وقتی خبر شهادت میرسد، زمان برای لحظهای میایستد؛ اما روایت زندگی، عشق و ایمان تازه آغاز میشود. گفتوگوی پیش رو، روایت بانویی جوان است که در اوج داغ فراق، از همسری میگوید که شهادت برایش نهتنها یک آرزو، بلکه مسیری آگاهانه و عاشقانه بود. زینب مهری، همسر شهید مجید لطفی، از خطه جوشقان قالی کاشان در گفتوگو با خبرنگار ایکنا از اصفهان، از مردی سخن میگوید که میان مسئولیت، خانواده و ایمان، راهی را برگزید که به جاودانگی ختم شد؛ مردی که با لبخند، آرامش و دلسوزیاش زندگی میساخت و با ایثارش، معنای واقعی وطندوستی را به تصویر کشید. این گفتوگو نه فقط مرثیهای برای یک شهید، که روایتی صمیمی از عشق، صبر و امید است؛ روایتی که از دل خانهای کوچک آغاز میشود و به وسعت یک ملت امتداد مییابد.
زینب مهری هستم، متولد مرداد ۱۳۷۹ و دارای مدرک تحصیلی کارشناسی زبان و ادبیات عربی. با همسرم، شهید مجید لطفی به مدت ۱٠ سال زندگی مشترک داشتیم. او متولد سوم فروردین ۱۳۷۳ و دارای مدرک تحصیلی کارشناسی مدیریت دولتی بود. در پست فرماندهی گروهان نیروی مخصوص امام حسین(ع) انجام وظیفه میکرد و در جریان جنگ ۱۲ روزه، در تاریخ سوم تیرماه سال جاری به شهادت رسید.
نخستین تصویری که در ذهنم نقش بست، صورت مهربان، لبخند زیبا و نگاه معصومانه و پر از عشق و محبتش بود.
با او حرف میزد و از او میخواست بزرگ شود و پیشرفت کند؛ آنقدر که برای مردم ایران، فرد مفیدی شود.
او شخصیتی آرام و بسیار مهربان داشت، دلسوز بود؛ آنقدر که حتی وقتی از سر کار برمیگشت، با وجود خستگی زیاد، حتماً برای تفریح خانواده وقت میگذاشت و برای آسایش ما هر کاری انجام میداد. باادب، باشخصیت و خوشرو بود. در کار خستگی نمیشناخت. غریبه و آشنا هم برایش تفاوتی نداشت و هر کاری از دستش برمیآمد، برای همه انجام میداد.
آخرین سفر ما به مشهد مقدس بود که بسیار خاطرهانگیز شد. همسرم مدام با امام رضا(ع) خلوت میکرد و من متوجه چشمان خیس از اشک او میشدم. در آخرین گفتوگویمان هم که تقریباً ساعتی پیش از شهادتش بود، با روحیه عالی و بدون هیچ دلهرهای صحبت میکرد. از منطقه جنگی و موقعیتی که داشت، به من حرفی نزد و فقط گفت نگران هیچچیز نباشم، هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد و هر جا که هستیم، خدا را داریم. قول داد شب اول محرم کنار ما باشد که به وعدهاش عمل کرد و پیکرش پیش ما برگشت.
آرزویش شهادت بود. من متوجه این موضوع میشدم، اما سعی میکرد با من دربارهاش صحبت نکند. همیشه به گلستان شهدای اصفهان که میرفتیم، متوجه رفتارهای زیبای او بودم. با یکی از شهدای گلستان، انس خاصی داشت. همیشه بطری آب مخصوصی داخل ماشین میگذاشت که برای شستوشوی مزار آن شهید استفاده میکرد. هر نقطهای از شهر اصفهان کار داشتیم، انتها و یا آغاز مسیرمان گلستان شهدا بود. همیشه درباره آینده خوب خود و خانوادهاش صحبت میکرد و میگفت: «روزی من به جایگاهی والا میرسم؛ جایگاهی که خیلیها آرزویش را دارند.» آن روزها من مفهوم حرفهایش را متوجه نمیشدم.
علاقه به ملت و کشورش، صیانت از خاک وطنش و مسئولیتی که با پوشیدن لباس سبز سپاه بر دوش خود احساس میکرد، سلامتی و آسایش مردم و رهبر عزیزمان و مهمتر از همه، رسیدن به آرزوی دیرینهاش، یعنی شهادت.
اینکه همیشه مردان بزرگی نظیر آقا مجید هستند که از خانواده و حتی کودک ششماهه خود بگذرند تا از وطن و مردمشان حفاظت کنند.
دخترم اکنون ۱۳ ماهه است. وقتی بزرگتر شود، از خاطرات زیبای خود با همسرم، فداکاریها و مهربانیهایش برایش تعریف میکنم. حتماً در کنار هم صفحات آلبوم عکسهای پدر شهید و قهرمان زندگیمان را ورق خواهیم زد و از شغلش برایش خواهم گفت. من با مرور این گذشته که در آن سختی و شکوه توأمان است، آینده درخشانتری برای دخترم ورق میزنم.
میگفتم با اینکه میدانم به آرزویت رسیدی، اما خیلی دلمان برایت تنگ شده است. این را بدان که همیشه در قلب ما جای داری. کاش میتوانستم یک بار دیگر تو را ببینم تا قلبم کمی آرام بگیرد. پناه ۱۳ ماههات را با جان و دل بزرگ میکنم. میدانم که خودت همیشه حواست به ما هست و در کنار ما هستی.
میدانم قطعاً انتظار دارد که همیشه صبور و شکرگزار باشم، بتوانم در برابر مشکلات و سختیها مقاومت کنم و به فرزندمان نیز صبر و احترام بیاموزم.