانیم انجام‌ دهیم؛ یکی کار خسته‌کننده و تکراری و دیگری کاری که به آن علاقه و دوستش داریم. جیمز می‌گوید باید به دنبال کار معنادار باشید تا بتوانید از این جبرگرایی خارج شوید. موضوع علیت نیز ناظر بر این مسئله است که یک‌سری معلول‌ها، علت‌هایی دارند. همه این‌ها باعث می‌شود ما در آن جبر قرار بگیریم. بنابراین، برای اینکه زندگی را تحت کنترل درآوریم، باید از این جبرگرایی بگریزیم.

وی در توصیف فصل دوم، یعنی آزادی و زندگی گفت: جان کاگ در این فصل راجع به روشنگری صحبت می‌کند. ما بعد از قرون وسطی، دورانی به نام روشنگری داشتیم که انسان مرکز جهان بود. جان کاگ می‌گوید این منطق باعث شده که ما دچار ترس عمیقی از زندگی و نوعی وحشت وجودی شویم. منظورش این است که ما در جبری افتاده‌ایم که در آن هیچ‌کاره‌ایم. در امتداد همان فصل اشاره می‌کند که چگونه می‌توانیم این جبر را به هم بزنیم؛ به این شکل که شجاعت داشته باشیم و فکر کنیم که با باورهای خود می‌توانیم بعضی چیزها را تغییر دهیم.

سیارخلج تصریح کرد: ما بارها مثلاً در روان‌شناسی این جمله را شنیده‌ایم که می‌گوید اگر می‌خواهی جامعه را اصلاح کنی، ابتدا خودت را اصلاح کن. درواقع، جیمز هم در صفحه ۶۷ کتاب می‌گوید: «کاری را که می‌توانی انجام دهی یا به خیالت می‌توانی انجام دهی، آغازش کن. جسارت در خودش نبوغ، قدرت و جادو را دارد.» این نکته، راهکار خوبی است برای آنکه زندگی بامعناتر شود. بنابراین، آزادی یعنی شجاعت در تغییر باورها. اگر توانستیم باورهایمان را تغییر دهیم، به آزادی می‌رسیم.

وی با اشاره به سومین فصل کتاب ادامه داد: عنوان این فصل، روان‌شناسی و ذهن سلیم نام دارد که من اسمش را «ساخت عادات جدید» گذاشته‌ام. جیمز در این فصل می‌گوید شما باید عاداتی را بسازید که ذهن و احساساتتان تغییر کند. احساسات جزو خصوصی‌ترین جنبه‌های وجود ماست. احساس هیچ‌کسی شبیه احساس دیگری نیست و احساس خوب و بد و اشتباه و غلط نداریم. هرکس براساس توانایی‌های مغزی، مدلی از احساسات دارد. بحث ویلیام جیمز در این کتاب این است که این احساسات با آن عادات پیوستگی دارد؛ یعنی عادات شما سازنده احساسات و عواطف شماست.

زندگی شاد؛ نتیجه خلق عادات شاد

این پژوهشگر با ذکر نظر جیمز در کتاب بیان کرد: اگر می‌خواهیم زندگی شادتری داشته باشیم، باید عادات شادتری را در خودمان پرورش دهیم؛ یعنی منتظر نمانید که حالتان خوب شود. اگر عادت‌هایتان را درست کنید، زندگی‌تان شیرین‌تر می‌شود. فصل چهارم نیز به اراده معطوف به باور می‌پردازد و نام آن، آگاهی و استعلاست. جیمز مفهومی به نام جریان سیال آگاهی دارد. براساس این مفهوم، آگاهی ما مثل رودخانه‌ای، دائم در حال حرکت است. آگاهی یعنی کنارگذاشتن پیش‌فرض‌های غلط که با تغییر باورها بسیار متفاوت است. جیمز عقیده دارد که اگر می‌خواهید جریان سیال آگاهی داشته باشید، باید باورها و پیش‌فرض‌های غلط گذشته را کنار بگذارید. جیمز می‌گوید از ذهنیت «من می‌توانم» باید به ذهنیت کارساز «اراده معطوف به باور» برویم و آن را تعدیل کنیم.

وی افزود: باید بفهمم که نمی‌توانیم همه‌چیز را در زندگی کنترل کنیم، بعضی چیزها را باید بپذیریم. جیمز می‌گوید شما باید نقش ناظر داشته باشید، نگاه کنید، بعضی از رویدادها را نیز تغییر دهید و خودتان را دخیل کنید؛ ناظری که هم نگاه می‌کند و هم می‌تواند تغییر دهد. اینکه فکر کنید تمام وقایع را تحت کنترل دارید و بر رنج‌ها فائق می‌آیید، از نظر جیمز اشتباه است. دو فصل آخر کتاب نیز از حقیقت به امید می‌رسد. بسیاری اوقات میان حقیقت و واقعیت تفکیک قائل می‌شوند. جیمز هم همین تفکیک را قائل است.

در باب حقیقت و واقعیت

سیارخلج تأکید کرد: واقعیت یا درون ماست یا بیرون؛ اما حقیقت، برداشت‌ها و روایت‌های سازنده واقعیت است. بنابراین، هیچ حقیقت انسانی، حقیقت محض نیست. هیچ‌کس هم دارنده حقیقت محض نیست. شما ناگزیرید حقایق را بپذیرید، هرچند فکر کنید که این حقایق اشتباه است. پس دلالت این فصل بر این است که زیاد خودمان را سرزنش نکنیم. در فصل آخر نیز که عنوانش حیرت و امید است، به این سؤال پاسخ می‌دهد که آیا زندگی ارزش زیستن دارد و می‌گوید بستگی به زندگی‌کننده دارد.

وی در پایان گفت: در فصل آخر چنین می‌خوانیم که با وجود تغییر باورها و پذیرش، اصل نبوغ و خردمندی، رد شدن از بعضی مسائل است. گاهی اوقات عادات جسمی ما باعث می‌شود جان‌مان بیمار شود، اما ذهن‌مان همیشه سرحال است. با این ذهن، ما قدرت از بین بردن همه باورهای اشتباه و خلق عادات جدید را داریم؛ قدرت اینکه در زنجیره علت و معلول در ابتدا قرار بگیریم. تمام این‌ها باعث می‌شود که ذهن‌مان را سرحال کنیم و قطعاً جان‌مان هم به‌تبع آن بیمار نمی‌شود و بالعکس.

انتهای پیام
خبرنگار:
زهرا مظفری فرد
دبیر:
محبوبه فرهنگ
captcha