
به گزارش ایکنا، بیژن عبدالکریمی استاد دانشگاه شامگاه 16 اسفندماه با حضور در یک برنامه تلویزیونی با اشاره به وضعیت جنگ اخیر به موضوعاتی اشاره کرد. مجموع سخنان او یک تحلیل سیاسی‑فلسفی از وضعیت جهان امروز و جایگاه ایران است.
وی گفت: نظم جهانی و ارزشهایی که غرب درباره آزادی، حقوق بشر و لیبرالیسم مطرح میکرد، در عمل فرو ریخته و قدرتهای بزرگ با معیارهای دوگانه عمل میکنند. به باور او جهان وارد وضعیتی شده که قدرت و منافع ملی تعیینکننده اصلی است، در چنین شرایطی ایران ناچار است به توان خود تکیه کند، انسجام ملی را تقویت کند و از نیروهایی که در میدان دفاع از کشور حضور دارند حمایت شود. همچنین او از روشنفکران و دولتمردان خواست واقعیتهای این جهان را جدی بگیرند و زمینه مشارکت و حضور نیروهای مردمی و جوانان را فراهم کنند.
مشروح سخنان این استاد دانشگاه را در ادامه میخوانیم:
کسانی که با تاریخ کشور ما آشنا هستند میدانند که درباره جنگ میتوان بسیار سخن گفت. جنگ پدیدهای بشری است، پدیدهای انسانی نه به این معنا که اخلاقی است، بلکه به این معنا که هر جا بشر بوده، جنگ نیز بوده است. واقعیت تمدن بشری نشان میدهد که کمتر دورهای را میتوان یافت که در آن جنگ وجود نداشته باشد.
حتی در ادیانی مانند مسیحیت که به تمامی بر عشق تأکید دارند یا در اندیشههایی مانند اندیشه بودا نیز تاریخ خالی از جنگ نبوده است. در اسلام نوعی جهاد دفاعی به رسمیت شناخته شده، اما حتی در تاریخ مسیحیت نیز جنگهای فراوانی دیده میشود. بنابراین به نظر میرسد جنگ تا امروز پدیدهای اجتنابناپذیر در تاریخ بشر بوده است و هنوز هم نمیتوان گفت که بشر از آن فاصله گرفته است.
ایران؛ سرزمینی که بیشتر مورد تهاجم بوده است
تاریخ کشور ما بهعنوان یکی از بزرگترین کانونهای معنوی جهان تاریخی است که همواره در معرض تهاجم قرار داشته است. تنها در مقاطعی کوتاه، مانند دوره نادرشاه، ما به دیگران حمله کردهایم؛ اما در اغلب دورههای تاریخی، مورد تهاجم بیگانگان بودهایم؛ از اعراب گرفته تا ترکان سلجوقی، مغولها، افغانها و در دوره جدید نیز به شکلی غیرمستقیم قدرتهای غربی.
وارونگی مفاهیم در نظام تبلیغاتی جهان
اکنون ما در جهانی زندگی میکنیم که بزرگترین تروریستهای عالم پرچم مبارزه با تروریسم را در دست گرفتهاند و بزرگترین ناقضان حقوق بشر خود را مدافع حقوق بشر معرفی میکنند. شگفتآورتر آنکه برخی افراد حتی در میان نخبگان فریب این نظام تبلیغاتی را میخورند و نمیبینند که پشت مفاهیمی مانند دموکراسیخواهی چه جنایاتی پنهان شده است.
ما دائماً متهم میشویم که گویا با دموکراسی مخالفیم، با صلح مخالفیم، با حقوق بشر مخالفیم؛ در حالی که بحث بر سر این است که چون به دموکراسی واقعی و احترام به رأی مردم باور داریم، نمیتوانیم به این گفتمانهای دروغین تن دهیم.
نقش رسانهها در شکلدهی تصویر جنگ
نظام سلطه از طریق رسانهها و نظام تبلیغاتی خود واقعیت را وارونه تعریف میکند. فلسطینی تروریست معرفی میشود، حماس تروریست خوانده میشود و اسرائیل مدافع حقوق خود جلوه داده میشود. رسانههایی مانند ایران اینترنشنال که در واقع نوعی اتاق جنگ رسانهای هستند تصویر بسیار ناجوانمردانه از واقعیت ترسیم میکنند.
سرزمین ما ایران یکی از بزرگترین کانونهای معنوی جهان است؛ تمدنی با ریشههای کهن که عشق و دوستی از مهمترین مؤلفههای آن است. ما مردمی جنگطلب نیستیم. اگر جایی از جنگ سخن میگوییم یا درگیر آن میشویم، از منظر دفاع و برای بقای خود است، نه از سر میل به جنگ. ما اگر از خود دفاع میکنیم، در واقع از این هویت تاریخی و معنوی دفاع میکنیم. در عصر جهانیشدن، دفاع از چنین هویتی برای برخی قدرتها مسئلهساز تلقی میشود.
نظام جهانی و شکل جدیدی از سلطه
به نظر میرسد ما در نوعی نظام بردهداری جدید زندگی میکنیم. ما هرگز نگفتهایم که از همه ملتها برتریم؛ بلکه گفتهایم همه ملتها قابل احتراماند. حتی تمدن غرب نیز دستاوردهای بزرگی داشته است؛ از افلاطون و ارسطو گرفته تا آگوستین، دکارت و کانت، همه اینها سرمایههای بزرگ بشری هستند. اما استعمار و امپریالیسم بسیاری از وجوه انسانی تمدنها را تخریب کردهاند و حتی دستاوردهای بزرگ تمدن غرب را نیز در خدمت سلطه قرار دادهاند.
بحران روشنفکری در ایران
اگر روشنفکری را به معنای جریانی بدانیم که به ارزشها و جهانبینی عصر روشنگری اروپا باور دارد، باید گفت روشنفکری در اروپا ریشه در سنت متافیزیکی و تاریخی خود دارد. روشنفکر غربی مانند درختی است که ریشه در تاریخ و سنت فکری سرزمین خود دارد؛ از سقراط و افلاطون و ارسطو تا متفکران جدید.
اما روشنفکر ایرانی اغلب بیریشه است؛ نه با سنت متافیزیکی غرب بهدرستی آشناست و نه با سنت تاریخی و فکری خود. نه افلاطون و ارسطو را بهدرستی خوانده، نه هگل و مارکس و کانت را میشناسد. از سوی دیگر با میراث فکری خود از فارابی و ابنعربی تا سهروردی و ملاصدرا نیز آشنایی عمیق ندارد. از همین رو، نوعی بحران و بیماری اجتماعی در این حوزه شکل گرفته است.
مشارکت؛ شرط اثرگذاری در جامعه
برخی دائماً از دموکراسی سخن میگویند، اما در عمل در عرصه اجتماعی و تاریخی مشارکت نمیکنند. در زمانهای حساس مانند دوران جنگ مشارکت واقعی در سرنوشت جامعه اهمیت پیدا میکند. کسانی که در میدان حضور دارند، سهم و نقش خود را در قدرت و تصمیمگیری نیز پیدا میکنند.
از همین رو خطاب من به جوانان و اهل اندیشه این است به جای صرفاً نقد و گلایه در فضای مجازی، وارد میدان مشارکت شوید. اگر مشارکت نکنید، طبیعی است که در معادلات اجتماعی نیز دیده نخواهید شد. مسئولیتپذیری و حضور در عرصه واقعی جامعه شرط اثرگذاری است.
مشارکت اجتماعی و واقعیت قدرت
میگویند حزب تشکیل دهید، اما وزارت کشور مجوز نمیدهد. واقعیت این است که در این کشور عملاً یک حزب واقعی وجود دارد و آن نیروهای انقلاباند. من طرفدار تحزب هستم، اما تحزب واقعی با مشارکت در قدرت اجتماعی شکل میگیرد. اگر میخواهید اثرگذار باشید، باید وارد میدان شوید.
یک سردار مانند سلیمانی چگونه به چنین جایگاهی رسید؟ چون در میدان حضور داشت. اگر شما هم در صحنههای واقعی جامعه حضور پیدا کنید، حتی در دشوارترین موقعیتها قدرت اجتماعی پیدا میکنید و حفظ میشوید. مخالفت با جنگ دارید؟ اشکالی ندارد. انتقاد دارید؟ باز هم اشکالی ندارد. اما در عین حال باید حاکمیت ملی را در برابر دشمن تقویت کرد. مشکل آنجاست که برخی بدون داشتن واقعیت اجتماعی، صرفاً سهمخواهی میکنند. آنها در نوعی جهان مجازی و دروغین زندگی میکنند. به همین دلیل است که تریبونی ندارند.
تجربه شخصی و مسئله تریبون
من از تجربه خودم میگویم. به عبدالکریمی اجازه نمیدادند در تلویزیون صحبت کند. اینگونه نبوده که به من افتخار داده باشند یا تریبونی در اختیارم گذاشته باشند. بعضی دوستان میگویند به عبدالکریمی تریبون دادهاند؛ در حالی که چنین تریبونی به من داده نشده است.
من فرزند یک کفاش بودم؛ نه فرزند روحانی بودم، نه جزو اولیگارشها. فقط احساس کردم جهت درست تاریخ کجاست و خواستم در تقدیر تاریخی ملت خود مشارکت داشته باشم. هیچ سهمی هم نخواستم؛ فقط خواستم عشق خود را به این ملت بیان کنم. به طور طبیعی در این مسیر برای من تریبونی شکل گرفت.
به زبان فلسفی اگر بخواهیم بگوییم؛ ابتدا وجود و حضور شکل میگیرد و سپس زبان گشوده میشود. کسانی که حضور و وجود واقعی ندارند، صرفاً زبانبازی میکنند. کسی که وجود ندارد، نمیتواند ظهور داشته باشد و بعد فریاد بزند که چرا نادیده گرفته شده است.
گفتمان وابسته و مسئله مشروعیت
در چنین وضعیتی برخی یا زیر پرچم قدرتهای خارجی میروند یا گفتمانشان حتی اگر صریح هم نگویند با نخ باریکی به گفتمانهایی مانند ایران اینترنشنال متصل میشود. ممکن است بگویند ما آن حرفها را نمیزنیم، اما در عمل آب به آسیاب همان گفتمان میریزند.
در تاریخ یک جامعه برخی عناصر چنان ریشهدارند که حذفشدنی نیستند. چه کسی میتواند حافظ را از این کشور حذف کند؟ چه کسی میتواند حسینبنعلی(ع) را از این فرهنگ حذف کند؟ نوعی کنشگری سیاسی و اجتماعی وجود دارد که با حقیقت نسبت دارد، نه صرفاً با اراده معطوف به قدرت. اگر کسی بگوید چون به قدرت نمیرسم، قواعد بازی را نمیپذیرم و همه چیز را به هم میریزم، این نشانه فقدان مدنیت است؛ نوعی توحش اجتماعی.
نقد آنارشی و خودمحوری مدرن
در دوره اخیر نوعی آنارشی و توحش، حتی در شکل مجازی و دروغین شکل گرفته است. این وضعیت دو ویژگی دارد. یکی نوعی «منِ دکارتی» بسته است؛ منی که از خودش آغاز میشود و به خودش پایان مییابد.
در این تلقی، آگاهی نخست به خودآگاهی دسترسی دارد و انسان نمیتواند به حقیقت بیرون از خود دست پیدا کند. در فلسفه مدرن گفته میشود انسان تنها به پدیدارها دسترسی دارد، نه به ذات اشیا. چنین سوژهای بسته است و میخواهد اراده خود را بر جهان تحمیل کند. اما حقیقت این است که شناخت هر قدر هم قدرتمند باشد، در برابر ضرورت و تقدیر تاریخی محدود است.
توهم اراده فردی در برابر تاریخ
برخی گمان میکنند جامعه مانند موم در دست آنهاست؛ میگویند ما میخواهیم جامعه ایران دموکراتیک باشد یا میخواهیم دین از این جامعه حذف شود. مخالفتی با آرمانها نیست، اما برای تحقق آنها باید شرایط تاریخی و اجتماعی فراوانی فراهم باشد. بسیاری از این افراد تاریخ را نمیشناسند و هنوز در سطحی کودکانه به مسائل نگاه میکنند؛ حتی اگر ریش و سبیل داشته باشند و کتابهای فراوانی نوشته باشند.
سخن من این است: جوان! تو فکر کردی غرب یک بهشت موعود است و رفتن به سوی آن نجاتبخش است؛ اما چنین نیست. اگر اشتباه کردید، شجاعت داشته باشید و آن را بپذیرید. بازگردید؛ ایران خانه شماست و هیچ مشکلی هم ندارید.
اما به جای پذیرش خطا، برخی همه تقصیرها را متوجه حاکمیت میکنند. این به معنای نفی انتقاد از حاکمیت نیست. انتقاد لازم است. اما وقتی همه تقصیرها را به گردن حاکمیت میاندازید، در واقع برای خودتان مشروعیت میسازید و میگویید چون این حاکمیت باطل است، پس ما مسئولیتی نداریم. در چنین وضعیتی، بسیاری از سخنان شما صرفاً حرفهایی بیپشتوانه میشود.
جنگ و مذاکره
سؤال سادهای وجود دارد: چه کسی از جنگ دفاع میکند؟ آیا ما که در اینجا نشستهایم خواهان جنگیم، یا به دنبال صلح پایدار هستیم؟ مذاکره نیز مسئلهای پیچیده است. هیچکس ذاتاً مخالف مذاکره نیست. حتی رهبر کشور نیز در مواردی با مذاکره موافقت کرده است. اما اگر طرف مقابل بگوید یا باید تسلیم شوی یا تو را میزنم، طبیعی است که میز مذاکره ترک میشود. اینها واقعیتهایی است که گاه نادیده گرفته میشوند.
به همین دلیل، برخی از این واکنشها را میتوان نوعی «ترومای تاریخی» یا بیماری اجتماعی دانست؛ وضعیتی که در آن فرد نسبت خود را با واقعیت و با دیگران قطع کرده است.
مدرنیته و افول جاذبه ارزشهای غربی
پس از رنسانس، زمینههای علم جدید و سپس مدرنیته شکل گرفت. آزادی به یکی از بزرگترین آرمانهای تاریخ غرب تبدیل شد. آزادی از مرجعیتهای سیاسی در انقلاب فرانسه، آزادی از مرجعیتهای دینی در اصلاح دینی لوتر و آزادی از سلطه طبیعت در انقلاب صنعتی.
مدرنیته، ایمانی عظیم در دلها ایجاد کرد. ارزشهایی مانند سکولاریسم، آزادی فردی، جدایی دین از سیاست و دیگر اصول عصر روشنگری زمانی قلبها را گرم میکردند و امید بزرگی در جهان پدید آورده بودند. اما امروز به نظر میرسد این ارزشها دیگر آن گرمای پیشین را ندارند. آن شور و ایمان تاریخی نسبت به ارزشهای غربی تا حد زیادی فروکش کرده است.
همچنین باید تأکید کنم که این سخن به معنای آن نیست که جهان اسلام وضعیت متفاوتی دارد. ما نیز با بحرانهای خاص خود مواجهیم. در واقع بخشی از بحرانهای جامعه ما نیز در پرتو همان بحران جهانی شکل گرفته است؛ زیرا ما نیز در جهان امروز زندگی میکنیم و از تحولات آن جدا نیستیم.
ارزشهای غربی دیگر آن گرمایی را که زمانی در دلها ایجاد میکردند ندارند. به این معنا که تمدن غرب به نوعی به تمامیت تاریخی خود رسیده است؛ جایی که قدرت نظامی و تکنولوژیک باقی مانده، اما آن معنا و آرمانهای پیشین رنگ باختهاند و خشونت به شکلی عریان خود را نشان میدهد. چهرههایی مانند ترامپ برای بسیاری نماد چنین جهانی هستند.
در چنین شرایطی سادهاندیشی است اگر تصور کنیم هنوز میتوان با قواعد دوران اولیه مدرنیته بازی کرد؛ دورانی که ظاهراً نهادهای جهانی وجود داشتند، از ارزشهای لیبرالی و حقوق جهانی سخن گفته میشد و دستکم ظاهر این قواعد حفظ میشد. اما حوادثی مانند جنگ غزه، تحولات خاورمیانه، جنگ آمریکا و عراق و نیز حملات مختلف در منطقه نشان داد که بسیاری از این شعارها پوشالی بودهاند.
در این نظام جهانی، معیارها دوگانهاند: برای قدرتهای بزرگ امری مجاز است، اما همان عمل برای دیگران جرم تلقی میشود. آنان میتوانند دست به جنگ بزنند یا خشونت اعمال کنند و آن را توجیه کنند، اما دیگران بهعنوان تهدید معرفی میشوند. گویی در جهانی وارونه زندگی میکنیم.
در چنین جهانی که به نوعی «وضعیت جنگل» بر آن حاکم شده است، حتی گاهی گفته میشود که قدرتهای بزرگ باید در تعیین سرنوشت کشورهای دیگر نقش داشته باشند. در این شرایط پرسش مهمی پیش روی ما قرار میگیرد: چگونه میتوان در چنین جهان پساسیاستی بقا داشت؟
واقعیت این است که ما چارهای نداریم جز آنکه بر توان خود تکیه کنیم. ممکن است به حاکمیت انتقادهای فراوانی وجود داشته باشد: آلودگی هوا، ترافیک، فساد اداری، بروکراسی ناکارآمد، فاصله طبقاتی و مشکلات دیگر. همه اینها واقعیاند و باید درباره آنها سخن گفت.
اما در کنار این انتقادها باید یک پرسش بنیادی را نیز مطرح کرد: در جهانی که قدرتها بیرحمانه برای منافع ملی خود ـ یعنی اقتصاد و قدرت ـ عمل میکنند، ما چگونه میتوانیم موجودیت و امنیت کشور خود را حفظ کنیم؟
پرسش اساسی دیگر این است: اگر نیروهای تأمین امنیت نباشند، چه چیزی جایگزین آنها خواهد شد؟ آیا کسانی که از بیرون کشور خواهان فشار یا حمله به ایران هستند میتوانند ضامن حفظ کشور باشند؟
اینها پرسشهای بنیادینی است که باید جدی گرفته شوند. از دانشگاهیان و روشنفکران انتظار میرود این واقعیتها را با جدیت بیشتری مورد توجه قرار دهند و از بیان تحلیلهای سطحی پرهیز کنند؛ تحلیلهایی که گاه ناخواسته به نادیده گرفتن واقعیتهای جامعه و ملت میانجامد.
دو خطر در تحلیل وضعیت ایران
خطر نخست، منطق کسانی است که غرب را به سوژهای مطلق تبدیل میکنند؛ گویی ما هیچ کاری نمیتوانیم انجام دهیم و همه چیز در اختیار آمریکا و اسرائیل است. این نگاه بسیار خطرناک است، زیرا به نوعی خودکمبینی و تسلیم میانجامد. اگر تصور کنیم تنها راه، تسلیم شدن در برابر قدرتهای بزرگ است، باید بدانیم که این مسیر به توقف در همان نقطه ختم نمیشود و ممکن است به نابودی کامل استقلال یک کشور بینجامد.
خطر دوم، درست در نقطه مقابل قرار دارد: این تصور که ما صاحب جهان هستیم و ارادهای مطلق داریم و هر کاری بخواهیم میتوانیم در جهان انجام دهیم. این نگاه نیز غیرواقعبینانه است و میتواند ما را دچار خطای محاسبه کند. واقعیت آن است که باید میان این دو افراط تعادل برقرار کرد؛ نه دچار خودکمبینی شویم و نه دچار خودبزرگبینی.
پیچیدگی عوامل تعیینکننده در جنگ
نتیجه هر جنگی حاصل تعامل مجموعهای از عوامل است و همه چیز در اختیار یک طرف نیست. افکار عمومی جهانی، کنش قدرتهای بزرگ، میزان دخالت یا عدم دخالت کشورهای غربی، رفتار قدرتهای منطقهای، عملکرد نیروهای میدانی، وضعیت اقتصادی کشور، میزان تابآوری مردم و سطح انسجام ملی همگی در سرنوشت یک جنگ اثرگذارند.
حتی گاهی حوادث پیشبینیناپذیر نیز میتوانند معادلات را تغییر دهند. بنابراین تحلیل جنگ باید با در نظر گرفتن این پیچیدگیها انجام شود.
لزوم همترازی سایر حوزهها با نیروهای دفاعی
به اعتقاد من نیروهای دفاعی کشور در این میدان بسیار خوب عمل کردهاند. اما واقعیت این است که دیگر بخشهای جامعه به همان اندازه عمل نکردهاند. اگر قرار است مقاومت واقعی شکل بگیرد، باید سایر حوزهها نیز خود را به سطح تلاش و مسئولیتپذیری نیروهای دفاعی نزدیک کنند؛ از دانشگاهیان گرفته تا رسانهها و مدیران سیاسی.
خطاب به نیروهای اجتماعی و گفتمان انقلاب
اجازه دهید در پایان نکتهای را خطاب به نیروهای اجتماعی، به ویژه جوانان و نیروهای موسوم به گفتمان انقلاب بیان کنم؛ نیروهایی که من به آنها علاقه و ارادت دارم. ما در حال حاضر با یک نظام سیاسی مستقر روبهرو هستیم و تلاشهایی برای تضعیف آن صورت گرفته که تاکنون ناکام مانده است. در چنین شرایطی، تضعیف این نظام از درون به سود کشور نیست.
هر سخنی که از سوی مسئولان رسمی کشور بیان میشود لزوماً موضع فردی نیست، بلکه بخشی از یک ساختار سیاسی است. برای مثال، وقتی رئیسجمهور اعلام میکند که ایران خواهان حمله به کشورهای همسایه نیست، این سخن در راستای جلوگیری از شکلگیری ائتلافی گسترده علیه کشور است.
در عین حال، تأکید شده است که اگر از خاک کشوری علیه ایران استفاده شود، آن کشور در معرض پاسخ قرار خواهد گرفت. این موضعی معقول و مبتنی بر منطق بازدارندگی است.
ضرورت حفظ وحدت ملی در شرایط بحران
در شرایطی که یک کشور با تهدید خارجی روبهروست، تضعیف حاکمیت سیاسی میتواند بسیار خطرناک باشد. ممکن است هر یک از ما انتقادهایی داشته باشیم، اما در چنین موقعیتی باید بسیاری از اختلافها را موقتاً کنار گذاشت و اولویت را به حفظ کشور و منافع ملی داد. در آینده و در شرایط آرامتر، دوباره میتوان به نقدها و بحثهای سیاسی و دانشگاهی پرداخت. اما در لحظههای حساس تاریخی، حفظ انسجام ملی اهمیتی حیاتی دارد.
ما در شرایطی قرار گرفتهایم که میتواند سرنوشتساز باشد؛ شرایطی که هم خطرهای بزرگی در آن نهفته است و هم امکان دستاوردهای مهم. عبور از چنین وضعیتی نیازمند عقلانیت، انسجام و درک درست از واقعیتهای جهان امروز است.
انتهای پیام