کد خبر: 4351436
تاریخ انتشار : ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۵:۲۹

روایت معلمی که بین تدریس، مادری و جنگ ایستاد

تصور ما این است که زنی در آستانه وضع حمل با کودکی یک ساله، باید در استراحت مطلق باشد، اما قهرمان داستان ما معلم حق‌التدریسی است که در میانه غرش جنگنده‌ها و قطع و وصل شدن اینترنت، هم باید به دانش‌آموزانش آرامش می‌بخشید و هم دنیای شیرین دختر کوچکش را از اضطراب جنگ حفظ می‌کرد.

کلاس آنلاینابتدا فکر می‌کردم به‌دلیل شرایط خاصی که دارد، بیشتر اوقات را در خانه سپری می‌کند. در نتیجه، هماهنگ‌کردن زمانی برای گفت‌وگو چندان سخت نیست؛ اما بعد از اینکه مجبور شدیم زمانی را که با یکدیگر هماهنگ کرده بودیم، چند بار جابجا کنیم، متوجه شدم این شرایط خاص آن‌قدر دچار مشغله‌اش کرده که حتی خالی‌کردن یک ساعت نیز برای او به مدیریت نیاز دارد.

بالاخره عصر پنجشنبه، همراه دوستی مشترک به خانه‌اش رفتم. بیشتر از دو ماه بود که ملاقاتی نداشتیم و با تصوری که از بارداری اولش داشتم، گمان می‌کردم راه‌رفتن برایش سخت شده باشد. بعد از اینکه دکمه آیفون را فشار داد و در باز نشد، عذاب وجدان گرفتم که باید پله‌های طبقه پایین تا ورودی را طی کند و در را که قفلش خراب شده، برای ما باز کند.

در که باز شد، او را مانند زمانی دیدم که هنوز فرزندی نداشت و از سرحال بودنش تعجب کردم. بعد از سلام و احوال‌پرسی، ما را به درون خانه راهنمایی کرد و مدام اصرار داشت تا چشمان‌مان را به روی به‌هم‌ریختگی‌های راهرو ببندیم. تند و فرز راه می‌رفت و به نظر نمی‌رسید محدودیت جسمی‌ داشته باشد.

فضای خانه‌ بسیار مرتب بود و اگر کسی نمی‌دانست، متوجه نمی‌شد که کودکی یک ساله و بازیگوش در این خانه زندگی می‌کند. دوست مشترکمان سراغ زهرای یک ساله را گرفت و متوجه شدیم که خواب است، ولی پنج دقیقه بعد با سر و صدای ما بیدار شد. مادرش، زهرا را که کودکی شیرین بود، در آغوش گرفت و پیش ما آمد. می‌گفت به لطف خدا، شرایط بهتری در مقایسه با زمان بارداری زهرا تجربه می‌کند؛ چراکه اگر قرار بود مانند آن زمان، استراحت مطلق داشته باشد، زندگی خیلی سخت می‌شد.

وقتی درباره روزهایی که از سر گذرانده، سؤال کردم، اذعان کرد که نگهداری از زهرا، بارداری و برگزاری کلاس‌های مدرسه به‌صورت برخط در شرایط جنگ، فنون مدیریت را به او که تنها دختر خانواده‌‌ شش نفره‌اش است، کاملاً آموخته: اصلاً برای بارداری دوباره آمادگی نداشتم. اوایل نگران زهرا بودم؛ هر روز شیرین‌تر می‌شد و از اینکه خودم و همسرم کمتر به او توجه کنیم، می‌ترسیدم. البته هیچ درکی هم از نوزاد یا داشتن خواهر و برادر ندارد و تصور می‌کند نوزاد، عروسک است. بنابراین، در مواجهه با یک نوزاد احتیاط نمی‌کند.

او ادامه داد: در زمستان که مدارس حضوری بود، صبح‌ها زهرا را به خانه مادرم می‌بردم و بعد راهی مدرسه می‌شدم. کم‌کم ایستادن‌های طولانی، بلند و پشت سر هم صحبت‌کردن، رانندگی، بیرون‌رفتن از خانه و کنترل دانش‌آموزان خردسال داشت برایم دشوار می‌شد که جنگ شروع شد. روز شروع جنگ، سروصداهایی شنیدیم، ولی فکر می‌کردیم حادثه‌ای مثل سقوط بالگرد در میدان میوه‌ و تره‌بار درچه رخ داده باشد. کم‌کم والدین دانش‌آموزان برای بردن فرزندانشان به مدرسه آمدند و ما نیز در جریان جنگ قرار گرفتیم. تا ظهر بیشتر از چند دانش‌آموز در مدرسه باقی نمانده بود و عملاً کلاس‌ها تعطیل شد.

در این هنگام، زهرا همراه عروسک هویجی که در آغوش داشت و آن را جیجر (جیگر) می‌نامید، بازی با دوست مشترکمان را رها کرد و پیش مادرش آمد. او همزمان که به زهرا غذا می‌داد، گفت: با شروع جنگ، مدارس تعطیل شد و کلاس‌ها را به‌صورت آفلاین در شاد و ایتا برگزار می‌کردیم. واقعاً فرآیند دشواری بود، چون اینترنت با سرعت خیلی کند، در میانه ضبط فیلم یا صوت، ناگهان قطع می‌شد. از طرف دیگر، صدای زهرا تقریباً پس‌زمینه همه محتواهایی بود که برای بچه‌ها می‌فرستادم. 

گوشی موبایلش برای دومین بار زنگ خورد. با غرغر زیرلبی، گوشی را کنار گذاشت. علت را که جویا شدیم، گفت: بعضی از دانش‌آموزان و والدین‌ آن‌ها چندان ملاحظه نمی‌کنند؛ هر ساعتی از شبانه‌روز با معلم تماس می‌گیرند و گاهی سؤالات بی‌موردی می‌پرسند که توضیح آن‌ها به‌طور کامل در گروه کلاسی داده شده است.‌ بعضاً اگر من تلفن را پاسخ ندهم، با مدیر و معاون تماس می‌گیرند. همه این‌ها در صورتی است که در طول روز، زمانی برای تماس‌گرفتن و سؤال‌پرسیدن در نظر می‌گیرم تا با مشکل روبه‌رو نشوند. به هر حال، معلم حق‌التدریسی هستم که می‌خواهم نان حلال درآورم.

احساساتمان را به‌سختی کنترل می‌کردیم

او به این موضوع اشاره کرد که هنگام تدریس، کنترل هیجان دشوار است و یکی از همکارانش را مثال زد که برادر خود را در تجاوز دشمن به فولاد مبارکه از دست داده بود: همکارم به مصیبت سختی دچار شد و فشار زیادی بابت کنترل احساساتش تحمل کرد، چون موقع تدریس نباید هیچ نشانی از ترس و اضطراب جنگ به دانش‌آموزان منتقل می‌شد. بنابراین، مدیریت احساسات‌مان خیلی سخت بود؛ چندین بار در میانه تولید محتوا، صدای جنگنده می‌آمد و ترسیدن در این شرایط امری طبیعی بود.

زهرا مدام در حال بازی و حرکت بود و مادرش برای اینکه راحت‌تر بتواند لقمه در دهان او بگذارد، روی زمین نشست. من هم به آن‌ها پیوستم تا ادامه صحبت‌هایش را بشنوم: با شرایطی که دارم، ترس و اضطراب را بیشتر احساس می‌کنم. شبی که انبار مهمات هدف اصابت دشمن قرار گرفت، تنها شبی بود که من و زهرا در خانه تنها بودیم. همسرم که روحانی است و در گروه‌های جهادی فعالیت می‌کند، آن شب در حالت آماده‌باش قرار داشت و به خانه نیامد. با هر انفجاری که رخ می‌داد، احساس می‌کردم شیشه‌ها قرار است بشکند. سریع با همسرم تماس گرفتم و او هم به‌سرعت خودش را به خانه رساند.

او افزود: در ایام جنگ تقریباً دستم آمده بود که سر و کله جنگنده‌ها بیشتر چه زمانی پیدا می‌شود. بنابراین، سعی می‌کردم قرآن روزانه‌ام را در آن زمان بخوانم تا علاوه بر احساس آرامش، حواسم را از صدای جنگنده پرت کند. بعد از اینکه نفسی تازه کرد، ادامه داد: این را هم باید بگویم که مشغله‌ زیاد با وجود همه سختی‌ها، فرصت زیاد فکر کردن را از من می‌گرفت؛ به‌طوری که وقت چندانی برای پیگیری اخبار و حوادث نداشتم و این برایم یک امتیاز مثبت بود.

حضور زهرا جالب و چالش‌برانگیز بود؛ می‌خواست فنجان چای نصفه نیمه روی میز را بردارد که مادرش آن را از جلوی دستش برداشت و از دوست مشترکمان خواست برایش چای به اندازه مصرف یک کودک بریزد. احساسش را از شنیدن خبر حادثه مدرسه میناب جویا شدم، چراکه او هم به کودکان پایه ابتدایی درس می‌داد. در حالی که متأثر شده بود، گفت: دلم برای دانش‌آموزان، مادرانشان و معلمان میناب کباب شد. معلم و دانش‌آموز در طول سال به یکدیگر علاقه‌مند می‌شوند و تحمل چنین شرایطی خیلی سخت است. سعی می‌کردم اصلاً خودم را جای آنان تصور نکنم، چراکه تحملش را نداشتم.

دفتر و خودکار را کنار می‌گذارم. با زهرا بازی می‌کنم، با یکدیگر عکس می‌گیریم، چای می‌خوریم و او یاد‌آور می‌شود که اگر حمایت‌ها و کمک‌های همسر و خانواده‌ خود و همسرش نبود، نمی‌توانست از پس شرایط بربیاید. یاد زمانی می‌افتد که در خانه پدرش، در کنار وسایل تدریس خوابش برده و وقتی بیدار شده، مادرش را بالای سر خود دیده، در حالی که زهرا را شاد و سرحال در آغوش داشته است.

قصد رفتن می‌کنیم و کودک خردسال که حالا حسابی با ما دوست شده، دست‌هایش را باز می‌کند تا او را هم با خود به گردش ببریم. به‌سختی خداحافظی می‌کنیم. به راه پله که پا می‌گذاریم، دوباره یادآوری می‌کند که چشمان‌مان را به روی به‌هم‌ریختگی‌های راهرو ببندیم.

انتهای پیام
خبرنگار:
زهرا سادات مرتضوی
دبیر:
محبوبه فرهنگ
captcha