کد خبر: 4350033
تاریخ انتشار : ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۱
یادداشت اختصاصی

افسوس که با «یاس‌ها» با زبانِ «داس‌ها» سخن گفتی + صوت

به قلم شکرخدا گودرزی؛ نمایشنامه‌نویس، کارگردان، بازیگر و مدرس دانشگاه

سخنی با یک دیوانه؛

درشت نشنود، آدم نرم‌گوی

سخن تا توانی به آزَرم، گوی

زبان ناسزا ندارم. زبان تحقیر نیز؛ با تو، که وارثِ جزیره شیطانی!

به تو می‌گویم نادانِ هرزه‌زبانِ روان‌پریش؛ ای مانده در کردارِ خویش، ریش.

ما از چهلم حادثه نه! از هزارمین مجلسِ شرمساری جهان، سکوتِ ناکسان می‌آییم.

ما از چهلم فاجعه نه! از هزارمین همایش حقارتِ انسان، بی‌اعتباریِ نامردمان می‌آییم.

ما از چهلم نیمکت‌هایِ خالیِ متلاشی؛ از کیف‌های عادت کرده به شانه‌ها؛ از مدادهای عادت کرده به انگشتان؛ از تخته‌هایِ عادت کرده به آستین‌ها؛ از دیوارهای فروریخته؛ آوارها و آرزوها، نه! از بلندای بارویِ امید می‌آییم.

ما در حنجره‌های‌مان، ترانه‌های خیام. بر لب‌های‌مان، عاشقانه‌های حافظ. در باورهای‌مان، حکمت سعدی و در سینه‌های‌مان، حماسه فردوسی را به گاه وجد، در مجلسِ طرب، با مولانا می‌سراییم.

ما مطربانِ مجلسِ عشقیم، وارثانِ عقلِ سرخ، خونِ سیاوشان. ما حلاج‌ها بر دارها دیده‌ایم، باز «ان‌الحق» گفته‌ایم. ما ترنمِ باران را از لب‌های برآماسیده، تشنهِ عین‌القضات در هگمتانه شنیده‌ایم، «اَن الشمس.»

ما «حسنک» را بردار دیده‌ایم، با عِذاری مُندَرِس، دستانی بُریده، با خونِ خویش، سرخ‌کرده صورت زرد.

ما خواجگان را بر نعت‌هایِ خونین، خون‌چکان، دیده‌ایم؛ غرق در خنجر خیانت.

ما در دهلیزهایِ تاریکِ تاریخ؛ از «بنی امیه» تا «بنی عباس»؛ از «اسکندر» تا «مغول»؛ از «تاتار» و «تازی» در سردابه‌های نمور؛ هزارهزار استخوان پوسانده‌ایم و یک نام فریاد زده‌ایم: «وطن!»

ما، رقص‌کنانِ مجالس عشقیم؛ به میان‌داری وطن، به وسعت پرگارِ عشق؛ به نقشِ جهان.

ما، زبانِ ستاره و آسمان، دریا و جویبار، لاله و نسترن، علف و بیابان را می‌دانیم.

ما، فرزندان «سهروردی» و «پور سینا»؛ «ابوریحان» و «رازی» و «خوارزمی»؛ نشان از «کیومرث» و «کاوه» و «کبودان»؛ «زال» و «زریر» و «زرتشت»؛ «رستم» و «رودابه»؛ «آرش» و «ابومسلم» و «کاسندان»؛ «یعقوب لیث» و «بابک» داریم.

ما، به درازای عمرِ بشر زیسته‌ایم! ما را زبان هرزه نبوده است، هرگز! با اینکه رَدِ تمامِ زخم‌های جهان را بر پیکر داریم.

ما می‌دانیم، دعایِ مادرانِ بر سجاده؛ کودکان ترسیده؛ نوعروسان سیاه‌پوش؛ گذر خواهد کرد از هفت طبقه آسمان. بَدعای گناهکاران سلطه و کشتار به قول «پاپ لئو»، بی اثر!

 

آماده انتشار بریا یکشنبه 13 اردیبهشت/////// افسوس که با «یاس‌ها» با زبانِ «داس‌ها» سخن گفتی! + صوت

ما را زبان ناسزا نیست با گناهکارانِ جزیرهِ گناه. ما با داغِ هزار پروانه و یادِ هزار یاس؛ خنجرِ انتقام را به صبوری صیقل می‌زنیم.

افسوس؛ افسوس؛ افسوس؛ افسوس که با یاس‌ها با داس‌ها سخن گفتی، بی‌دانش و بی‌پرسش.

بی‌دانش و بی‌پرسش در برج موریانه‌خورده تکبر، زبان، آلودی به ناسزا. به ایرانیان تاختی. دریغ و درد، ندانستی؛ نشناختی ایرانیان را که تاب نیاوردند درشت‌گویان را به درازای تاریخ.

به درازای تاریخ، ایرانیان این گونه نوشتند به زر:

خِرَد، افسرِ شهریاران بُوَد

خِرَد، زیورِ نامداران بُوَد

هر آن کو ندارد خِرَد را ز پیش

دلش گردد از کَردهِ خویش، ریش

این بشارت ایرانیان است:

ما ایرانیان، صبور‌زیستان؛ اندک‌خواران؛ گردخوابیدگان؛ ستم‌ناپذیرانِ همیشه تاریخیم. کاش! کاش! کمی تاریخ می‌خواندی؛ کمی تاریخ می‌خواندی تا تاب‌آوری ما را از کوچه‌های نشابور، از گردنه‌های زاگرس، از جنگل‌های بلوط، از پُل‌های البرز تا سیستان و خراسان؛ از آذرآبادگان و خوزستان؛ از کردستان و لرستان تا مازندران و گیلان؛ سپاهان و کرمان، می‌شنیدی!

ما، فلات‌نشینان ایران، هرگز! هرگز! هرگز! جنگ نخواسته‌ایم. این رازِ ماندگاری ماست، که گام‌های بیگانه را تاب نیاورده‌ایم هرگز! باور نداری؟

از تاقدیسِ ستاره‌ها؛ از رنگین‌کمانِ شکوفه‌ها؛ از آبیِ دریاها؛ از سبزیِ جُلگِه‌ها بپرس!

آنها، نشان سرو کاشمرت می‌دادند، نه سراب کشتار و خون! حتی کاش، کمی معرفت به خرج می‌دادی، برابر سخن می‌گفتی تا دریادریا، عشق ببینی.

آماده انتشار بریا یکشنبه 13 اردیبهشت/////// افسوس که با «یاس‌ها» با زبانِ «داس‌ها» سخن گفتی! + صوت

افسوس! افسوس! افسوس! اکنون ما سیاه‌جامگان تاریخیم. ایستاده بر کرانه آبی خلیج همیشه فارس! بر تنگه «تنگسیری» همیشه هرمز! با «میر مَهَنا»؛ پوشیده پرچم وطن بر تن، خنجرهایِ آخته در دست، کشیده برای انتقام.

و در ذهنِ من، معلمِ ساده، هر روز، حضور کودکان مینابی را غایب نمی‌زنم! به آنان عهد بسته‌ام، به مِهر. سرخط می‌نویسند برای همه «می‌ناوانِ مینابی»:

اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن بِه، که کشور به دشمن دهیم

انتهای پیام
خبرنگار:
امین خرمی
captcha