کد خبر: 4330991
تاریخ انتشار : ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۰:۰۲
گفت‌وگوی ایکنا با همسر شهید جنگ ۱۲ روزه

وقتی وعده‌ همسر رنگ شهادت گرفت

همسر شهید مجید لطفی گفت: او ساعتی پیش از شهادت قول داده بود که شب اول محرم کنارمان باشد، به وعده‌اش عمل کرد، اما نه آن‌طور که من فکر می‌کردم؛ شب اول محرم، پیکرش به خانه برگشت.

مجید لطفی شهید جنگ ۱۲ روزهوقتی خبر شهادت می‌رسد، زمان برای لحظه‌ای می‌ایستد؛ اما روایت زندگی، عشق و ایمان تازه آغاز می‌شود. گفت‌وگوی پیش‌ رو، روایت بانویی جوان است که در اوج داغ فراق، از همسری می‌گوید که شهادت برایش نه‌تنها یک آرزو، بلکه مسیری آگاهانه و عاشقانه بود. زینب مهری، همسر شهید مجید لطفی، از خطه جوشقان قالی کاشان در گفت‌وگو با خبرنگار ایکنا از اصفهان، از مردی سخن می‌گوید که میان مسئولیت، خانواده و ایمان، راهی را برگزید که به جاودانگی ختم شد؛ مردی که با لبخند، آرامش و دلسوزی‌اش زندگی می‌ساخت و با ایثارش، معنای واقعی وطن‌دوستی را به تصویر کشید. این گفت‌وگو نه فقط مرثیه‌ای برای یک شهید، که روایتی صمیمی از عشق، صبر و امید است؛ روایتی که از دل خانه‌ای کوچک آغاز می‌شود و به وسعت یک ملت امتداد می‌یابد.

ایکنا ـ در آغاز گفت‌گو، خود و همسر شهیدتان را معرفی کنید. 

زینب مهری هستم، متولد مرداد ۱۳۷۹ و دارای مدرک تحصیلی کارشناسی زبان و ادبیات عربی. با همسرم، شهید مجید لطفی به مدت ۱٠ سال زندگی مشترک داشتیم. او متولد سوم فروردین ۱۳۷۳ و دارای مدرک تحصیلی کارشناسی مدیریت دولتی بود. در پست فرماندهی گروهان نیروی مخصوص امام حسین(ع) انجام وظیفه می‌کرد و در جریان جنگ ۱۲ روزه، در تاریخ سوم تیرماه سال جاری به شهادت رسید. 

ایکنا ـ نخستین تصویری که از همسرتان بعد از شنیدن خبر شهادتش در ذهن‌تان آمد، چه بود؟

نخستین تصویری که در ذهنم نقش بست، صورت مهربان، لبخند زیبا و نگاه معصومانه و پر از عشق و محبتش بود. 

ایکنا ـ اگر امروز همسرتان در کنار شما بود، فکر می‌کنید اولین جمله‌ای که به فرزندش می‌گفت، چه بود؟

با او حرف می‌زد و از او می‌خواست بزرگ شود و پیشرفت کند؛ آن‌قدر که برای مردم ایران، فرد مفیدی شود. 

ایکنا ـ شهید لطفی در زندگی روزمره چه ویژگی خاصی داشت که شاید کمتر کسی بداند؟

او شخصیتی آرام و بسیار مهربان داشت، دلسوز بود؛ آن‌قدر که حتی وقتی از سر کار برمی‌گشت، با وجود خستگی زیاد، حتماً برای تفریح خانواده وقت می‌گذاشت و برای آسایش ما هر کاری انجام می‌داد. باادب، باشخصیت و خوش‌رو بود. در کار خستگی نمی‌شناخت. غریبه و آشنا هم برایش تفاوتی نداشت و هر کاری از دستش برمی‌آمد، برای همه انجام می‌داد. 

ایکنا ـ آخرین گفت‌وگو یا آخرین خاطره‌ای که از او دارید، چیست و چه پیامی در آن برای شما نهفته بود؟

آخرین سفر ما به مشهد مقدس بود که بسیار خاطره‌انگیز شد. همسرم مدام با امام رضا(ع) خلوت می‌کرد و من متوجه چشمان خیس از اشک او می‌شدم. در آخرین گفت‌وگویمان هم که تقریباً ساعتی پیش از شهادتش بود، با روحیه عالی و بدون هیچ دلهره‌ای صحبت می‌کرد. از منطقه جنگی و موقعیتی که داشت، به من حرفی نزد و فقط گفت نگران هیچ‌چیز نباشم، هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد و هر جا که هستیم، خدا را داریم. قول داد شب اول محرم کنار ما باشد که به وعده‌اش عمل کرد و پیکرش پیش ما برگشت. 

ایکنا ـ همسرتان بیشتر درباره چه آرزو یا دغدغه‌ای با شما صحبت می‌کرد؟

آرزویش شهادت بود. من متوجه این موضوع می‌شدم، اما سعی می‌کرد با من درباره‌اش صحبت نکند. همیشه به گلستان شهدای اصفهان که می‌رفتیم، متوجه رفتارهای زیبای او بودم. با یکی از شهدای گلستان، انس خاصی داشت. همیشه بطری آب مخصوصی داخل ماشین می‌گذاشت که برای شست‌وشوی مزار آن شهید استفاده می‌کرد. هر نقطه‌ای از شهر اصفهان کار داشتیم، انتها و یا آغاز مسیرمان گلستان شهدا بود. همیشه درباره آینده خوب خود و خانواده‌اش صحبت می‌کرد و می‌گفت: «روزی من به جایگاهی والا می‌رسم؛ جایگاهی که خیلی‌ها آرزویش را دارند.» آن روزها من مفهوم حرف‌هایش را متوجه نمی‌شدم. 

ایکنا ـ چه چیزی بیش از همه سبب شد، همسرتان تصمیم بگیرد حتی با وجود نوزاد کوچک در خانه در برابر دشمن بایستد؟

علاقه به ملت و کشورش، صیانت از خاک وطنش و مسئولیتی که با پوشیدن لباس سبز سپاه بر دوش خود احساس می‌کرد، سلامتی و آسایش مردم و رهبر عزیزمان و مهم‌تر از همه، رسیدن به آرزوی دیرینه‌اش، یعنی شهادت. 

ایکنا ـ در نگاه شما، شهادت او چه پیامی برای جامعه و به‌ویژه جوانان دارد؟

اینکه همیشه مردان بزرگی نظیر آقا مجید هستند که از خانواده و حتی کودک شش‌ماهه خود بگذرند تا از وطن و مردمشان حفاظت کنند.

ایکنا ـ چگونه فرزندتان را با یاد پدرش بزرگ می‌کنید؟

دخترم اکنون ۱۳ ماهه است. وقتی بزرگتر شود، از خاطرات زیبای خود با همسرم، فداکاری‌ها و مهربانی‌هایش برایش تعریف می‌کنم. حتماً در کنار هم صفحات آلبوم عکس‌های پدر شهید و قهرمان زندگی‌مان را ورق خواهیم زد و از شغلش برایش خواهم گفت. من با مرور این گذشته که در آن سختی و شکوه توأمان است، آینده درخشان‌تری برای دخترم ورق می‌زنم. 

ایکنا ـ اگر قرار بود امروز با شهید لطفی فقط یک بار دیگر صحبت کنید، چه حرفی به او می‌زدید؟

می‌گفتم با اینکه می‌دانم به آرزویت رسیدی، اما خیلی دلمان برایت تنگ شده است. این را بدان که همیشه در قلب ما جای داری. کاش می‌توانستم یک بار دیگر تو را ببینم تا قلبم کمی آرام بگیرد. پناه ۱۳ ماهه‌ات را با جان و دل بزرگ می‌کنم. می‌دانم که خودت همیشه حواست به ما هست و در کنار ما هستی. 

ایکنا ـ در پایان، فکر می‌کنید او از شما و فرزندش چه انتظاری داشت؟

می‌دانم قطعاً انتظار دارد که همیشه صبور و شکرگزار باشم، بتوانم در برابر مشکلات و سختی‌ها مقاومت کنم و به فرزندمان نیز صبر و احترام بیاموزم.

انتهای پیام
خبرنگار:
زهرا سادات محمدی
دبیر:
محبوبه فرهنگ
captcha