
علی نیکزاد نویسنده و پژوهشگر فلسفه با نگاهی نقادانه، به سراغ یکی از گرهگاههای اصلی اندیشه بشری رفته است تا نشان دهد چگونه یک ایده متولد میشود، تغییر چهره میدهد و بر ذهن و زبان فیلسوفان سیطره مییابد. کتاب «از رنجی که نیست؛ عدمیانگاری شر از فیثاغورس تا فخر رازی» که به تازگی از انتشارات طه روانه بازار کتاب شده، به ۱۷ قرن تاریخ اندیشه بشری پیرامون مسئله شر میپردازد.
محور اصلی کتاب، نقد نظریهای است که قرنها پاسخ رسمی فیلسوفان مسلمان به مسئله شر بوده است: این ادعا که «شر، وجودی ندارد و تنها جای خالیِ خیر است». نویسنده ریشههای این تفکر را از پیشاسقراطیان و افلاطون پی میگیرد، به اوج آن در نظام افلوطین و ابن سینا میرسد و سپس با یاری گرفتن از منتقدانی چون «پروکلوس» و «فخر رازی»، این دژ مستحکم را به چالش میکشد.
او به دنبال آن است که بگوید چرا فیلسوفان ما چنین یکصدا «شر» را عدمی انگاشتند و این میان، چه بخشهایی از میراث یونان در فرآیند ترجمه گم شد که مانع از بلوغ پاسخهای جایگزین گردید. شاید در نگاه نخست، بحث از «عدمی بودن شر» در میانه رنجهای ملموس بشری، دور از ذهن به نظر برسد؛ اما او بر این باور است که دقیقاً در همین دوران است که باید به ریشهها بازگشت و با حفظ «همسایگی با فلسفه»، راهی برای انسان ماندن و تداوم بخشیدن به حیات فکری جست.
علی نیکزاد، دکترای فلسفه دین از دانشگاه علامه طباطبایی هستم. کتاب «از رنجی که نیست» در واقع دومین اثر بنده محسوب میشود. پیش از این، کتابی را ترجمه کردم که مجموعهمقالاتی در باب تأثیر ابن سینا بر فلاسفه مسیحی قرون وسطی بود. در آن کتاب سعی داشتم تبیین کنم که فلسفه اسلامی چگونه به جهان مسیحیت انتقال یافت و به زبان لاتین ترجمه شد. در کتاب دوم (اثر حاضر) علاوه بر اهداف دیگر، به دنبال نشان دادن این موضوع بودم که فلسفه یونانی در یک مسئله خاص (مسئله شر) چگونه به زبان عربی انتقال یافته و در فلسفه اسلامی ترجمه و تفسیر شده است.
همواره سعی میکنم در انتخاب نام کتابهایم، به گونهای عمل کنم که با وجود فنی و تخصصی بودن محتوا، ارتباطی میان کتاب و مخاطب برقرار شود تا اسم اثر بیش از حد خشک و فنی به نظر نرسد. نام کتاب اول را «اویسنا: مابعدالطبیعه ابن سینا در غروب قرون وسطا» انتخاب کردم؛ چرا که در تلفظ لاتین، نام ابن سینا بهصورت «اویسنا» ادا میشود و میخواستم بگویم ابن سینا آنگونه که واقعاً بود به جهان غرب نرفت و فهم خاصی از او صورت گرفت. در مورد کتاب دوم نیز، عنوان را از کتاب مشهور جلال آلاحمد با نام «از رنجی که میبریم» وام گرفتم و نام آن را «از رنجی که نیست» گذاشتم.
علت این نامگذاری آن است که کل کتاب پیرامون نظریهای به نام «عدمیانگاری شر» تدوین شده است. این نظریه در مقام پاسخ به مسئله شر میگوید: خداوندی که مطلقاً قادر، عالم و خیرخواه است، چرا مانع پدید آمدن شُرور در جهان نمیشود؟ پاسخی که ۲۰۰۰ سال در تاریخ فلسفه مطرح بوده و این کتاب بر آن متمرکز است، این است که اساساً ساختار جهان به شکلی است که بروز شُرور در آن ضروری است و مسئولیت این شُرور از این جهت با خداوند نیست.

مسئله شر به طور خلاصه این پرسش را دربردارد که خداوندی که مطلقاً قادر، عالم و خیرخواه است، چرا مانع پدید آمدن شُرور در جهان نمیشود؟ این پرسش ۲۰۰۰ سال است که در فضای فلسفه مطرح است. یک پاسخ بسیار شناختهشده که کل این کتاب به آن میپردازد، این است که اساساً ساختار جهان مادی به شکلی است که بروز شُرور در آن ضروری است و مسئولیت آن با خداوند نیست. این نکته بسیار حائز اهمیت است. منظور از عدمیانگاری شر این نیست که اصلاً شری وجود ندارد یا شر امری توهمی است؛ آنگونه که در برخی مکاتب شرقی دیده میشود.
پاسخ فیلسوفان مسلمان و پیش از آنها فیلسوفان مسیحی و یونانی این است که شر از جنس «کمبود» و «نقصان» است؛ یعنی وجود یک جای خالی که انتظار داشتیم با کمال و خیر پر شود، اما ساختار جهان مادی به شکلی ناپایدار است که در تصادم امور، برخی کمبودها به طور ضروری پدید میآیند. ما توقع داریم انسانها سلامت و سعادتمند باشند و خداوند ما را برای بهرهمندی از کمالات آفریده است، اما در ساختار جهان مادی، چیزهایی از دست میروند. لذا «از رنجی که نیست» یعنی شر امری است که خودش حیث وجودی و فعال ندارد که بخواهد فعالانه ما را رنج بدهد. البته یکی از چالشهای من با این نظریه که در کتاب به نقد آن پرداختهام، همین است که این نگاه نوعی تخفیف و کوچک شمردن مسئله شر است، در حالی که تجربه شخصی ما از درد و رنج بسیار عمیقتر از آن است که صرفاً بگوییم یک امر نقصانی است.
در فلسفه یونان، زیست اخلاقی از تأملات طبیعی جدا نیست. دغدغه اصلی تمام فیلسوفان یونانی، از افلاطون تا ارسطو، دستیابی انسان به زندگی سعادتمندانه و خوشبختی بوده است. آنها به دنبال این بودند که جایگاه فلسفه را در زندگی شخصی آدمها پیدا کنند. بر این اساس، پرورش قوای عقلانی باید به نقطهای برسد که انسان بتواند زندگی سعادتمندانه را راحتتر تجربه کند. در زندگی ما، به ویژه در زمانههای سختی نظیر جنگ، رنجهای بسیاری وجود دارد؛ اگر انسان نتواند بر احساسات و غرایز خود مدیریت عقلانی داشته باشد، این رنجها او را در هم میشکنند. فلسفه راهی است برای فهم سرشت غمبار زندگی و مدیریت آن، تا رنجها در یک طرح کلی قابل تحملتر شوند. لذا فلسفه همیشه باید باشد، چون راهی برای تحمل رنجها و یافتن سعادت از دل آنهاست. درست به همین جهت است که فلسفه مرگ ندارد؛ چرا که مادامی که ما میخواهیم زندگی بهتری را تجربه کنیم فلسفه نیز هست.
همواره علاقهمند بودهام که موضوعات خاصی را در یک سیر تطوری از تاریخ بررسی کنم، بنابراین تجربیات لزوماً تکاملی در کار نیست. مطالعه تاریخ به ما نشان میدهد که گاهی ایدههای بسیار درخشانی مطرح میشوند اما به دلایل مختلف، از جمله موانع ترجمه، به متفکران بعدی منتقل نمیشوند. برای من بسیار مهم بود که نشان دهم برخی از مطالب بسیار جالب در فلسفه یونان به زبان عربی ترجمه نشدند و به دست فیلسوفان مسلمان نرسیدند و این یک فقدان بزرگ است. البته هر فیلسوفی که میآید، ایده قبلی را براساس نیاز زمانه خود تغییر میدهد تا به مسائل تازه پاسخ دهد. مطالعه دوباره تاریخ میتواند گنجینههایی را کشف کند که نسلها آنها را فراموش کرده بودند.
کتاب من در مسئله خاص «شر»، رویکردی نسبتاً انتقادی به برخی جنبهها دارد، اما به هیچ وجه به معنای نادیده گرفتن عظمت فلسفه اسلامی نیست. در بسیاری از مسائل دیگر، فیلسوفان مسلمان کارهایی انجام دادهاند که از فلاسفه یونان و مسیحی قرون وسطی بسیار پیشرفتهتر و تکاملیافتهتر است. بنابراین نباید اینگونه برداشت شود که من میخواهم برتری مطلق یکی را بر دیگری اثبات کنم؛ بحث بر سر یک مسئله بسیار خاص و پیچیده است.
بله، فخر رازی برایم چنین جایگاهی داشت. ما او را معمولاً بهعنوان یک مفسر بزرگ قرآن و متکلم اشعری میشناسیم. اما شگفتانگیز است که وقتی به آراء او در باب شر عمیق میشویم، نگاه او را بسیار شبیه به «آرتور شوپنهاور»، فیلسوف بدبین آلمانی، میبینیم. رازآمیز بودن جهان را با همان تلخکامی و تیره و تاری شوپنهاور میبیند، اما نکته حیرتانگیز اینجاست که این نگاه را با ایمان آتشین خود جمع کرده است. او تجربه تلخ زندگی را انکار نمیکند، اما این او را به انکار خداوند نمیرساند.
در این کتاب، کوشیدهام طیفی از متفکران را بررسی کنم. گروهی از آنان، پیش از شکلگیری نظریه «عدمیانگاری شر»، به ویژه در فلسفه یونان باستان، مفاهیم و مبانیای را پروردهاند که بعدها در تدوین این نظریه به کار آمده است. از همین رو برای من مهم بود که آن مفاهیم را بهدقت روشن کنم؛ به همین سبب در کتاب، آرای متفکرانی چون افلاطون و ارسطو را توضیح دادهام.
گروه دوم، فیلسوفانی مانند افلوطین و ابن سینا هستند که بر پایه همان مفاهیم، اما با اعمال تغییرات و اصلاحاتی، نظریه عدمیانگاری شر را بسط دادهاند، از آن دفاع کردهاند و آن را به صورت دستگاهی منسجمتر درآوردهاند.
گروه سوم نیز متفکرانی هستند که این نظریه را نقد کردهاند. جالب آنکه این ناقدان نیز هم در میان فیلسوفان باستانی یافت میشوند و هم در میان متفکران قرون وسطایی. من کوشیدهام هر سه گروه را در کنار یکدیگر ببینم و نسبتشان را با مسئله شر روشن کنم.
فخر رازی در این گروه سوم قرار میگیرد. البته پیش از او نیز فیلسوفانی، به ویژه در سنت یونانی، بر نظریه عدمیانگاری شر نقد وارد کرده بودند. آنان منکر این نبودند که شر میتواند در جهان به نحوی فعالانه عمل کند و موجب رنج انسان شود؛ بلکه نقدشان این بود که در نظریه عدمیانگاری شر، حیث فعالانه شر نادیده گرفته میشود. بااینحال، آن نقدها همچنان در چارچوب همان دستگاه فلسفه کلاسیک یونانی صورتبندی میشد.

اما فخر رازی از اساس به شیوهای دیگر به مسئله مینگرد. میتوان گفت تا پیش از او، فیلسوفان وقتی میخواستند به مسئله شر بپردازند، ابتدا یک نظام عظیم مابعدالطبیعی و هستیشناختی بنا میکردند و پس از تکمیل آن دستگاه، تازه میپرسیدند که رنج انسان در این نظم کلان چه جایگاهی دارد. فخر رازی این نسبت را معکوس میکند: او از رنج انسان آغاز میکند و میگوید این رنجی که انسان تجربه میکند را نمیتوان به آسانی و به هر نحو ممکن در یک دستگاه مابعدالطبیعی از پیشساخته ادغام کرد. رنج خود دارای جایگاه و معنایی مستقل در بحث است و باید از همانجا آغاز کرد.
او معتقد است رنجی که تجربه میکنیم را نمیتوان به راحتی به آن دستگاههای انتزاعی وصل کرد. او به این نقطه میرسد که مسئله شر اساساً از منظر انسانی «پاسخناپذیر» است. براساس دیدگاه اشعری، خداوند دستگاه محاسباتی خاص خود را دارد که بیرون از حیطه فهم ماست. او معتقد است هر پاسخی که ما پیدا کنیم ناکافی است، چون فهم ما اندک است. این نگاه مشابه برخی رویکردهای فلسفه جدید است که بر محدودیتهای شناختی انسان تاکید دارند.
شاید به نوعی چنین باشد، اما من فخر رازی را در پایان کتاب آوردم تا نشان دهم چقدر ایدههای دوران باستان و قرون وسطی متنوع و غنی هستند. هدف من در این کتاب صرفاً دادن یک پاسخ قطعی به مسئله شر نبود، بلکه میخواستم تنوع هیجانانگیز این ایدهها را نشان دهم و بگویم که میتوان از دیدگاههای مختلف (چه نوافلاطونی یونانی و چه الهیدان اشعری) به نقد نظریه عدمیبودن شر پرداخت.
این رویکرد را هم در بعضی فیلسوفان یونانی میبینیم و هم بهطور خاص در ابن سینا. در این نگاه، گفته میشود که جهانی که ما در آن زندگی میکنیم بسیار بزرگ است و کره زمین یا عالم تحتالقمر فقط بخش بسیار کوچکی از آن را تشکیل میدهد. سپس تأکید میشود که شُروری که انسانها تجربه میکنند نیز تنها بخش کوچکی از زندگی آنهاست. مثلاً ابن سینا تصریح میکند که شُرور، هرچند وجود دارند، اما بر زندگی ما غالب نیستند؛ بلکه بخش کوچکی از تجربه انسانی را تشکیل میدهند و در مجموع، آنچه انسانها از مواهب و خیرات بهرهمند میشوند، بیشتر است.
اما این سخن ممکن است برای کسی که سراسر عمر خود را در رنج، جنگ، فقدان و ویرانی گذرانده ، بسیار ناموجه و حتی آزارنده باشد. فرض کنید کسی در زمان جنگ به دنیا آمده، تمام عمرش را در همان شرایط گذرانده و در جوانی نیز از دنیا رفته است. اگر به چنین فردی بگوییم که شر فقط بخش کوچکی از زندگی تو بوده، این سخن بههیچوجه پاسخگوی تجربه زیسته او نخواهد بود.
از اینرو، به نظرم این کوچکانگاری رنج نوعی فرار از مسئله است. ما باید مسئله شر را بسیار جدیتر بگیریم و بکوشیم پاسخی برای آن پیدا کنیم که از واقعیت درد و رنج انسانها نگریزد. یکی از دشواریهای پذیرش برخی پاسخهای فیلسوفان مسلمان، بهویژه ابنسینا، همین نکته است.
دقیقاً. اگر ما شر را دارای حیث وجودی بدانیم، یا باید آن را به خداوند نسبت دهیم که با خیرخواهی مطلق او در تضاد است، یا باید قائل به مبدأ دومی (مبدأ شر) باشیم که این همان «ثنویت» است.
این پاسخ در جهان باستان پاسخ مهجوری نبود؛ برعکس، پاسخ مهم و رایجی بود. نه فقط نزد گنوسیان و مانویان، بلکه نزد برخی فیلسوفان دیگر، حتی در خود افلاطون نیز بعضی مفسران نشانههایی میبینند که انگار او به نحوی به دو مبدأ نزدیک میشود، هرچند این بحث بسیار پیچیده و فنی است.
اما اگر دو مبدأ برای جهان در نظر بگیریم، بلافاصله پرسشهای تازهای پدید میآید: نسبت این دو مبدأ با یکدیگر چیست؟ آیا مبدأ شر از نظر وجود، فعل و اراده مستقل از مبدأ خیر است؟ اگر چنین باشد، مبدأ خیر محدود میشود و به یک بازیگر همعرض یا تقریباً همعرضِ مبدأ شر تبدیل میشود. این نیز مشکلات فلسفی جدی ایجاد میکند.
به همین دلیل، از یک مقطع تاریخی به بعد، با وجود محبوبیت ثنویت در برخی سنتهای باستانی، این راهحل بهتدریج کنار گذاشته شد و پاسخ مسلط این شد که شر اساساً حیث وجودی ندارد. اگر شر را «خلأ»، «فقدان» یا «کمبود» بدانیم، دیگر لازم نیست برای آن علتی مستقل بجوییم؛ نه خداوند و نه یک مبدأ شریر.
مثلاً اگر کسی نابینا باشد و چشم خود را از دست داده باشد، ما با یک «فقدان» یا «جای خالی» مواجهایم. این فقدان، چیزی نیست که مثل یک موجود مستقل نیازمند علتی جداگانه باشد. به نظرم، انگیزه اصلی عدمیانگاری شر همین است: گریز از ثنویت.
بله، چنین امکانی مطرح شده است. من در کتاب به فیلسوفی یونانی پرداختهام که نامش پروکلس است. او با زمینهها و ابعاد فکری و فرهنگی خاص خود، کوشیده است مسئله را بهگونهای دیگر ببیند. در نگاه او، میتوان هم عدمیانگار شر نبود و هم در عین حال ثنوی نشد. او برای این موضع، پاسخها و استدلالهای نسبتاً مفصلی ارائه میکند.
آنچه این دیدگاه در نهایت میگوید این است که شر وجود دارد، اما وجودش طفیلی است؛ یعنی وجودی مستقل و قائمبهذات ندارد، بلکه زائدهای بر وجود خیر است. شر از خیر تغذیه میکند و اگر خیر وجود نمیداشت، اساساً شر هم نمیتوانست به حیث فعالیت و اثرگذاری برسد. پس شر، از یک سو، وابسته به خیر است و از سوی دیگر، علیه آن عمل میکند.
اهمیت این دیدگاه در این است که حیث وجودی شر را انکار نمیکند. در نظریه عدمیانگاری شر، ما در نهایت به نقطهای میرسیم که باید توضیح دهیم چگونه اموری مثل درد که ما آن را فعالانه ادراک میکنیم و واقعاً موجب رنج ما میشود میتواند صرفاً یک کمبود، فقدان یا امر عدمی باشد. یعنی در عدمیانگاری شر، حتی درباره درد هم باید توضیح دهیم که این تجربه چگونه میتواند فاقد حیث وجودی باشد.
البته برخی در اینجا پاسخ دیگری میدهند و میگویند اساساً درد شر نیست، بلکه تنها علامت است؛ علامتی که به ما نشان میدهد در بدن یا وضعیت ما مشکلی وجود دارد. اما در دیدگاهی که عرض کردم، مسئله اینگونه صورتبندی میشود که شر از خیر تغذیه میکند، وجود طفیلی دارد و علیه خیر عمل میکند.
ابتدا باید روشن کنم که این بحث بههیچوجه برای کمارزش کردن کار فیلسوفان مسلمان نیست. کسی که نهضت ترجمه و نهضت علمی جهان اسلام را کماهمیت بداند، به نظر من با تاریخ فلسفه آشنا نیست؛ چون آن نهضت ترجمه یک واقعه تاریخی بسیار بزرگ و تعیینکننده است.
اما نکته مهم این است که مسیر انتقال فلسفه یونانی به جهان اسلام مستقیم و بیواسطه نبود. اگر اشتباه نکنم، آخرین فیلسوف یونانی که آخرین رئیس مدرسه افلاطونیها در اسکندریه هم بوده حدود سال ۵۷۰ میلادی از دنیا میرود؛ زمانی نزدیک به تولد پیامبر اسلام(ص) در مکه؛ یعنی به یک معنا، پایان «فلسفه یونانی مستقل» تقریباً همزمان با آغاز اسلام است، در حالی که نهضت ترجمه چند قرن بعد شکل میگیرد.
بنابراین، یونانیها بیواسطه فلسفه را به مسلمانان نرساندند؛ اینجا یک حلقه واسطهای بسیار مهم وجود دارد: مسیحیان به ویژه مترجمان و متفکران سریانی (و البته با تأثیراتی از سنت بیزانسی). این واسطهها نقش بزرگی داشتند در اینکه چه منابعی به دست جهان اسلام برسد، چه چیزهایی ترجمه شود یا نشود، متنها چگونه ترجمه شوند و چگونه فهم و صورتبندی شوند.
البته اینطور هم نیست که مترجمان مسلمان هیچوقت سراغ منابع یونانی نرفته باشند. در مراحل پیشرفتهتر نهضت ترجمه، ترجمههایی مستقیمتر از یونانی به عربی هم اتفاق افتاد. اما در کل، آثار و انتخابهای آن واسطههای مسیحی گاهی ماندگار و مسیرساز شد.
حتی به نظر میآید که این واسطهها در شکلگیری برخی مفاهیم بنیادی هم اثر گذاشتند مثلاً در بحث وجودشناسی و مفهوم «وجود»، که از مرکزیترین مسائل فلسفه اسلامی است. این به معنی منفعل بودن فیلسوفان مسلمان نیست؛ ابداً. فیلسوفان مسلمان خلاقانه بازسازی، نقد و توسعه دادهاند اما نقش واسطهها را نمیشود نادیده گرفت.
«شر» هم یک نمونه روشن از همین مسئله است: در سنت مسیحی، میبینیم که با برخی منابع یونانی درباره شر به شکل خاصی برخورد شده؛ جاهایی حذف شده، جاهایی جور دیگری فهم شده و همین امر در انتقال بعدی به فلسفه اسلامی اثر گذاشته است.
درست است که روزگار ما از جهتی سخت است، اما از جهتی دیگر امیدبخش هم هست و میتوان تصویر بهتری از آینده در ذهن داشت. فلسفه—چه دنبالش برویم چه نرویم—به زندگی ما کمک میکند. امیدوارم با وجود سختیها، گوشهای از وقتمان را به حفظ ارتباط با فلسفه اختصاص بدهیم.
انتهای پیام