کد خبر: 4346037
تاریخ انتشار : ۲۴ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۷:۵۴
یادداشت

چگونه آتش‌بس می‌تواند به تشدید نبرد یا پیروزی منجر شود

چگونه آتش‌بس می‌تواند به تشدید نبرد یا پیروزی منجر شود

به قلم میخائیل عوض؛ نویسنده و تحلیلگر سیاسی لبنان 

مذاکرات ادامه و امتداد جنگ است و نقش آن در پویایی درگیری مسلحانه بازتعریف می‌شود. مذاکره نه نقطه مقابل جنگ، بلکه یکی از ابزارهای آن است. عرصه نظامی به عنوان عامل اصلی تعیین‌کننده مسیر و نتیجه مذاکرات است. مذاکره در جنگ‌های پیچیده، مکانیسمی برای مدیریت درگیری است، نه پایان دادن به آن، و آتش‌بس‌ها مراحل انتقالی در یک فرآیند درگیری طولانی‌تر مرتبط با تغییرات میدانی هستند.

اول: مذاکره در تاریخ: تداوم ساختاری

تاریخ نشان می‌دهد که مذاکره هرگز خارج از ساختار جنگ نبوده است؛ بلکه بخش جدایی‌ناپذیری از پویایی داخلی آن است. نبرد قادش در سال ۱۲۷۴ پیش از میلاد به عنوان لحظه‌ای بنیادین در این مسیر قابل ذکر است؛ نمونه‌ای اولیه از یک جنگ بزرگ که به تنظیم روابط بین متخاصمان از طریق یک توافق الزام‌آور منجر شد. در این زمینه، تمرکز کمتر بر جزئیات پیروزی نظامی و بیشتر بر ایجاد مذاکره بعدی به عنوان یک اصل مدیریت منازعه است که منجر به چیزی شد که اولین معاهده صلح «بین‌المللی» به حساب می‌آمد که روابط بین طرف‌های درگیر را تنظیم کرد و پایه‌هایی را بنا نهاد و تأثیر آن تا به امروز ادامه دارد.

آنچه در قادش رخ داد نه به عنوان گذار از جنگ به صلح، بلکه به عنوان تغییر از جنگ آشکار به جنگ سازمان‌یافته است؛ جایی که منازعه از طریق قوانینی که رفتار طرفین را بدون حل تناقضات اساسی آنها کنترل می‌کرد، دوباره تنظیم شد.

از این رو، می‌توان نتیجه گرفت که مذاکره یک عمل استثنایی یا اضطراری نیست، بلکه ابزاری ذاتی در خود جنگ است و زمانی به کار گرفته می‌شود که رویارویی به نقطه‌ای می‌رسد که قدرت‌های متخاصم نیاز به ارزیابی مجدد استراتژی‌های خود، تثبیت دستاوردهای خود، سنجش دقیق موقعیت دشمن یا جلوگیری از هزینه‌های بیشتر بدون رها کردن اهداف خود دارند.

بر این اساس، به سه نتیجه اصلی می‌توان اشاره کرد: اول، مذاکره بخش جدایی‌ناپذیر مدیریت منازعه است، نه بیان پایان آن؛ دوم، توافقات به جنگ پایان نمی‌دهند، بلکه آن را به اشکال غیرمستقیم‌تری سازماندهی مجدد می‌کنند و در نتیجه امکان تجدید حیات آن را حفظ می‌کنند؛ و سوم، آنچه امروزه به عنوان حقوق بین‌الملل و قوانین مذاکره شناخته می‌شود، صرفاً امتداد تاریخی آن لحظه بنیادی است؛ یعنی محصول توازن قدرتی است که خود را بر زمین تحمیل کرده است، نه یک سیستم مستقل. از این منظر، مذاکره به بیان سیاسی نتایج قدرت تبدیل می‌شود، نه جایگزینی برای آن.

دوم: شکستن دوگانه «مذاکره» یعنی «شکست»

باید بر یک مفهوم رایج در گفتمان عربی متمرکز شد که مذاکره به معنای شکست است. مفهوم مذاکره مدت‌هاست که در ادبیات سیاسی عرب با معانی ضمنی منفی همراه بوده است که اغلب به شکست یا عقب‌نشینی اشاره دارد. با این حال، این درک با توجه به تغییرات ژئوپلیتیکی فعلی، که در آن ابزارهای جنگ سخت با مکانیسم‌های مذاکره در یک چارچوب پویای پیچیده در هم می‌آمیزند، با چالش‌های جدی روبرو است. مذاکره خروج از جنگ نیست، بلکه تغییر در درون آن از یک حالت به حالت دیگر است.

این رویکرد به جنگ مبتنی بر تز کارل فون کلاوزویتس است که معتقد است «جنگ ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است». بر این اساس، یک معادله استراتژیک را پیشنهاد می‌کند: مذاکره ابزاری برای جنگ است، آتش‌بس یک عمل جنگی و یک مانور تاکتیکی برای تغییر موقعیت است، در حالی که سیاست، امتداد میدان جنگ با ابزارهای دیگر است.

این تغییر مفهومی، نشان‌دهنده همپوشانی بین حوزه‌های نظامی و سیاسی و فروپاشی جدایی سنتی بین جنگ و صلح، پس از ظهور «جنگ ترکیبی» و «درگیری‌های پیچیده» است.

سوم: میدان نبرد به عنوان نقطه مرجع برای مذاکره و کلام نهایی

«مذاکره‌کننده صرفاً سخنگوی میدان نبرد است». این بدان معناست که نتایج مذاکرات در میز مذاکره حاصل نمی‌شود، بلکه توسط موازنه قدرت در میدان، تحمیل می‌شود و سپس این نتایج بر روی میز مذاکره منعکس می‌شوند. در اینجا، باید به محدودیت‌های بازیگر مذاکره‌کننده اشاره می‌شود:

مذاکره‌کننده تصمیم‌گیرنده نهایی نیست، بلکه منتقل‌کننده نتایج میدان نبرد است. این امر منجر به سه نتیجه‌گیری استراتژیک می‌شود:

-هر توافقی بدون پایه و اساس میدان نبرد بی‌ارزش است.

-آتش‌بس‌های موقت به معنای پایان جنگ نیستند.

-پیروزی با جلوگیری از دستیابی دشمن به اهدافش سنجیده می‌شود.

چهارم: جنگ اوکراین به عنوان یک مدل توضیحی

جنگ اوکراین به عنوان یک استدلال متقابل قابل استفاده است. زیرا نمایانگر یک مدل معاصر از ادغام جنگ و مذاکره است. سال‌ها مذاکره نه به معنای شکست روسیه بود و نه ایرادی به روسیه وارد است؛ بلکه نمایانگر مدیریت درگیری، تغییر موضع و آزمایش نیات بودند. عملیات نظامی با وجود چندین دور مذاکره ادامه یافت و مذاکرات حتی به عنوان ابزاری برای مدیریت تشدید تنش استفاده شد. در این جنگ پیروزی قاطع با وجود رویارویی طولانی مدت، حتی تا به امروز، دست نیافتنی باقی مانده است.

این مدل تأیید می‌کند که مذاکره در جنگ‌های بزرگ به معنای پایان آنها نیست، بلکه تغییر شکل مسیر آنهاست. مذاکره در جنگ‌های بزرگ یک رفتار طبیعی برای قدرت‌های نوظهور است، نه نشانه فروپاشی.

پنجم: پاکستان؛ یک متغیر استراتژیک محوری

بار دیگر بر اهمیت ویژه‌ برای پاکستان، به عنوان یک کشور مسلمان سنی هسته‌ای که اسرائیل را به رسمیت نشناخته و شروع به اتخاذ موضعی قاطعانه‌تر و مواضعی محکم‌تر در برابر تجاوز آمریکا و اسرائیل کرده است، تأکید می‌کنیم. این موضوع اهمیت استراتژیک دارد، زیرا ورود واقعی پاکستان به این معادله به معنای گسترش ماهیت اسلامی این درگیری، تقویت عمق استراتژیک این محور و تغییر توازن قدرت از منطقه‌ای به جهانی است. این امر به ویژه با توجه به ظهور محور اوراسیا (چین، روسیه، ایران، پاکستان) در مواجهه با محور رو به زوال آنگلوساکسون که به اوج تجاوز خود رسیده است، صادق است. آنچه در حال وقوع است، تغییر نظام بین‌الملل نیست، بلکه تولد یک نظم جهانی کاملاً جدید است، جایی که مدل آنگلوساکسون سقوط می‌کند و یک مدل چندقطبی ظهور می‌کند که در آن نقشه‌های قدرت و نفوذ تغییر می‌کند.

معادله نهایی را می‌توان اینگونه خلاصه کرد:

جنگ ادامه دارد...

مذاکره یکی از عرصه‌های آن است...

و نتیجه نهایی فقط در میدان نبرد حاصل خواهد شد.

ششم: ۴ سناریوی آینده

این آتش‌بس خود امکان تبدیل شدن به موارد زیر را دارد:

-«آتش‌بس موقت» که برای تغییر موقعیت، بازسازی توانایی‌ها و ارزیابی نتایج درگیری استفاده می‌شود. این بدان معناست که توقف جنگ به اندازه نیاز تاکتیکی برای مدیریت آن، نشان‌دهنده اراده برای پایان دادن به جنگ نیست.

-همچنین ممکن است یک «ترفند استراتژیک» در کار باشد، جایی که دشمن ممکن است به استفاده از مذاکرات به عنوان پوششی برای بسیج مجدد  نیروها، بهبود آمادگی و آماده‌سازی شرایط برای یک حمله بعدی، گسترده‌تر و مؤثرتر متوسل شود.

-اگر آتش‌بس نتواند تعادل پایداری ایجاد کند، مسیر طبیعی درگیری به سمت «تشدید بعدی» حرکت می‌کند، اما نه لزوماً با همان ابزارها. بلکه شامل تحولاتی در ابزارها و تاکتیک‌ها، چه از نظر نوع سلاح‌ها، چه از نظر گسترش جبهه‌ها یا معرفی بازیگران جدید، خواهد بود که نشان‌دهنده گذار جنگ به سطح بالاتری از پیچیدگی است.

-سناریوی چهارم، یک نتیجه تعیین‌کننده بلندمدت است و تنها زمانی قابل دستیابی است که شرایط پیروزی در میدان به وضوح فراهم باشد و واقعیت جدیدی ایجاد کند که کل محیط استراتژیک را تغییر شکل دهد و یک پیروز و یک شکست‌خورده را به معنای تاریخی، نه صرفاً تاکتیکی، ایجاد کند.

بنابراین، این سناریوها نباید به عنوان گزینه‌های جایگزین تفسیر شوند، بلکه باید به عنوان مجموعه‌ای به هم پیوسته تفسیر شوند که ممکن است با آتش‌بس آغاز شود، از طریق فریب و تشدید پیش برود و به یک نتیجه قطعی منجر شود. این امر این ایده اصلی را تقویت می‌کند که جنگ پایان نیافته است، بلکه وارد مرحله پیچیده‌تری شده است، جایی که مذاکره به یکی از عرصه‌های آن تبدیل می‌شود، نه نتیجه آن.

نتیجه‌گیری:

این جنگ را فقط می‌توان به عنوان بخشی از یک فرآیند تاریخی طولانی که در حال تغییر شکل توازن قدرت جهانی است، درک کرد. مذاکره، آتش‌بس و تشدید صرفاً جلوه‌های متفاوتی از یک درگیری واحد و مداوم هستند که ابزارهای آن بدون تغییر جوهره آن تغییر می‌کنند. بنابراین، خطای روش‌شناختی در تفسیر این پدیده‌ها به عنوان نشانه‌های پایان نهفته است. در حالی که در واقع این پدیده‌ها شاخص‌های گذار از یک مرحله به مرحله دیگر در خود جنگ هستند.

اصل اساسی این دیدگاه ثابت می‌ماند: میدان نبرد اوضاع را دیکته می‌کند و مذاکره به جای حل و فصل، آن را اجرا می‌کند. بنابراین، هرگونه تلاشی برای درک نتایج درگیری جدا از واقعیت‌های میدانی، ناکافی و حتی گمراه‌کننده است. جنگ‌های بزرگ، در یک نبرد واحد تعیین نمی‌شوند و با توافق نیز حل نمی‌شوند. بلکه، از طریق مراحل فرسایش، تغییر موقعیت و تغییر اتحادها تا زمان رسیدن لحظه رویارویی قاطع، روی هم انباشته می‌شوند.

در این زمینه، آتش‌بس‌ها و تفاهم‌های موقت معنای واقعی خود را به عنوان ابزارهایی برای مدیریت زمان استراتژیک به دست می‌آورند، نه به عنوان راه‌حل‌های نهایی. علاوه بر این، احتمال فریب و تشدید درگیری همچنان وجود دارد و بازیگران را مجبور می‌کند که مذاکره را به عنوان بخشی از عرصه رویارویی در نظر بگیرند، نه به عنوان جایگزینی برای آن.

پس درگیری، در ذات خود، همچنان در معرض همه احتمالات است، از بازگرداندن توازن قدرت گرفته تا یک انفجار تمام‌عیار.

در سطحی عمیق‌تر، آنچه در حال رخ دادن است، از مرزهای ژئوپلیتیک فراتر می‌رود و منعکس‌کننده دگرگونی در ساختار خود نظام بین‌المللی است. بر اساس این دیدگاه، جهان به سمت بازسازی در چارچوب نظام موجود حرکت نمی‌کند، بلکه به سمت تولد یک «جهان جدید» است که در آن قوانین قدرت، مراکز تصمیم‌گیری و الگوهای هژمونی در حال تغییر هستند.

بر این اساس، نتیجه‌گیری استراتژیک این استدلال را می‌توان در یک معادله پیچیده خلاصه کرد: «نه آتش‌بس موقت جنگ را پایان می‌دهد و نه مذاکرات آن را حل می‌کند. بلکه، میدان نبرد انباشته می‌شود و زمان به بلوغ می‌رسد تا نتیجه نهایی مشخص شود.»

بنابراین، مرحله بعدی بیش از آنکه مرحله توافق باشد، مرحله آزمایش اراده‌ها و توانایی‌ها خواهد بود، جایی که موازنه‌ها در بحبوحه درگیری‌های مداوم از نو ترسیم می‌شوند تا زمانی که یک طرف معادله نهایی خود را تحمیل کند و آخرین فصل این جنگ بی‌پایان با یک پیروز قطعی و بدون ابهام و یک شکست قطعی نوشته شود. یا به عبارت دیگر، «این جنگ تا زمانی که یک طرف کاملاً طرف دیگر را شکست ندهد، پایان نخواهد یافت.»

انتهای پیام
مترجم:
میترا فرهادی
captcha