کد خبر: 4350140
تاریخ انتشار : ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۵۵
یادداشت

تناقضی که در زندگی روزمره نفس می‌کشد

مدرن‌ترین تصویر این جامعه، شاید تناقضی باشد که هر روز در زندگی عادی تکرار می‌شود؛ جایی که ابزارها به سرعت تغییر کرده‌اند، اما ذهن‌ها هنوز در لایه‌هایی از گذشته نفس می‌کشند. این شکاف آرام و بی‌صدا از خانه تا خیابان امتداد دارد و زیست انسان معاصر را در وضعیتی معلق میان دو زمان نگه داشته است. در چنین وضعیتی مدرنیته روایتی ناتمام از مواجهه با سنت است.

تناقضی که در زندگی روزمره نفس می‌کشد
در پایان یک روز معمولی مردی در ایستگاه مترو ایستاده بود و به صفحه گوشی‌اش نگاه می‌کرد. نور سرد نمایشگر روی صورتش سایه‌ای انداخته بود. اطرافش آدم‌هایی در رفت‌وآمد بودند؛ هرکدام با سرعتی متفاوت اما با یک وجه مشترک: همه در حال عبور از چیزی بودند که شاید خودشان هم نامش را نمی‌دانستند.
 
در همان لحظه در نقطه‌ای دیگر از همین شهر، در خانه‌ای زنی سفره را می‌چید. در اتاق کناری، صدای گفت‌وگوی کوتاهی میان پدر و پسر قطع و وصل می‌شد؛ گفت‌وگویی که بیشتر شبیه برخورد دو موج بود تا تبادل معنا و در این میان شهر به زندگی خود ادامه می‌داد؛ بی‌آنکه مکث کند، بی‌آنکه توضیح دهد.
 
این تصویرها جدا از هم به نظر می‌رسند، اما درواقع تکه‌های یک روایت واحدند؛ روایتی از جامعه‌ای که در آن، زمان به‌صورت هم‌زمان در دو جهت حرکت می‌کند. به‌سوی آینده و گذشته و انسان در میانه این کشش دوگانه چیزی شبیه به تعلیق را تجربه می‌کند؛ تعلیقی که نه کاملا بحران است و نه کاملا عادی.
 
اگر بخواهیم این وضعیت را بفهمیم باید از خود شهر شروع کنیم. شهری که به صحنه دائمی اجرا تبدیل شده است. در این صحنه هر فرد نقش‌های مختلفی را در طول روز بازی می‌کند؛ نقش فرزند، والد، کارمند، کاربر، شهروند، غریبه و مسئله دقیقا همین‌جاست: هیچ‌یک از این نقش‌ها به‌طور کامل به دیگری وصل نیست.
 
مردی که در مترو به گوشی‌اش خیره شده، شاید چند دقیقه بعد در محل کارش درباره نظم و مسئولیت صحبت کند. همان فرد، شب در خانه ممکن است در برابر فرزندش از اعتماد و آینده حرف بزند اما این واژه‌ها دیگر از یک منبع واحد نمی‌آیند هرکدام از یک جهان متفاوت تغذیه می‌شوند.
 
این چندپارگی در ظاهر شاید طبیعی به نظر برسد، اما در عمق خود نوعی فرسایش تدریجی ایجاد می‌کند؛ فرسایش معنا. انسان وقتی مجبور می‌شود در هر فضا نسخه‌ای متفاوت از خود را ارائه دهد، به‌تدریج از یکپارچگی درونی فاصله می‌گیرد و این فاصله بزرگ‌ترین هزینه زندگی در جامعه‌ای در حال گذار باشد.
 
خانه، در این میان جایگاه ویژه‌ای دارد. جایی که قرار بود پناه باشد گاهی به محل برخورد روایت‌ها تبدیل می‌شود. پدری که جهان را با تجربه‌های محدودتر اما تثبیت‌شده‌تر فهم کرده، در برابر فرزندی قرار گرفته که جهان برایش بی‌مرز، سریع و پر از صداست.
 
در نگاه اول، این فاصله تفاوت اختلاف نسل است، اما درواقع با دو نوع متفاوت از فهم واقعیت روبه‌رو هستیم. یکی واقعیت را در چارچوب ثبات، نظم و تکرار می‌بیند، دیگری در چارچوب تغییر، امکان و انتخاب.
 
در چنین شرایطی، گفت‌وگو به‌جای آنکه پلی میان دو ذهن باشد، به میدان دفاع تبدیل می‌شود. هر طرف تلاش می‌کند چیزی را ثابت کند و این دقیقاً نقطه‌ای است که زبان، کارکرد اصلی خود را از دست می‌دهد. واژه‌ها همان واژه‌ها هستند، اما معناها دیگر مشترک نیستند. پدری ممکن است جمله‌ای بگوید که در ذهنش نشانه دلسوزی است، اما در ذهن فرزندش محدودیت ترجمه می‌شود و در همان لحظه، فرزند ممکن است واژه‌ای مثل آزادی را به‌کار ببرد که در ذهن خود به معنای رهایی است، اما در ذهن والد به معنای تهدید. این ناتوانی در ترجمه متقابل، آرام و بی‌صدا، روابط فرسوده می‌کند.
 
در سطحی دیگر، جامعه با پدیده‌ای مواجه است که می‌توان آن را مدرنیته ناقص نامید. ابزارهای مدرن به‌سرعت وارد شده‌اند، اما منطق همراه آن‌ها به نوعی از این شتاب جامانده. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن، ارتباطات لحظه‌ای شده‌اند، اما درک متقابل الزاما سریع‌تر نشده است. اطلاعات بی‌وقفه جریان دارد، اما معنا همچنان کند تولید می‌شود و نتیجه این وضعیت نوعی شتاب بیرونی و تأخیر درونی است.
 
در خیابان، در شبکه‌های اجتماعی، در گفت‌وگوهای روزمره، این ناهماهنگی دیده می‌شود. انسان‌ها به ابزارهایی مجهز شده‌اند که ظرفیت تعامل را افزایش می‌دهد، اما لزوماً ظرفیت فهم را نه. در چنین وضعیتی تکنولوژی به بخشی از هویت تبدیل شده است. اما، این هویت یکپارچه نیست. بلکه گاهی حتی به تشدید تفاوت‌ها کمک می‌کند. هر فرد در جهان دیجیتال خود زندگی می‌کند؛ جهانی که شبیه خودش طراحی شده است.
 

اخلاق در وضعیت تعلیق

 
یکی از عمیق‌ترین پیامدهای این وضعیت، تغییر در ساختار اخلاقی جامعه است. اخلاقی که زمانی بر پایه نزدیکی اجتماعی و نظارت جمعی شکل می‌گرفت اکنون در فضایی عمل می‌کند که در آن ناشناسی قاعده است. در گذشته دیده شدن خود یک عامل بازدارنده بود. اما امروز، انسان‌ها در میان جمع‌های بزرگ اما ناشناس زندگی می‌کنند. در نتیجه آن نظارت نامرئی کاهش یافته است از سوی دیگر، نظام اخلاقی جایگزین نیز هنوز به‌طور کامل درونی نشده است. قانون هست، اما همیشه احساس درونی نسبت به آن وجود ندارد. وجدان فردی هست اما آموزش‌دیده و یکدست نیست. نتیجه وضعیتی است که در آن اخلاق نه حذف شده و نه تثبیت؛ بلکه معلق مانده است. در این وضعیت رفتار انسان‌ها بیش از آنکه براساس اصول ثابت باشد، براساس موقعیت تنظیم می‌شود. همین است که گاهی مرز میان درست و مصلحت چنان باریک می‌شود که تشخیص آن دشوار است.
 

هویت؛ زندگی میان چند روایت ناتمام

 
اگر بخواهیم به لایه عمیق‌تری برویم، مسئله اصلی هویت است. هویتی که دیگر یک خط مستقیم نیست، بلکه مجموعه‌ای از روایت‌های هم‌زمان و گاه متناقض است. انسان امروز، هم‌زمان در معرض چند جهان قرار دارد: جهانی از گذشته تاریخی، جهانی از سنت فرهنگی و جهانی از مدرنیته جهانی‌شده. هیچ‌کدام حذف نشده‌اند اما هیچ‌کدام نیز به‌طور کامل غالب نیستند. این هم‌زیستی، اگرچه می‌تواند ظرفیت باشد، اما در وضعیت فعلی بیشتر به شکل سرگردانی تجربه می‌شود. سرگردانی‌ای که در آن فرد نمی‌داند کدام روایت را خود بداند.
 
گاهی این سرگردانی به بازگشت‌های احساسی به گذشته منجر می‌شود؛ نوعی پناه بردن به خاطره، به اسطوره، به تصویرهای تثبیت‌شده و گاهی به گسست‌های ناگهانی از گذشته؛ تلاش برای ساختن یک هویت کاملا جدید. اما در هر دو حالت، نوعی ناپایداری باقی می‌ماند.
 
با این حال، در دل همین وضعیت پیچیده، لحظه‌هایی وجود دارد که می‌توان آن‌ها را لحظه‌های توقف نامید. لحظه‌هایی کوتاه، ناپایدار، اما واقعی. شاید همان لحظه‌ای که پدر، برای چند ثانیه به جای توضیح دادن، فقط سکوت می‌کند. یا لحظه‌ای که فرزند برای اولین بار تلاش می‌کند از زاویه‌ای دیگر به حرف او نگاه کند. این لحظه‌ها اگرچه مسئله را حل نمی‌کنند اما از شدت آن می‌کاهند.
 
در یکی از همین شب‌ها، همان پدر و پسر بعد از چند روز تنش در سکوتی مشترک کنار هم نشستند. نه بحثی در کار بود، نه توافقی. فقط نوعی حضور و شاید همین حضور ساده‌ترین شکل امکان باشد.
 
جامعه‌ای که امروز در آن زندگی می‌کنیم، جامعه‌ای تمام‌شده نیست؛ جامعه‌ای در حال شدن است و همین در حال شدن بودن، اگرچه پرتنش و فرساینده است اما در عین حال حامل امکان نیز هست. مسئله اصلی شاید این نباشد که چگونه به یک پاسخ نهایی برسیم بلکه این باشد که چگونه بتوانیم در میان پرسش‌های ناتمام زندگی کنیم، بدون آنکه فرو بپاشیم.
 
در نهایت، آنچه در این شهر ادامه دارد، تلاش انسان برای فهمیدن خودش است؛ تلاشی آرام، پیچیده و گاه دردناک.
انتهای پیام
خبرنگار:
مریم اصغرپور
دبیر:
الناز دادمهر
captcha