
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از فارس، طبق آیات قرآن کریم، ماه مبارک رمضان یکی از پرفضیلتترین ماههایی است که خداوند در آن قرآن کریم، انجیل، تورات، صحف و زبور را برای بندگان خود نازل کرد. این ماه در روایات اسلامى ماه خدا و میهمانى امت پیامبر اکرم(ص) خوانده شده و خداوند متعال از بندگان خود در این ماه در نهایت کرامت و مهربانى پذیرایى مىکند.
این ماه، در میان مسلمانان از احترام، اهمیت و جایگاه ویژهاى برخوردار و ماه سلوک روحى آنان است و مؤمنان با مقدمهسازى و فراهم کردن زمینههاى معنوى در ماههاى رجب و شعبان هر سال خود را براى ورود به این ماه شریف و پربرکت آماده مىکنند و با حلول این ماه با شور و اشتیاق و دادن اطعام و افطارى به نیازمندان، شب زنده دارى و عبادت، تلاوت قرآن، دعا، استغفار، دادن صدقه، روزهدارى و... روح و جان خود را از سرچشمه فیض الهى سیراب مىکنند.
مسلماً ماه مبارک رمضان در میان اقشاری، خاص حال و هوای دیگری دارد. رزمندگانی که با گذشت از جان خویش، در راه دفاع از میهن و مکتب اسلام، راهی جبهههای نبرد حق علیه باطل شدند، آن کسانی که پیوسته ورد لبهایشان ذکر قرآن و نام اهل بیت(ع) بود و همیشه در تمام عملیاتهای خود به ائمه اطهار(ع) متوسل میشدند، مسلماً بسیار زیبا این ماه پرفضیلت را گرامی میداشتند.

تاکنون داستانها و روایتهای زیادی از رزمندگان رشید اسلام درباره ماه مبارک رمضان در جبههها شنیدهایم اما در این میان ماه رمضان و روزهداری در اسارت، جذابیت دیگری دارد. آن هم زمانی که در دست سلفیهایی گرفتار میشود که با اصل و اساس اسلام که همان پیوند قرآن و اهل بیت(ع) است، به شدت مخالفند و حتی از فضیلت ماه مبارک رمضان غافل.
کسانی که حتی اعتقادی به شبهای قدر ندارند و تنها به نزول تدریجی قرآن کریم اعتقاد دارند. آن هم نزولی که خالی از محتوا و توجه به قرآنهای ناطق و مفسران بزرگ آن است.

در این گزارش به پای سخنان یکی از آزادگان دوران دفاع مقدس که در سن 13 سالگی به اسارت درآمد و دوران نوجوانی خود را بهمدت 6 سال در زندانهای رژیم بعث عراق سپری کرد، مینشینیم و سخنانی چند از خاطرات دوران اسارت او در ماه مبارک رمضان میشنویم.
کرامت یزدانی، آزاده و جانباز دوران دفاع مقدس که هماکنون ریاست اداره مجامع تشکلها و فعالیتهای فرهنگی ادارهکل فرهنگ و ارشاد اسلامی فارس را به عهده دارد، در گفتوگو با خبرنگار ما میگوید: من متولد 1350 هستم که در سن 12 سالگی راهی جنگ شدم و در سن 13 سالگی و در اسفند سال 63 در عملیات بدر به اسارت رژیم بعث درآمدم.

وی با بیان اینکه حال و هوای روز داری در اسارت، خود داستان وسیعی از اسارت اسرای ایرانی است، ادامه میدهد: اولین بار که به طور کامل روزه گرفتم، در سن سیزده سالگی و در خرداد ماه سال 64، سه ماه پس از اسارت و در هوای گرم شهر الرمادیه استان الانبار واقع در غرب عراق و در اردوگاه رومادی 3 بود.
روزهداری در گرمای 50 درجه شهر رومادیه
رمضان آن سال، بسیار سخت بود. هوای بالای 50 درجه شهر رومادیه با نبودن امکانات سرمایشی و یخچال، توان اسرا را میگرفت. سه ماهه اول اسارت را گذرانده بودم. عراقیها سعی میکردند از همان اوایل اسارت زهرچشمی از بچهها بگیرند تا اسرا موفق به انجام عبادات و روزه نشوند، لذا طبق برنامه قبلی باید ساعت هفت و نیم صبح صبحانه را تحویل میگرفتیم.
تقریباً شش قاشق آش شوربا مانندی سهم هر نفر بود. در کل شش سال اسارت فقط یک قاشق، یک بشقاب رویی و یک لیوان رویی داشتیم و برای نگهداری سهمیه صبحانه و ناهار مشکل داشتیم. به ناچار شش قاشق سهمیه صبحانه را داخل لیوان ریخته و ناهار هم که حدود هشت قاشق برنج بود را باز داخل همین لیوان میریختیم. هنگام افطار هم معمولاً آب پیاز، آب لوبیا (گاهی دو دانه لوبیا سهم ده نفر بود!!!!)، آب بادمجان، آب گوجه فرنگی، آب بامیه و گاهی هم آب گوشت البته بدون گوشت به خوردمان میدادند.
روزهداری بدون خوردن آب و سحری
جایی برای گرم کردن شوربا و برنج داخل لیوان نداشتیم. مجبور بودیم آنها را بهصورت سرد با یک نان سَمون ( به اندازه یک نان ساندویج کوچک) که داخل آن خمیر بود و به اندازه کمی روی آن برشته شده بود افطار کنیم و سهمیه شام با مشخصاتی که بیان شد را برای سحر، داخل همان لیوان خالی شده میریخیتم.

آب سرد نداشتیم. گاهی بدون آب روزه میگرفتیم و برای افطاری مقداری آب برای نوشیدن داشتیم. همین مقدار آب هم بسیار گرم بود. بچهها با ابتکار و خلاقیت خاصی شیشههای دارو را از سطلهای زباله درمانگاه میآوردند و به دور آن پارچه میبستیم تا بتوانیم به این وسیله آن، آب خنک داشته باشیم.
بچهها از تشنگی روی موزاییکهای خیس زبان میکشیدند!
یکی از روزهای ماه مبارک در سال 64 را خوب به یاد دارم. نزدیک به 100 شیشه با پوشش پارچه، گوشه بازداشتگاه برای 63 نفر گذاشته بودیم. همه چشم انتظار بودیم تا افطار شود و آب خنک بنوشیم. پنج دقیقه قبل از افطار، بعثیها به داخل آسایشگاه ریختند و دستور دادند همه را بیرون از آسایشگاه بریزیم. لبهای روزهدار اسرا با دیدن این صحنه، کویریتر شد. موقع افطار صحنه عجیبی رخ داد، بچهها از تشنگی روی موزاییکهای خیس زبان میکشیدند تا از باقی ماندههای آب و نمناکی زمین حداقل بتوانند زبان و لبهای خود را خیس کنند! هنوز که هنوز است موقع افطار موقع نوشیدن آب این صحنه را به خاطر میآورم.
به سبب همین سرد بودن غذاها و نداشتن جایی خنک برای نگهداری آنها، اسیران ایرانی دچار امراض گوارشی از قبیل اسهال خونی و غیره شدند به همین دلیل بعثیها به زور دهانمان را باز میکردند و قرصهای مختلفی به داخل دهانمان میریختند تا مثلاً ما را معالجه کنند ولی در اصل میخواستند تا ما روزههای خود را افطار کنیم.
اذان گفتن و نماز جماعت ممنوع بود
اذان گفتن و نماز جماعت ممنوع بود. بیش از سه نفر نماز خواندن قدغن بود. بچهها به صورت نوبتی نماز میخواندند. برخی نیز به صورت خوابیده ذکر میگفتند و چون قرآن نداشتیم، هر کسی قرآن و دعایی بلد بود، میخواند. بعدها دیگر معدهها به غذاها عادت کرد و در سالهای بعد، سالی پنج یا شش ماه روزه بودیم ولی در عوض به تدریج اسرا دچار بیماریهای ناشی از سوء تغذیه میشدند.

یزدانی همچنین به فعالیتهای فرهنگی که در ماه مبارک رمضان انجام میدادند، اشاره کرد و میگوید: در سالهای بعد مخصوصاً در اردوگاه رومادی 2، برنامههای زیادی در ماه مبارک و مناسبتهای دیگر اجرا میکردیم که البته همه آنها مخفیانه برگزار میشد.
در اسارت با سن کمی که داشتم عضو کمیته فرهنگی بودم و در ماه مبارک و سایر مناسبتهای ملی و مذهبی برنامههای فرهنگی و هنری تدارک میدیدیم. ماهنامهای به نام «سفیر» که بر روی پاکتهای سیمان و کاغذهایی که به صورت مخفیانه از درمانگاه و اتاق سربازان عراقی بر میداشتیم را منتشر میکردیم و در بین اسرا دست به دست میچرخید.
هیچگاه ختم قرآن و ذکر و دعا فراموش نشد
در ماه مبارک رمضان روزانه ختم چهارده هزار صلوات و ختم قرآن داشتیم. با هستههای خرما و پوشش پلاستیکی سیمهای برق تسبیح درست میکردیم. در این ماه مبارک، اغلب دعای عهد، ابوحمزه ثمالی و کمیل را میخواندیم. بسیاری از اسرا این دعاها را از حفظ بودند و برای بچهها میخواندند. نماز شبها با توجه به موانعی که عراقیها ایجاد میکردند، هیچگاه ترک نمیشد.

سال آخر اسارت بعد از اتمام جنگ بود که عراقیها نرمتر شدند و سحرها بهجای صبحانه و ناهار به ما غذا دادند. بعد از پنج سال توانستم یک شب آن هم به اندازه پنج دقیقه آسمان پرستاره را به طور کامل ببینیم.
اسرای ایرانی در اردوگاههای دشمن بعث در دوران اسارت با سختیها و مشقتهای فراوانی روزه میگرفتند. ولی با این حال که خودمان گرسنه بودیم به دوستانی که وضعیت جسمانی مساعدی نداشتند و بیمار بودند مقداری از غذای خود را به آنها میدادیم.

اسارت، زایشگاه اندیشه و تقوا و خودسازی برای ما بود
این آزاده دوران دفاع مقدس در پایان سخنان خود در حالی که گوشههای چشم خود را که با یادآوری خاطرات دوران اسارت، خیس شده بودند، پاک میکرد، گفت: رمضان هر سال مرا به یاد آن دوران شش سال اسارت میاندازد که با چه سختیهایی روزه میگرفتیم و چه زمان و مکان خوبی برای خودسازی بود. ولی با این حال اسرای ایران در زنجیر، دشمن درون و دشمن بعثی را به زنجیر میکشیدند. اسارت، زایشگاه اندیشه و تقوا و خودسازی برای ما بود.