به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از اصفهان، «مسعود مدیر» از رزمندگان عملیات محرم که در آن زمان تنها 15 سال داشته، به بیان برخی از خاطرات آن دوران پرداخته است که در ادامه گوشههایی از آن را میخوانید:
این روزها، ماههای مهر و آبان، ذهنم را برد به ۳4 سال پیش، یعنی درست به ۱۱ آبان سال ۶۱ که حضور در جبهه جنگ را برای اولین بار در سن ۱۵ سالگی تجربه میکردم. چند ماهی بود که در شهرک دارخوین، مقر لشگر ۱۴ امام حسین(ع) مستقر شده و در گردان امام سجاد(ع) به عنوان تک تیر انداز سازماندهی شدیم. عملیات رمضان انجام شده بود که تجربه سختی محسوب میشد. مرتب رزمهای شبانه و مانورهای آبی-خاکی را انجام میدادیم و زمزمه عملیات دیگری بود تا به ایام محرم و عزای شهدای کربلا رسیدیم و شور حسینی برپا شد. اوایل آبان بود که در دشت عباس مستقر شدیم و چادرها را بر پا کردیم. روز و شب رزمایش و مراسم عزاداری داشتیم، تا اینکه کم کم آماده باش عملیات صادر شد. در آن ایام مقرر شده بود که گردانهای خط شکن مخلوطی از ارتش، سپاه و بسیج باشند. یعنی هر گروهان متشکل بود از یک دسته ارتشی، یک دسته سپاهی و یک دسته بسیجی. حضور در دشت عباس هم بیشتر به منظور ایجاد هماهنگی بود. نقشههای عملیات و منطقه توسط فرماندهان ارائه و توجیه میشد تا اینکه در آخرین جلسه گفتند باید از رودخانهای در منطقه دهلران به نام دویرج که بین خطوط دفاعی ما و عراقیهاست، عبور کنیم که آب آن تا مچ و نهایتا زانوی پاست. نمیدانم چرا حسی به من میگفت که این آب بیشتر از این حرفها خواهد بود. موضوع را به معاون گروهانمان، شهید رضا مصلحی که خیلی با من دوستی و الفت داشت مطرح کردم که گفت: تو اولین بار است که در عملیات شرکت میکنی و تجربه لازم را نداری، این مسائل بارها توسط تیمهای خاص بررسی شدهاند و جای نگرانی نیست.
آخرین شب حضور گردانها در دشت عباس مصادف شد با لو رفتن منطقه و قرار گرفتن زیر آتشبار کاتیوشای عراقیها. نیمه شب از چادرها خارج و در تپههای اطراف متواری شدیم. آن شب تعداد زیادی از چادرها مورد اصابت گلولههای کاتیوشا قرار گرفتند و تعداد زیادی شهید و مجروح شدند و سازمان بچهها از هم پاشید.
تا ظهر روز بعد بین تپههای منطقه پخش بودیم که توسط فرماندهان دوباره جمع و سازماندهی شدیم. پس از صرف ناهار، همه گردانها را جمع کردند که دیدم آیت الله طاهری، محسن رضایی و صیاد شیرازی در بین نیروها حضور یافتند و هر یک سخنانی گفتند. محسن رضایی گفت ما ناگزیر شدیم که امشب عملیاتی را به نام محرم آغاز کنیم و یکی از محورهای دشوار آن هم به عهده شماها قرار گرفته است.
خلاصه پس از تکمیل تجهیزات و نوحه خوانی آهنگران، وقت خدا حافظی و دیده بوسی و حلالیت طلبیدن بهترین فرزندان ایران زمین از همدیگر فرا رسید. کم کم غروب شد و بعد از اقامه نماز مغرب و عشا سوار مایلرها و لندکروزها ساعتی حرکت کردیم و در محلی پیاده به ستون شده و به طرف منطقه عملیاتی روان شدیم ،در همین حین نم نم باران شروع شد.
در دل تاریکی، با سکوت تمام بیش از شش کیلومتر زیر باران به سمت رودخانه حرکت کردیم. در بین راه شهید مصلحی که کنترل کننده ستون ما بود، کنارم رسید و گفت: مسعود! آمادهای؟ امشب شهید میشوی و با چهرهای بشاش دور شد. مرتبه دوم باز کنارم رسید و گفت میترسی؟ گفتم هم بله هم نه! گفت آماده شدی؟.... که خواسته و ناخواسته بهش گفتم نمیخوام امشب شهید بشم!!! دیدم با تعجب گفت چرا ؟ اشتباه میکنی !!!
و باز بین ما فاصله افتاد. در حین حرکت، افکار مختلفی از خانواده و دوره کوتاه زندگی در ذهنم رژه میرفت که مرتب با ذکر و دعا برطرفشان میکردم. نزدیکیهای رودخانه، آخرین دیدار را با شهید مصلحی داشتم. با همان زمزمههای آهسته کنارم آمد و گفت مسعود! اگر واقعا آمادگی شهادت نداری، همین حالا از خدا بخواه که شهید نشوی.
و خداحافظی کرد و رفت جلو. من هم در نجوای خاص آن لحظهها ساده لوحی کردم و از خدا خواستم فرصت بیشتری به من بدهد برای عملیات های دیگر و دیدن سرنوشت جنگ به نیت خدمت بیشتر. آری به همین سادگی بهترین لطف الهی را از خودم دریغ کردم و نادانسته از آن فیض ابدی محروم شدم..در همین لحظات متوجه صدای خروش آب شدیم، تقریبا صد متری رودخانه متوقف شدیم و ستون نشست روی زمین.
بین فرماندهان همهمه بود که دستوری از طرف شهید عرب که آن شب فرمانده محور ما بود، رسیده، مبنی بر اینکه چون رودخانه طغیان کرده، هرچه تجهیزات داشتیم باز کرده و فقط با اسلحه خود به دل آب بزنیم. با شلیک منورهای عراقی و روشن شدن اطراف، چشمم به جریان آبی افتاد که قدرت حرکت دادن نفربر را هم داشت.
کمینهای عراقی هم متوجه حضور ما شدند. آتش تیربارها شروع شد که زمین و آب را به هم میدوخت،... سریع قطار فشنگ، خشابهای اضافی و نارنجکها را باز کردیم و باهمان ستون، دست در فانسخههای همدیگر وارد آب شدیم ...شدت جریان آب به قدری زیاد بود که همگی از هم پاشیدیم و تیربارها هم روی آب به طرف بچه ها شروع به آتش باران کردند.
در همان لحظه اول تعدادی از دوستانم که تجهیزاتشان را کامل باز نکرده بودند، در دل سیاه آب فرو رفتند و تعدادی هم تیر خورده، در آب غرق میشدند، اما من با جریان آب شناور شدم و به سرعت در کناره آن سوی رود، به ریشه های درختان برخورد کردم و به کمک آنها از آب بیرون آمدم.
عملیات آغاز شده بود و نیروها درگیر آن رودخانه لعنتی شدند، چون هیچ پیشبینی و تجهیزاتی برای این شرایط ناگهانی نشده بود. اوضاع کاملا از کنترل فرماندهی خارج شده بود. چند نفر از آنها که موفق به عبور از آب شده بودند، از جمله فرمانده گروهان ما، یعنی محمد رضا یادگاری که در حال حاضر از سرداران سپاه است، در آن هنگامه مشغول هدایت بچهها به سمت معبر میدان مین شده بودند، از جمله من و چند نفری را که از آب بیرون آمده بودیم، راهی معبر کرد که با ورود به معبر، در حال تیراندازی به سمت عراقیها، به جلو میدویدیم. عراقیها چنان کمینهایشان را پایین برده بودند که دقیقا سطح زمین را درو میکردند و آرپی جی زنها هم به علت خیس شدن خرج گلولهها نمیتوانستند تیر بار آنها را خاموش کنند. گلولههای آرپی جی درست به فاصله کوتاهی زمین میخورد و قدرتی نداشت.
هنگامهای سخت بود، ولی به هر حال حرکت به سمت خاکریز اول عراقی ها بهسرعت انجام شد و خط شان شکست. در انتهای معبر میدان مین پای چپم تیر خورد و یکباره وحشتی وجودم را گرفت.
تا دوستانم متوجه شدند که زخمی شدهام، گفتند مسعود، سریع برو عقب. من هم برگشتم به سمت رودخانه... در مسیر گویا از معبر هم خارج شدم و چند قدمی هم روی میدان مین رفتم که آقای یادگاری متوجه شد و باز مرا به داخل معبر کشید و بعد از آن پشت یک سنگر کوچک که بیسیم چی خودش آنجا مستقر شده بود، رفتیم، به او گفت سریع پانسمانش کن و خودت بیا دنبال ستون. خودش هم رفت. زیر آن آتش پوتینم را در آوردم و با بندش محکم بالای زخم را بستم و بیسیم چی هم با باند، رویش را بست.. این اتفاقات بهسرعت مسلسل رخ میداد.
چند زخمی دیگر هم بهمن پیوستند و توسط دو امدادگر به یک سنگر تجمع عراقیها در کنار پل چم سری یا شاید هم پل چم هندی، درست یادم نیست انتقال داده شدیم و از جریان عملیات تقریبا خارج شدیم.
سنگر بزرگی بود پر از مجروح که دهانه آن درست مقابل رودخانه قرار داشت. صدای آتشبار و درگیری تا صبح قطع نشد. با طلوع خورشید متوجه شدم چند زخمی کنارم شهید شدهاند. در آن سنگر چند امدادگر، چند سرباز و یک درجهدار ارتش در بین ما سالم بودند و مشغول رسیدگی به زخمیها. با روشن شدن هوا، شهدا را در طرف دیگر سنگر قرار دادند .... با یک نگاه دیدم جو بلا تکلیفی در چهرهها موج میزند .چند ساعتی نگذشت که درجهدار ارتش بین بچهها آمد و گفت عملیات دیشب نیمه تمام مانده و همه مجبور به عقبنشینی شدند و نیروهای خودی به آن طرف رودخانه برگشتند و ما در سمت عراقیها ماندیم. پاتک هم شروع شده بود و آتشباری توپخانههای طرفین ادامه داشت. شاید باور نکنید، آب رودخانه همچنان خروشان بود و امکان گذر از آن نبود. در بین روز سه نفر از سربازهای ارتش که حدود بیست سالی داشتند، گفتند ما شنا بلد هستیم، میرویم برای آوردن کمک که هرچند با مخالفت آن درجهدار روبرو شدند، ولی رفتند و ساعتی نگذشته بود که یک نفرشان گریان برگشت داخل سنگر و گفت جریان آب دو نفر دیگر را غرق کرده است. ناراحتی آن ارتشی را به خوبی میدیدم، چون کاری از دستش بر نمیآمد.
ظهر شد. در همان وضع نماز خواندیم و منتظر بودیم که هر لحظه عراقیها سر برسند. آن ارتشی باز گفت آماده شوید که اگر دشمن رسید ،شاید امکان اسیر شدن باشد. نزدیک ساعت دو من خودم را سینهخیز به دهانه سنگر رساندم و به تماشای آن رود سرکش مشغول شدم که ناگاه دیدم سه نفر عراقی آن طرف رودخانه یعنی طرف خودمان با زیر پوشهای سفید در دست، فریاد دخیل یا خمینی سر میدادند. فورا آن ارتشی را صدا کردم که با دیدن صحنه فورا از من خواست به داخل سنگر برگردم و خودش با چند سرباز موجود، مسلح به طرف عراقیها نشانه رفتند.
عجیب بود که با تمام آن اتفاقات ناخوشایند، مشاهده کردیم با وجودی که پل لولهای مجاور سنگر منهدم و با فشار آب در هم پیچیده شده بود، اما ناباورانه یک کابل تلفن صحرایی روی آب سالم باقی مانده بود که یک سرش سمت ما و سر دیگرش سمت عراقیها بود. آن عزیز ارتشی با درایتی که داشت، با ایما و اشاره به عراقیها فهماند که سر سیم را جایی محکم کنند و خودش هم سیم سمت خودمان را محکم به آهنی باقی مانده از پایههای پل محکم کرد و از عراقیها خواست یکنفرشان سیم دیگری به کمرش ببندد و با کمک دونفر دیگر و گرفتن سیم محکم شده، به صورت راپل شناور به سمت ما بیاید. با رسیدن اولین اسیر، سیم همراهش را کنار سیم قبلی قرار داد و محکمش کرد و به همان ترتیب نفر دوم را آورد به سمت خودمان. ...
به این ترتیب کابل روی آب را سه لایه کرد . فوری یکی از سربازهای مسلح را به طرف دیگر رود، پیش عراقی به جا مانده فرستاد. عصر شده بود و گرد و خاک تانکهای عراقی هم از دور مشخص بود. آن ارتشی میان سنگر آمد و گفت برادران! عراقیها نزدیکند، امکان داره اینجا را پیدا کنند، پس هر کس توان راه رفتن دارد، بلند شود تا بفرستمش آن طرف آب و بریم برای درخواست کمک. کسی راضی نمیشد مجروحین بد حال را تنها بگذارد ولی در نهایت به درخواست خود آن عزیزان قرار شد کسانی که توان راه رفتن دارند، بروند. چند امدادگر هم داوطلبانه گفتند ما پیش بقیه مجروحین که تعدادشان هم زیاد بود، میمانیم. وقت کم بود. چند سرباز و چند مجروح که از دست، زخمی بودند، راهی آن طرف رود شدند و آن ارتشی که حالا دیگر حکم فرمانده را برایمان داشت، رو به من گفت میتوانی راه بروی، گفتم، بله .
سریع یک سیم حمایل به کمرم بست و بعد از خداحافظی با بقیه به صورت شناور روی آب به کمک سیمها، خودم را پشت سر نفرات قبلی کشاندم بطرف دیگر رودخانه،... سپس دو اسیر و سربازها را باز برگرداندند و نفر آخر هم خود آن ارتشی آمد پیش ما... تقریبا ده دوازده نفری میشدیم به اضافه سه اسیر عراقی. هوا داشت گرگ و میش میشد. فرمانده یادشده با گرفتن قطب نما در دست گفت سریع باید به سمت خط خودمان حرکت کنیم. باز ستون شدیم، اسرا جلو و ما از پشت سر حرکت کردیم.
رادیو هم در حال نواختن مارش مرحله دوم عملیات محرم بود. در عرض کمتر از یک ساعت همگی از هم جدا شدیم و من هیچ وقت اسرا و دیگر همراهان آن ۲۴ ساعت فراموش نشدنی را ندیدم و همچنان افسوس میخورم که حتی اسم و فامیل همدیگر را نپرسیدیم و یادداشت نکردیم که بعد از آن ماجرا سراغی از آنها بگیرم، حتی اسرا را هم نتوانستم ردگیری کنم. روز بعد، از بیمارستان صحرایی مرا به پایگاه هوایی دزفول بردند و بعد از چند روز هم با قطار به بیمارستان اراک منتقل شدم و روز ۲۴ آبان مرخص شده و به اصفهان برگشتم ...طی این مدت، دو مرحله بعدی عملیلت محرم با موفقیت طی شده بود. ولی روز ۲۵ آبان سال ۶۱ اولین تشییع شهدای عملیات محرم در اصفهان با ۳۷۰ شهید در یک روز، عاشورای دوبارهای را رقم زد و من با وجود مجروحیت، در تشییع شهدای عزیز شرکت کردم و ناباورانه تعداد زیادی از دوستانم را بر سر دست خیل جمعیت که همانند رود خروشان روان بود، دیدم، از جمله شهید رضا مصلحی که عکس روی تابوتش با تبسم شیرین همیشگیاش نگاهم میکرد و به حالم میخندید.
این اولین باری بود که برای نگارش یک روز طلایی از زندگیم همت کردم، هرچند که مفت از دستم رفت و خداوند به حق به من فهماند، چون دعوتش را لبیک نگفتم، در عین تمام مخاطراتی که متحمل شدم و امروزه نقلش برای شنونده مانند داستانی خیالی میماند و مرا بر دوش دشمن برگرداند تا بمانم و افسوس بخورم. چند سال بعد با یکی از فرماندهان گردانهای عمل کننده در همان عملیات، به نام محمد سلمانی در مورد عملیات محرم گپ زدیم،به من گفت دقیقا روز بعد از مرحله دوم وارد آن سنگر شده بوده که متاسفانه عراقیها حتی یک نفر را هم به اسارت نبرده و تمامی مجروحین و امدادگران عزیز باقی مانده را با تیر خلاص به شهادت رسانده بودند....
با وجودی که چند بار دیگر در جبهه حاضر شدم و در عملیات والفجر ۲ در منطقه پیرانشهر و تپه شهید برهانی همراه با شهید ردانی پور شرایط بسیار خطرناکتری را طی کردم دیگر حتی دریغ از یک ترکش ناقابل ....تا حالا که ترس از عدم عاقبت به خیری شده کابوس ذهنم..... از شما دوستان بزرگوار درخواست دعای خیر برای رسیدن به عاقبتی قابل قبول جهت حضور در پیشگاه حضرت حق و دوستان شهید دارم.....التماس دعا