کد خبر: 4351596
تاریخ انتشار : ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۵۰
خرده‌روایت‌های مردمی از روزهای جنگ رمضان/ 1

زندگی در میان موج انفجار؛ روایت ناتمام هراس و صبوری

جنگ برای یک کودک، صدای بامب بامب هواپیماهایی است که دیگر برایشان دست تکان نمی‌دهد و برای زنی مهاجر، بازگشت به وطن در روزهای سخت؛ بازخوانی دو تجربه متفاوت در مواجهه با موج انفجار و زندگی زیر سایه جنگنده‌ها.

انفجارلطفاً کتاب‌های تاریخی را که تاکنون مطالعه کرده‌اید، به خاطر بیاورید؛ چند درصد از این کتاب‌ها، تاریخ اجتماعی و فرهنگی مردم را تشکیل داده‌اند؟ متخصصان علم تاریخ و مورخان معتقدند که غالب تاریخ‌نویسان به نگارش تاریخ سیاسی زمان خود پرداخته‌اند و اطلاعات زیادی از فرهنگ، آداب و رسوم، تجربیات و احساسات مردم آن زمانه در دست نیست. شاید یکی از علل وجود این نقیصه، ثبت تاریخ جنگ‌ها، پیروزی‌ها و تفوق‌‌ها از سوی خود حاکمان و درباری‌بودن مورخان است. تاریخ‌نویسان آزاد نیز برای دریافت صله، راهی جز نوشتن تاریخ سیاسی نداشته‌اند. حال برای خالی‌نماندن صفحات ثبت‌شده‌ تاریخ، از تاریخ فرهنگی و اجتماعی، می‌توان از رسانه‌ها کمک گرفت. در سلسله‌یادداشت‌های پیش رو قرار است خرده‌روایت‌های مردمی از جنگ رمضان را ثبت کنیم.

روایت اول: حسین کوچولو هنوز هم جیغ می‌کشد

کودک همان‌طور که روی پای مادرش لم داده است، با لهجه‌ شیرینش می‌گوید: «اول که هواپیماوا اومدند، صدا‌های خطرناک می‌دادند، از اون هواپیماوا که براشون دست تکون می‌دیم نبودندا، خیلی خطرناک بودند. بعدشم خیلی گریه کردم. بامب‌ بامب‌ بامب، بمب زدندا رفتند، بعد که تموم شد، اِز حموم بیرون اومدیم، دیدم به پنجره‌هامون بمب زده بودند.» مادرش می‌خندد و می‌گوید: «به همه گفته خانه‌ ما بمب خورده، بهش گفتم نه، ولی باور نمی‌کند. دوستم دیروز تماس گرفت و با حالی‌ نگران پرسید آقا محسن با سپاهی، جایی همکاری می‌کند؟ فهمیدم که این تصور حاصل شایعه‌پراکنی حسین است. آخر دیشب با دختر دوستم در تجمع بازی می‌کرد.»

گویا کودک هنوز تصور دقیقی از موج انفجار و خود انفجار ندارد. مادر ادامه می‌دهد: «حسین خیلی زود از هر چیزی می‌ترسد. با روان‌شناس کودک در حال درمانش بودیم که خوردیم به جنگ و روز از نو، روزی از نو. الان حتی از صدای باد هم وحشت کرده، به بدنم می‌چسبد و گریه می‌کند. کافی است چند ثانیه جلوی چشمش نباشم، ناگهان طوری می‌زند زیر گریه که گوش‌هایم سوت می‌کشد.»

از روزی می‌پرسم که شیشه‌های خانه‌شان ریخت؛ مادر شرایط را این‌گونه توضیح می‌دهد: «صدای جنگنده از همیشه شدید‌تر بود، داشتم به حسین آب می‌دادم که صدا به گوشمان رسید، لیوان را از دهانش کشیدم و به سمت حمام دویدم. شنیده بودم که حمام امن‌ است. حسین هم از عجله‌ من وحشت کرده بود و هم از صدای جنگنده‌ها. تلاش می‌کردم که گوش‌های حسین را بگیرم، اما اجازه نمی‌داد، به لباسم چنگ زده بود و اصلاً از من کنده نمی‌شد. ممتد جیغ می‌کشید. از ته دلش گریه می‌کرد، طوری که کل صورتش سرخ و خیس شده بود. ناگهان چشمم به لامپ داخل حمام افتاد، به زور از تنم جدایش کردم و به سمت لامپ پریدم تا اگر شکست، آسیبی به حسین نرسد و نترسد که صدای انفجار بعدی در نزدیک‌ترین نقطه ممکن شنیده شد. احساس کردم که کل خانه خراب شد و الان داخل حمام گیر افتاده‌ایم. دست از لامپ کشیدم و حسین را که به پایم چسبیده بود، در آغوش گرفتم و در حمام را باز کردم. شیشه‌ها ریز ریز شده بود. الحمدلله خانه سالم بود، اما حسین همچنان فریاد می‌کشید.»

خاله جانم از گوشه‌ای حسین را در آغوش گرفت و گفت: «وای عمه بمیرم! گلوت پاره شد؟ خب کمتر گریه کن.»

روایت دوم: پیر‌زنی با دو عصا

دختر که حدوداً ۳۵ ساله بود، می‌گفت از ترکیه با اتوبوس خودش را به اصفهان رسانده تا پیش مادرش باشد. مادرش، مهین بزرگه در خانه‌ بوده که دانشگاه صنعتی روبه‌روی خانه‌اش را بی‌‌اینکه از قبل صدایی از حضور جنگنده بشنود، مورد اصابت قرار می‌دهند. مهین خانم تعادلش را از دست می‌دهد، زمین می‌خورد، پایش آسیب می‌بیند و قلبش هم درد می‌گیرد. البته پیش از اینکه سکته‌اش کامل شود، زن‌برادرش خود را به خانه‌‌اش می‌رساند. مهین خانم و برادرش در دو واحد از یک آپارتمان زندگی می‌کنند که رو‌به‌روی یکدیگر، هوای هم را بیشتر داشته باشند.

مهین‌خانم این‌ روز‌ها به منزل مادر مرحوم زن‌برادرش کوچ کرده که دور و بر هیچ نهاد خاصی از جمله دانشگاه‌ نباشد. دخترش می‌گوید: «فکر می‌کردم به خانه برمی‌گردم، اما باز هم مهمان جای دیگری شدم.» مشخص است که ترکیه را منزل خود نمی‌دانسته، با اینکه به قول خودش ۱۲ سال است آنجا زندگی می‌کند.

مهین خانم به زن‌برادرش غر می‌زند که «می‌تونم با دو عصا راه برم، ان‌قدر دستتو نکن زیر بغلم.» دختر مهین خانم که در حال گفت‌وگو با من است، رویش را بر‌می‌گرداند و بلند می‌گوید: «مهین کوچیکه! ولش کن، می‌خواد خودش راه بره دیگه.» مهین بزرگه و مهین کوچیکه سال‌هاست که مشتری مادرم هستند و آمده بودند، لباس‌هایی را که برای سال نو وصال نداده بود، تحویل بگیرند.

مائده شاه‌نظری

انتهای پیام
دبیر:
محبوبه فرهنگ
captcha