کد خبر: 2887085
تاریخ انتشار : ۰۴ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۵:۱۷
یادداشتی برای شهدای سادات؛

این روزها آسمان شیراز بلندتر است انگار

گروه اجتماعی: این روزها به آسمان نگاه کرده‌ای، انگار آبی‌تر و بلندتر از دیروز است! حتی شب‌ها آسمان پرستاره‌تر از دیشب‌ و پریشب، شده است! و هرچه به ۱۴ اسفند نزدیک‌تر می‌شویم ستاره‌هایش بیشتر می‌شود.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از فارس، آسمان شیراز آبی‌تر و بلندتر از هر زمانی دیگر برخود می‌بالد که میزبان میهمانانی از جنس نور و آفتاب است، شیراز این‌روزها به‌ راستی شهر گل است و روزهای خاطره‌انگیزی را تجربه می‌کند.
چشم که باز کنی، در هر طرف خورشیدی می‌بینی که طعنه به آفتاب می‌زند در آسمان شهر ولایی شیراز. در شهری که پیرامون حریم امن یکی از ملکوتی‌ترین انسان‌های عالم بر پهنه دشتی در میانه کوهسار زاگرس، بر خاک نقش بسته، عطر شهادت را می‌توان حس کرد، عطری بهشتی که مشام‌ را پر می‌کند از شمیمی خوب و ماندگار.
این روزها، شهر دوباره رنگ و بوی عشق گرفته است، رنگ و بوی شهادت،‌ ایثار و جای جای شهر پر شده از جلوه‌هایی از روزهای نور، روزهای عشق، روزهای کنده شدن از دنیا و تمام دلبستگی‌ها.
‌روزگاری که مردان مردی، رمز جاودانگی را فریاد کردند و جاودانه شدند. این‌روزها دل آنهایی که روزهای بی‌شماری در وانفسای روزگار سرگردان در میان زمینیان اسیر و گرفتار بودند و چراغ به‌دست پی یاران ملکوتی‌شان به هر کجا چشم می‌دوانیدند، چه تپیدنی دارد.
نوای عشق و مستی به‌گوش می‌رسد از نهان‌خانه دل هایشان که در این سال‌ها خانه ناگفته‌ها بود.
می‌شنوی صدای عرشیان که فرشته‌های عرش همراهیشان می‌کنند و فضا را پر کرده‌اند از شمیم یار، ملکوتیانی که تاب خاک نیاوردند و رفتند.
این روزها با هر نفس، وجودت پر می‌شود از هوایی روحانی، عطری مست و مسخ‌کننده، شمیمی که بوی خاک خاکریزهای جنوب غرب می‌دهد، بوی دشت‌های خوزستان و کوهسارهای غرب. بوی خلوص و خلوت و عشق، بوی ایثار و شهادت، بوی مردی و مردانگی، و می‌شنوی صدایی که همنوا در همه‌جای شهر پژواک می‌کند و می‌بینی کاروانیانی که چه خوب عشق و به پای عشق جان دادن را معنا کردند.
دل عجیب یاد آن روزها می‌کند، بی‌قرار است، با عکس‌ها عشق بازی می‌کند و با آدم‌هایی که خود معنی عشق شده‌اند، آدم‌هایی که همه وجودشان پر از معشوق شد و به آنان پر داد برای پرواز تا آسمانی که حالا بلندتر است، آبی‌تر است.
بی‌قراری و از صندوقچه سراغ چفیه و پیشانی بندت را می‌گیری تا باز عطر روزهای دور و نزدیک مشامت را پر کند و راهی تربت شهیدان شوی، برای جستن راه، برای یافتن سرمنزل، برای ....
چقدر تشنه بودی و نمی‌دانستی چه ولعی دارد جانت برای چشیدن طعم تشنگی‌های گرم خوزستان. چقدر دلت هوای نوای دعای فرج را دارد، دعای سحرگاه جبهه‌ها، دعایی که حالا باز در گوشت، نرم و ظریف، عشق به معشوق را نجوا می‌کند.
چه دلتنگی برای شب‌های جمعه و صدای دعای کمیل و استغاثه پاک‌ترین مردان خدا که زمین را اسارت گاهی بیش نمی‌دیدند و در بند خاک، ماندنشان نبود.
این روزها دلت هوای دورکعت عشق دارد، دلت هوای سجده بر خاک غریبانه جنوب که یادآور خاک کربلا بود و هرگاه به آن نظر می‌کردی، اباعبدالله الحسین(ع) در نگاهت متجلی می‌شد با آن لب‌های تشنه و تو سوختی در انتظار طلبیده شدن.
این روزها آفتاب میهمان دارد و از هر سو نور است که بر شیراز می‌تابد، شهر نورانی‌تر، روحانی‌تر و دیدنی‌تر شده است.
این روزها مدام حس و حال رفتن دارد دلت، دوباره سرت پرشده از شیدایی و مستی، باز هوای یار داری و شوق دیدار، وای اگر وصل میسر می‌شد.
این روزها چقدر آسمان ستاره آذین شده است و چقدر دل هوای آسمانی شدن دارد.
شیراز این روزها به‌ راستی پر از معرفت است، میزبان شهدایی که دینشان بر دوش‌های مردمانش سنگینی می‌کند، اگرچه ندانند.
کو چفیه‌ام تا گونه‌های خیس از اشکم را دلداری دهد، کو چفیه‌ام تا عرق شرمندگی‌ام را از پیشانی بزداید، کو چفیه‌ام تا سجاده دو رکعتی عشق باشد، دو رکعتی که پر شود از استغاثه و استغفار، پر شود از امن یجب و ... بکشاندت به پای دل به دیار عاشقی، به دیار خوبی به دیار ستاره‌های سادات، ستاره‌های پرنوری که حالا همه شهر را احاطه کرده‌اند و عطرشان مشام هر صاحب دلی را پر کرده است از عطر خوب خدا!
کو چفیه‌ام که هنوز هم هر وقت دلم می‌گیرد، با آن درد دل می‌کنم تا سبک شوم.
وای، بر پیشانی‌ام جای پیشانی‌بند یا فاطمه زهرا (س)، خالی است، انگار سال‌هاست که حسرت نشستن نام حسین(ع) و فاطمه(س) بر پیشانی‌ام، دلم را سوزانده.
سال‌هاست خاکی شدن، بی‌پر شدن، در بند زمین گرفتار ماندن، دلم را می‌سوزاند و جز اشک همنوایی ندارم و امروز که آسمان گلباران است به گل‌های فرزندان فاطمه(س) چه خوب است که دست به‌دامانشان شویم برای شفاعت برای گرفتن پر، برای پریدن از این خاک.
این روزها چه گلبارانی است در این شهر، به هر سو رو می‌گردانی، یارانی را می‌بینی که رفتند، یارانی که جایشان آسمان بود و سهم تو زمین! ماندن، حسرت. سهم آنان رفتن و خدایی شدن، سهم تو سراب، سهم آنان زمزم کوثر و سهم تو سراب دنیایی.
آخ که در تمام این روزها تشنه‌ام به شب‌های کمیل و نوای امن یجیب...، زمزمه‌های عاشق‌ترین مردان عالم آن هنگام که از گناه ناکرده استغفار می‌کردند و بر درگاه پروردگار شهادت را التماس...

captcha