
وقتی آسمان بر سرمان فرود آمد
از نهم اسفند، زمان دیگر به گونهای که میشناختیم نمیگذشت. گویی ساعتها در حصاری از سکوتی سنگین گرفتار شده بودند؛ نه تندیِ روزهای عادی را داشتند و نه کندیِ روزهای منتظر. حالتی عجیب بر تار و پود این مرز و بوم نشست؛ گویی تمام دنیا، در یک لحظه، چون آواری خروشان بر سر ما ریخت. در آن لحظه، دیگر نیازی به آوار دشمن نبود؛ چرا که سنگینیِ فقدان، هر چه بود، بیش از آن بود. خبر رفتنِ پدرترین پدر دنیا درست در روزهایی رسید که سفرههای کرامت حضرت حق گسترده بود و ما در سایهسارِ فیض رمضان بودیم. تضادِ عجیبی بود؛ صدای اذان و تکبیرات برای شادیِ معنوی میپیچید، اما در دل ما، غمی نشست که هیچ فریادی نمیتوانست آن را بیرون بکشد.

در روانشناسیِ غم، میگویند وقتی خبر مرگ عزیزی میرسد، انسان چنان تهی میشود که برای بازگشت به توازن، نیاز به تکهای از مادیات دارد؛ جرعهای آب، نفسی عمیق یا تکیهگاهی برای ایستادن. اما در آن لحظات، ما در حالی این خبر را شنیدیم که مأذنهها به ندای «الله اکبر» مزین شده بود. تضادی میان تکبیر و تألم؛ در عین شکستگی، چیزی در درون ما بیدار شد؛ نوعی استواریِ غریب. گویی خودِ ایشان، در تمام سالهای رهبری، ما را برای این لحظه آماده کرده بود. او بارها گفته بود که حوادث طبیعیِ مسیر، بخشی از صعود به قله است. او میدانست که روزی این جدایی رخ میدهد و لذا پیش از آن، ما را با مفهوم
استقامت آشنا کرد. در آخرین سخنانش، گویی نقشهراهِ ما بعد از نبودنش را ترسیم میکرد: «اگر استقامت کنید، به قله میرسید و طعم شیرین پیروزی را خواهید چشید.» این بود میراث او؛ تبدیل غم به قدرت و تبدیل فقدان به تکلیفی برای رسیدن به قله.
۱۲۵ روزِ انتظار و اشتیاقِ دیدار
۱۲۵ روز گذشت. چهار ماهی که گویی یک قرن بود. در این مدت، هر روز را با حسرتِ دیداری که ممکن نبود، دست و پنجه نرم میکردیم، ضربان قلبها تندتر از همیشه میزد؛ چرا که ما نه تنها یک رهبر، بلکه پناهگاه و تکیهگاهی را گم کرده بودیم. وقتی اعلام شد که زمان آخرین دیدار فرا رسیده است، دنیا برای ما دوباره متلاطم شد.
یکشنبه، ساعت ۸ صبح؛ مصلا، نه یک مکان جغرافیایی، بلکه به یک معبدِ عشق تبدیل شده بود. هر چه جلوتر میرفتم، گویی مسیر تمام نمیشد. چهرهها، آینهای از غم و بیعت بود. در آنجا، تبلورِ واقعیِ «مکتب خمینی و خامنهای» را دیدم. مردانی که با عصا میآمدند، پیرانی که بر ویلچر نشسته بودند و نوزادانی که گویی در اولین روزهای زندگیشان میخواستند نامشان در دفترِ عاشقانِ ولایت ثبت شود. همه آمده بودند تا در آخرین دیدار، در کنار یکدیگر، بیعتی دوباره کنند.
پستی دنیا را میبینی...؟! مثل منی آمده تا برای مثل او شهادت بدهد که؛ اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا...
در راه مصلا، هزاران حرف در دل داشتم؛ درد و دلهایی که قرار بود برایش بگویم و گرههایی که تنها با نگاه او گشوده میشد. لرزش دستهایم در مسیر مصلا، نه از ترس، که از شدت اشتیاق بود. عجیب بود؛ دیداری که قرار بود «آخرین دیدار» باشد. در دنیای مادی، این یک پایان است، اما او به ما آموخته بود که حقیقتِ زندگی در جایی دیگر است. او به ما یاد داد که شهید و عارف، دستشان در جهان دیگر بازتر است. اما ما، اسیرِ این زندان تن بودیم و با تمام یقین به ابدیت، باز هم دلتنگِ حضور فیزیکی او بودیم.
از نوای «هله بیکم» تا افقهای تمدنی (اربعینِ وفاداری)
در میانه آن حزن و اندوه، ناگهان نوای «هله بیکم» در فضا پیچید. این طنین عراقی، در یک لحظه تمام فضای مصلا را دگرگون کرد و مرا به اعماقِ حال و هوای اربعین برد. گویی مرزهای جغرافیایی فرو ریخت و مصلا به کربلا تبدیل شد. پیش از شروع مراسم بدرقه، بسیاری میگفتند که عجیب است، حال و هوای اربعین در شهر جاری شده و من در آن لحظه، با تمام وجود، این ادعا را حس کردم. اربعین برای ما هرگز یک پیادهروی ساده نبوده است؛ اربعین، نمادِ «
بیدارباشِ جمعی» و «
حرکتِ هدفمند» است. در آن لحظه دریافتم که مردم مبعوث شده در این مراسم، نه تنها برای سوگواری آمده بودند، بلکه برای تجدید پیمانی عظیم گرد آمده بودند. اربعینِ ولایت، یعنی تبدیلِ اشک به گام. اگر اربعینِ سیدالشهدا(ع) ما را به سوی حقیقت میبرد، این اربعین بدرقه نیز ما را به سوی تحقق
تمدن نوین اسلامی فرا میخواند.
این تلاقیِ غم و اراده است که ما را به این باور میرساند که میراثِ ایشان، نه در گریستن، بلکه در سیر کردن است. پیادهروی به سوی حقیقت، پیادهروی به سوی تمدنی که در آن عدالت و توحید، حاکمیت یابد. ما در آن لحظه، نه تنها یک رهبر را بدرقه میکردیم، بلکه ارادهای جمعی را برای رسیدن به آن آرمانهای بلند به میراث میگرفتیم.
در محضرِ ملکوت؛ تلاقیِ غم و معرفت
این بار، نماز با نمازهای قبلی فرق داشت. من سالها نمازهای بسیاری را پشت سر ایشان خوانده بودم؛ اما این بار، نماز برای ایشان بود، نماز برای بدرقهای که به سوی ابدیت میرفت. وای که چه نمازی بود! نمازی که در آن، هم تکلیف، هم اشک و هم تکبیر، باری از غم و مسئولیتی عظیم را به دوش میکشید. بعد از نماز، در آن فضای ملکوتی، گویی زمان متوقف شده بود. من در آن لحظات، تمام دنیا را فراموش کردم؛ چرا که مثل همیشه، همه منتظر بودن که او برایمان سخن بگوید. سکوتِ بعد از نماز، جای خود را به تلاوت آسمانی قرآن داد؛ نوایی که گویی پلی میان زمین و آسمان میکشید. سپس نوای مادحینی آغاز شد که هر یک با لباسی از عشق آمده بودند. با شروع روضههای ارباب و یاد ظهر عاشورا، تمام هستی به هم گره خورد؛ غمِ فقدانِ رهبری، با غمِ ابدیِ سیدالشهدا(ع) یکی شد. وقتی حاج صادق آهنگران، روضه مادر را خواند، فضای مصلا تغییر کرد. در آن لحظات، تصور دیدار او با یارانی که پیشتر رفته بودند، دل را به لرزه میانداخت. تصور اینکه حاج قاسم، شهید بهشتی و دیگر رفقای راه، در استقبال از ایشان ایستادهاند، اندکی از سنگینی غم میکاست.

نمادهای آشنا و تیرِ خلاصی
لحظه بعد وارد دالانی شدم که مملو از جمعیت بود. برخی نشسته بودند و خیره به نقطهای دور، گویی در حالتی از خلسه بودند. از خانمی که در حال بازگشت بود پرسیدم: مسیر دیدار آقا کجاست؟ با لبخندی تلخ و نگاهی سیراب اما تشنه گفت: «همین مسیر را برو جلو، اما حتماً به جای من هم زیارت کن.» در چهرهاش چیزی بود که گویای آن بود که هنوز سیر نشده است؛ اما میخواست راه را برای دیگران باز کند. این بود فرهنگِ سعه صدر که او در ما نهاده بود. در لحظهای که به پلههای مصلا رسیدم، ناخودآگاه چشمهایم بسته شد. زانوهایم سست شد و هر پلهای که پایین میرفتم، گویی از دنیای مادی دورتر میشدم. در آن لحظه، خاطرهای از اولین سفر به مکه برایم زنده شد؛ وقتی در مسجد تنعیم، روحانی کاروان گفته بود: «وقتی وارد حیاط مسجدالحرام شدید، چشمهایتان را ببندید... وقتی نزدیک کعبه شدید ناخودآگاه زانوها سست میشود و به سجده میروید.» دقیقا همان حس و حال، در مصلا تکرار شد. وقتی چشمهایم را گشودم و پیکر حضرت آقا و خانوادهاش را دیدم، گویی دوباره آوار بر سرم ریخت، ته دلم خالی شد و اشک امانم را برید. آنچه مرا به شدت متأثر کرد، تدارکِ دیدار بود. وقتی از پلهها پایین آمدم، با نمادهایی روبرو شدم که گویی بخشی از حافظه تصویری ما بودند: همان پرده آبیِ و صندلیِ همیشگی و میز عسلی کوچک، حتی آن زیرپایی هم بود. در آن لحظه، قلبی تپنده در سینه داشتم که فریاد میزد: او همین حالا از پشت آن پرده ظاهر میشود، دست تکان میدهد و با همان لبخندِ همیشگی، ما را به آرامش دعوت میکند. اما حقیقتِ تلخ، در مقابل من ایستاده بود. افسوس که این بار، ما بودیم که برای او دست تکان دادیم. ما بودیم که باید میگفتیم: خداحافظ.

با نوای مداح، به خود آمدم که ....بدرقه آغاز شد. در آن لحظه، گویی چیزی از وجودم کنده شد؛ تکهای از روحم که به آن صندلی و آن پرده آبی گره خورده بود، همراه با او به سوی ابدیت پر کشید. این دیدار، گویی تیرِ خلاصی بود برای ما؛ پایانِ یک انتظار و آغازِ یک فراقِ بیپایان. اما در همان لحظه، در همین سکوتِ سنگین، پیمان بستیم. پیمانی که نه با کلمات، که با اشکها و ضربان قلبها بسته شد. آقای من! ما اسیرِ دنیاییم و در زندان تن محبوس، اما تو به ما یاد دادی که چگونه در این زندان، راهی به سوی آزادی بیابیم. تو رفتی تا ما یاد بگیریم چگونه تنها اما استوار بایستیم.
به قول شاعر:
«در این شب تاریک، ما را کیست جز تو ای ماه؟
که راهِ صعبِ صعود است، بیتو در هر گام، آه!»
ما میدانیم که تو نرفتهای؛ تو در هر قدم برای استقامت این کشور و در هر پژوهشِ نخبگان برای رفعت وطن حضور داری. ما در انتظارِ آن روزیم که بیعت ما با تو، در حضورِ حضرت ولیعصر(عج) کامل شود. تا آن روز ما میمانیم و این مسیر؛ مسیری است که تو با تمام وجود پیمودی و اکنون نوبت ماست که با اندیشه، علم و عشق، آن را طی کنیم. خداحافظی با تو، آغازِ تکلیفی سخت اما شیرین است؛ بدرقه تو، آغازِ سفری است به سوی قله.
رسالت نخبگان؛ از حزن به تکليف
در فلسفه اندیشه، غم باید به تولید تبدیل شود. اگر ما امروز از این فقدان سخن میگوییم، برای این است که بدانیم مرگِ یک رهبر، به معنای پایانِ راه نیست، بلکه به معنای آغازِ «مسئولیتِ جمعی» است. اینجا جایی است که باید به نخبگان، فرهیختگان و دانشگاهیان ایران زمین خطاب کنیم؛ شما که در فضاهای دانش و پژوهش هستید، باید بدانید که جای خالی این قامت، نباید با اشکهای بیهدف پر شود، بلکه باید با «تولید اندیشههای استراتژیک» و «علم متعهد» پر گردد. رسالت شما در این دوران، تبدیل «دانش» به «دیوار دفاعی» است. دانشگاه نباید تنها مکانِ دریافت مدرک باشد؛ باید به کانونِ «اندیشگیِ مقاومتی» تبدیل شود. اگر آقا میخواست ما به قله برسیم، ابزار رسیدن به آن قله در دست شماست: «علمی که در خدمتِ حق باشد و تفکری که در خدمتِ خلق».
انتهای پیام