کد خبر: 4363932
تاریخ انتشار : ۲۳ تير ۱۴۰۵ - ۰۸:۱۵

روایتی از آخرین بدرقه

گاهی بعضی سفرها از همان لحظه حرکت، رنگ و بوی دیگری دارند؛ سفر ما هم از همین جنس بود و شاید شبیه اربعینی دیگر؛ سفری که از شهر جدید سهند آغاز شد و قرار بود پس از پیمودن ۱۶۰۰ کیلومتر، به مشهد برسد؛ شهری که چشم‌انتظار آخرین بدرقه رهبر شهید بود.

تشییع رهبر شهید، مشهد مقدس

به گزارش خبرنگار ایکنا از آذربایجان‌شرقی، وقتی کاروان «رهروان راه رهبر شهید» شرکت عمران شهر جدید سهند راهی جاده شد، پیشِ رو، مسیری طولانی و خسته‌کننده بود؛ ساعت‌های ممتد نشستن در اتوبوس، خواب‌های ناتمام و خستگی‌ای که لحظه‌به‌لحظه بر تن می‌نشست، اما من، به عنوان خبرنگار کاروان، بیش از هر چیز چشمم به جزئیات بود؛ به چهره‌هایی که گاهی در سکوت فرو می‌رفتند، به نگاه‌هایی که از پنجره به جاده دوخته می‌شد و به بغض‌هایی که بی‌صدا در گلو می‌نشست.

هر بار که سنگینی راه بر دل‌ها می‌نشست، دل‌ها به سمت «زیارت عاشورا» پناهنده می‌شد و صدای دعا در فضای اتوبوس می‌پیچید و پس از آن، نوای مداحی برای رهبر شهید و کم‌کم همه همراه می‌شدند و بغض‌ها یکی پس از دیگری می‌شکست، اشک، بی‌اختیار بر گونه‌ها می‌غلتید و زمزمه دعا، خستگی راه را از یادمان می‌برد و آن هزار و ششصد کیلومتر، با اشک و زیارت عاشورا، کوتاه‌تر می‌گذشت...

در طول مسیر نگاهمان از شیشه‌های اتوبوس به کنار جاده‌ها بود، موکب‌های بسیاری برپا بود و هر جا توقف می‌کردیم، مردم با رویی گشاده از زائران پذیرایی می‌کردند؛ شربت‌های زعفرانی خنک، چای داغ و لبخندهایی که خستگی را از تن می‌گرفت؛ گویی همه یک آرزو داشتند؛ خدمت به زائرانی که راهی مشهد بودند.

هرچه به مشهد نزدیک‌تر می‌شدیم، جمعیت بیشتر می‌شد؛ از شهرها و روستاهای مختلف همه راهی بودند با زبان‌ها، گویش‌ها، لهجه‌ها و پوشش‌های محلی متفاوت، اما مقصد همه یکی بود و تفاوت‌ها در همان نگاه اول به چشم می‌آمد، اما دل‌ها گویی به یک ریسمان گره خورده بود؛ همه چشم‌انتظار آخرین دیدار با رهبر شهید بودند.

وقتی مشهد رنگ ایران به خود گرفت

اما مشهد، با همه شهرهایی که از آن عبور کرده بودیم، تفاوت داشت، از همان یک روز پیش از مراسم، هفدهم تیرماه، حال و هوای شهر چیز دیگری بود و انگار مردم چیزی را گم کرده بودند؛ گمشده‌ای که هرچه در خیابان‌ها، میدان‌ها و صحن‌های حرم دنبالش می‌گشتند، تنها نشانی‌اش را در قاب عکس‌ها پیدا می‌کردند.

هرجا تصویری از رهبر شهید نصب شده بود، عده‌ای بی‌اختیار مقابل آن می‌ایستادند و کسی زیر لب فاتحه می‌خواند، دیگری اشک‌هایش را پاک می‌کرد و پیرمردی که کنارمان ایستاده بود، با صدایی لرزان فقط می‌گفت: «آقا جان... رهبر جان...» و دیگر توان ادامه دادن نداشت. جمعیت، درست شبیه پروانه‌هایی که گرد شمع می‌چرخند، دور آن تصاویر حلقه می‌زدند؛ نه برای عکس گرفتن، نه برای تماشا، بلکه برای چند لحظه مکث، برای اشکی که راه گریزی از آن نبود.

حرم مطهر رضوی از روز قبل، میزبان خیل عظیم زائران بود؛ زائرانی که بسیاری از آنان می‌گفتند این بار تنها برای زیارت نیامده‌اند، آمده‌اند تا در آخرین بدرقه رهبرشان حضور داشته باشند و صحن‌ها از نخستین ساعات روز مملو از جمعیت بود و این حضور، تا لحظه‌های آغاز مراسم ادامه داشت.

در میان انبوه جمعیت، پرچم‌ها بیش از هر چیز نگاه را به خود جلب می‌کرد و میان پرچم‌های سه‌رنگ ایران، پرچم‌هایی از ترکیه، پاکستان، افغانستان و عراق نیز دیده می‌شد و هرکدام از راهی دور آمده بودند، با زبانی متفاوت، اما در یک نقطه کنار هم ایستاده بودند.

زائرانی از کشورهای مختلف/ پدر از دست دادیم

در گوشه‌ای از صحن، با چند زائر پاکستانی هم‌صحبت شدم؛ یکی از آنان که اشک از گونه‌هایش سرازیر بود، گفت: «ما او را مردی ماندگار می‌دانیم؛ مردی که نامش در دل بسیاری از مردم ما زنده خواهد ماند.» چند قدم آن‌سوتر، زائری از ترکیه می‌گفت: «این داغ، برای ما به این زودی سرد نمی‌شود.» در میان آن جمعیت، ملیت‌ها دیگر مرزی میان آدم‌ها ایجاد نمی‌کرد و هر کس از زاویه نگاه خود سخن می‌گفت، اما همه در یک چیز مشترک بودند؛ آمده بودند تا در بدرقه پیکر «آقای شهید ایران» حضور داشته باشند.

با این همه، حال مردم ایران چیز دیگری بود؛ در چهره بسیاری، اندوهی دیده می‌شد که بیشتر به داغ از دست دادن یکی از اعضای خانواده شباهت داشت؛ جوانی که با مشت گره کرده و پرچم سرخ به دست در میان خیابان‌های شهر می‌گشت و فریاد میزد: «پدرمان را از دست داده‌ایم و داغ او هرگز سرد نخواهد شد» و دیگر جوانی که به دیوار تکیه زده بود و در سوگ رهبرمان سینه میزد و نگاهش را به گنبد طلایی دوخته بود.

فریاد آشنای تبریزی‌ها در مشهد؛ «آذربایجان جانباز، خامنه‌ای‌دن آیریلماز...»

در میان جمعیت، تبریزی‌ها نیز کم نبودند؛ هر جا گروهی از آنان گرد هم می‌آمدند، نوایی آشنا به گوش می‌رسید. با صدایی گرفته می‌خواندند: «آذربایجان جانباز، خامنه‌ای‌دن آیریلماز...» و یا بر زخم‌ دل‌هایشان با نوحه‌های آذری مرهم میزدند...  هر بار که صدای نوحه‌های آذری در صحن طنین می‌انداخت، جمعی دیگر نیز با آن هم‌صدا می‌شد. بسیاری اشک می‌ریختند و زیر لب آرزو می‌کردند: «کاش یک بار دیگر او را می‌دیدیم؛ کاش دوباره با همان عصا میان مردم قدم می‌زد، سخن می‌گفت و دل‌ها آرام می‌شد.»

سنگ تمام مردمان جنوب کشور در مشهد

در میان آن همه جمعیت، اما یک گروه بیش از همه توجهم را جلب کرد؛ مردمان جنوب و هر سمتی که برای گفت‌وگو می‌رفتم، دیر یا زود به جمعی از بندرعباسی‌ها می‌رسیدم؛ گویی از جنوب، کاروانی بزرگ دل به جاده زده بود تا خود را به مشهد برساند. بیش از همه، زنان بندری در چشم بودند؛ با لباس‌های محلی رنگارنگ و چهره‌هایی که اندوه، رنگ لباس‌هایشان را هم تحت‌الشعاع قرار داده بود؛ در میان ازدحام جمعیت ایستاده بودند؛ استوار، بی‌آنکه خستگی سفر را به زبان بیاورند.

از بانویی که پرچم ایران را در دست داشت، پرسیدم: «از کجا آمده‌اید؟» نگاهی به پرچم انداخت و گفت: «بندرعباس.»
پرسیدم: «با این همه سختی راه، چرا آمدید؟» بی‌آنکه لحظه‌ای در پاسخ درنگ کند، گفت: «آمده‌ایم بگوییم خون رهبرمان را فراموش نمی‌کنیم و ما جان‌فدای وطنیم و اگر لازم باشد، جانمان را هم فدای این راه می‌کنیم.»

بانوی دیگری که کنار او ایستاده بود، سخنش را ادامه داد و گفت: «آنهایی که خیال می‌کنند مردم ایران از آرمان‌هایشان فاصله گرفته‌اند، جنوب این کشور را نمی‌شناسند؛ بندری‌ها وقتی پای خاک، وطن و خون عزیزانشان در میان باشد، کنار نمی‌ایستند.» در میان گفت‌وگوها، بارها نام شهرهای هرمزگان را شنیدم؛ بندرلنگه، قشم، حاجی‌آباد، رودان، میناب... هر کدام از گوشه‌ای از استان آمده بودند و با وجود ساعت‌ها راه، خود را به مشهد رسانده بودند؛ اما روایت میناب، رنگ دیگری داشت.

روایت میناب رنگ دیگری داشت... هر بار که از کسی می‌پرسیدم: «از کجا آمده‌اید؟» پاسخش کوتاه بود؛ «میناب...» و بعد، پیش از آنکه بتوانم سؤال دیگری بپرسم، بغض گلویش را می‌گرفت؛ یکی از بانوان، اشک‌هایش را پاک کرد و آرام گفت: «میناب... شهر فرشته‌های آسمانی...» دیگر نتوانست ادامه بدهد و فقط سرش را پایین انداخت و در میان جمعیت قدم برداشت؛ آن جمله کوتاه، از هر توضیحی گویاتر بود.

هرچه بیشتر میان مردم می‌رفتم، بیشتر می‌فهمیدم که این اجتماع، تنها از یک شهر و یک استان شکل نگرفته و از هرمزگان تا آذربایجان، از شیراز تا ارومیه، از شرق تا غرب کشور، سیستان و بلوچستان، یاسوج و... همه آمده بودند. لهجه‌ها متفاوت بود، اما مقصد یکی بود؛ حرم امام رضا(ع).

و صحن‌های حرم، این روزها شبیه تمام ایران شده بود؛ کافی بود چند قدم برداری تا در چند دقیقه، لهجه‌ای از جنوب، ترکی آذری، کردی، لری، بلوچی یا فارسی شیرین خراسانی را کنار هم بشنوی. هیچ‌کس غریبه نبود؛ انگار همه سال‌ها یکدیگر را می‌شناختند و حالا در خانه‌ای مشترک گرد هم آمده بودند.

در میان ازدحام، پیرمردی که عکس رهبر شهید را در دست داشت، رو به گنبد طلایی ایستاد و زیر لب گفت: «آخرش همه به آغوش امام رضا(ع) پناه آوردیم...» جمله‌اش کوتاه بود، اما وقتی به اطراف نگاه کردم، دیدم حقیقت همین است و مردم، از هر گوشه ایران و حتی از آن سوی مرزها، خود را به این حرم رسانده بودند؛ گویی دل‌هایشان قرار آخر را اینجا گذاشته بود و همه در انتظار لحظه‌ای بودند که پیکر رهبر شهید به این آستان برسد.

موعد دل کندن از جان!

سرانجام انتظار به پایان رسید و از نخستین ساعت‌های صبح هجدهم تیر، خیابان‌های منتهی به حرم، دیگر گنجایش جمعیتی را که لحظه‌به‌لحظه افزوده می‌شد، نداشت؛ آفتاب تیرماه بی‌امان می‌تابید، اما کمتر کسی به گرما فکر می‌کرد و ساعت‌ها ایستادن زیر آفتاب، تشنگی و خستگی، در برابر لحظه‌ای که همه چشم‌انتظارش بودند، رنگ می‌باخت.

هر کس به شیوه خود این انتظار را زندگی می‌کرد؛ عده‌ای قرآن در دست داشتند، گروهی دعا می‌خواندند، بعضی بی‌صدا اشک می‌ریختند و نوحه و شعار سر می‌دادند و برخی فقط چشم به مسیری دوخته بودند که قرار بود پیکر مطهر از آن عبور کند؛ اما بیش از همه پرچم‌های سرخ خونخوانی امام شهید در آیین تشییع خودنمایی می‌کرد؛ صحنه‌ای که فریاد میزد: جنایتکاران دیگر روی خوشی را نخواهند دید...

از مرد میانسالی که ساعت‌ها در همان نقطه ایستاده بود، پرسیدم: «از چه زمانی اینجایید؟» نگاهش را از مسیر حرکت جمعیت برنداشت و گفت: «از اذان صبح... نمی‌خواستم حتی یک لحظه این بدرقه را از دست بدهم.» کمی آن‌سوتر، مادری دست کودک خردسالش را گرفته بود؛ کودک با تعجب به جمعیت نگاه می‌کرد و از مادرش پرسید: «مامان، چرا همه گریه می‌کنن؟» زن، اشک‌هایش را پاک کرد، خم شد و آرام چیزی در گوش فرزندش گفت؛ جمله‌ای که در همهمه جمعیت نشنیدم، اما کودک دست مادر را محکم‌تر گرفت و دیگر چیزی نپرسید.

با نزدیک شدن پیکر مطهر، موجی از شعار «لبیک یا خامنه‌ای» و گریه در میان جمعیت پیچید و بسیاری بی‌اختیار دست بر سینه گذاشتند، برخی دست‌هایشان را به سوی آسمان بلند کردند و عده‌ای تنها اشک ریختند؛ آن لحظه، هیچ تصویری گویاتر از چهره مردم نبود؛ چهره‌هایی که ساعت‌ها انتظار کشیده بودند تا آخرین بدرقه را از نزدیک ببینند. عصر پنجشنبه، هجدهم تیر، پیکر مطهر به حرم رضوی رسید و نماز بر پیکر اقامه شد و با پایان مراسم، هنوز کسی دل کندن از حرم را نداشت و صحن‌ها همچنان پر از جمعیتی بود که نمی‌خواست آن شب را جای دیگری باشد؛ ما هم ماندیم.

آقا را به شما سپردیم...

شب، آرام‌آرام بر صحن‌های حرم سایه انداخت، اما بیداری مردم پایان نداشت. هر گوشه، عده‌ای مشغول نماز بودند، گروهی قرآن می‌خواندند و جمعی دیگر، بی‌صدا به گنبد طلایی خیره مانده بودند و سکوت شب، گاهی با زمزمه دعا شکسته می‌شد و دوباره همه چیز در آرامشی عجیب فرو می‌رفت.

بامداد جمعه، نوزدهم تیر، ساعت از یک بامداد گذشته بود و ما در صحن حرم نشسته بودیم و هر کس در خلوت خود با خدا نجوا می‌کرد؛ اندکی بعد، دعای تلقین قرائت شد و پیکر مطهر رهبر شهید و اعضای خانواده‌اش در جوار بارگاه ملکوتی حضرت رضا(ع) تدفین کردند و آرام گرفتند؛ نوه شیرخواره‌اش نیز در کنار او به خاک سپرده شد.

آن لحظه، مشهد برای من دیگر همان شهر همیشگی نبود. گویی از آن پس، هر بار که نام این شهر برده شود، خاطره آقای شهید ایران و خاطره آن شب نیز در ذهنم زنده خواهد شد؛ شبی که هزاران نفر، با زبان‌ها، لهجه‌ها و سرگذشت‌های متفاوت، در یک نقطه گرد هم آمده بودند و در سکوت نیمه‌شب، چشم به گنبدی داشتند که پناه دل‌هایشان شده بود.

نماز صبح را در حرم خواندیم و دیگر وقت رفتن رسیده بود، اما هیچ‌کس دل کندن نداشت؛ پیش از خروج، آخرین بار رو به ضریح ایستادیم و زیر لب به خادمان گفتیم: «آقا را به شما سپردیم...» یکی از خادمان که گفت‌وگوی ما را شنیده بود، لبخند آرامی زد و گفت: «شما نگران نباشید... اوست که باید شفیع ما باشد. ما فقط خادم این آستانیم.» و همین یک جمله، بدرقه سفرمان شد.

از حرم که بیرون آمدیم، مشهد همان مشهد بود؛ همان خیابان‌ها، همان گنبد، همان صحن‌ها؛ اما برای ما، معنای این شهر دیگر تغییر کرده بود و انگار بخشی از دلمان را در همان صحن‌ها جا گذاشتیم و با خود، تنها خاطره راهی را بردیم که از سهند آغاز شد، هزار و ششصد کیلومتر امتداد یافت و در آغوش امام رضا(ع)، معنایی دیگر پیدا کرد...

انتهای پیام
خبرنگار:
مهری هاشم زاده
دبیر:
امرعلی گل محمدی
captcha