در بخشی از تاریخ معاصر ایران، بهویژه در دهه ۱۳۴۰، روایتی از تقابل میان حاکمیت پهلوی و نیروهای مذهبی-مردمی شکل گرفت که مسیر تاریخ کشور را دگرگون کرد. این روایت، دورهای را به تصویر میکشد که در آن، سیاستهای غربگرایانه و تمرکزگرایانه رژیم پهلوی، موسوم به «انقلاب سفید»، با مقاومت جدی روحانیت و در رأس آن، امام خمینی(ره) مواجه شد. در این نگاه، اقداماتی مانند سرکوب خونین مدرسه فیضیه، دستگیری گسترده روحانیون و فعالان سیاسی و سانسور شدید، بخشهایی از یک روند پیوسته برای خاموش کردن هر صدای مخالفی تلقی میشوند. با این مقدمه، میتوان گفت که اسناد و وقایع آن دوره، بهویژه خردادماه سال ۱۳۴۲، جدا از هم دیده نمیشوند، بلکه در کنار هم تصویری کلی از ماهیت استبدادی رژیم و اراده استوار ملت برای مقابله با آن ارائه میدهند. بازخوانی این رخدادها تنها مرور یک دوره تاریخی نیست که تلاشی است برای فهم ریشههای انقلابی که یک دهه و نیم بعد به پیروزی رسید.
محرم، ماه قیام علیه ظلم است
خرداد ۱۳۴۲، اولین محرم پس از فاجعه حمله کماندوهای رژیم به مدرسه فیضیه در قم بود. دو ماه پیش از آن، در دوم فروردین، همزمان با سالروز شهادت امام صادق(ع)، نیروهای امنیتی شاه در واکنشی وحشیانه به مخالفت علما با «لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی» و سخنرانیهای امام خمینی علیه «انقلاب سفید»، به این مرکز علمی یورش برده و طلاب بیدفاع را به خاک و خون کشیده بودند. این رویداد بیسابقه، آتش خشم را در دل حوزههای علمیه و مردم متدین شعلهور کرد.
حال، محرم از راه رسیده بود؛ ماهی که همواره در تاریخ تشیع، نماد قیام علیه ظلم بوده است. امام خمینی(ره) با درک این ظرفیت عظیم، طی نامهها و پیامهایی به علمای سراسر کشور، از آنان خواستند تا از منابر حسینی بهعنوان سنگری برای افشای جنایات رژیم و بهویژه خطر نفوذ روزافزون اسرائیل در ارکان کشور استفاده کنند. پیشنهاد مشخص ایشان این بود که از روز هفتم محرم، روضهها به یادآوری فاجعه فیضیه اختصاص یابد. ساواک که از این طرح آگاه بود، به تمام شعب خود در استانها ابلاغ کرد ضمن مراقبت کامل، «عنداللزوم عناصر محرک را که شناخته شدهاند دستگیر نمایند».
در این میان، روحانی جوانی ۲۴ ساله به نام «سید علی خامنهای»، مسئولیت خطیری را بر عهده گرفت. او حامل پیام خصوصی امام خمینی برای دو چهره برجسته مشهد، حضرات آیات میلانی و سیدحسن قمی و پیام علنی ایشان برای تمام علمای آن دیار بود. پس از انجام این ماموریت، در دوم محرم (۵ خرداد)، خود برای تبلیغ و سخنرانی راهی بیرجند شد؛ شهری که به شکل سنتی، پایگاه قدرت اسدالله علم، نخستوزیر وقت و یکی از قدرتمندترین مهرههای شاه، به شمار میرفت. انتخاب بیرجند، خود گویای روحیه مبارزاتی و بیباکانه این روحانی جوان بود.
منبر، سنگر مبارزه؛ غوغای بیرجند
چند شب نخست، آیتالله خامنهای در منازل چهرههای سرشناس شهر به منبر رفت. اما نقطه عطف، شب هفتم محرم در مسجد مصلی بود. با وجود آنکه سخنران پیش از او، عامدانه منبرش را طولانی کرد تا فرصت کمتری برای او باقی بماند، اما ایشان در همان زمان اندک، چنان با شور و حرارت از مظلومیت طلاب در فاجعه فیضیه سخن گفت که صدای ناله و ضجه مردم بلند شد و مجلس بهکلی منقلب گشت. فردای آن روز نیز در منزل آقای سادسی، یکی دیگر از معتمدین شهر، همان مباحث آتشین را تکرار کرد.
ماموران ساواک که کلمه به کلمه سخنرانیها را ثبت میکردند، همان روز برای دستگیریاش اقدام کردند، اما وساطت و نفوذ بزرگان شهر، موقتا مانع از این کار شد. اما این پایان ماجرا نبود. شب تاسوعا، در حسینیه آقای راغبی، منبر دیگری رفت که لحن آن از همیشه تندتر و صریحتر بود. این سخنرانی، کاسه صبر رژیم محلی را لبریز کرد و صبح روز عاشورا، ماموران شهربانی او را دستگیر و به پاسگاه منتقل کردند. این، اولین تجربه بازداشت برای ایشان بود. در کتاب «خون دلی که لعل شد» این مواجهه را اینگونه توصیف میکنند: «مرا نزد افسر جوانی با درجه ستوانی بردند. او با لحنی تند و با رگهای گردن برآمده، به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی، صلاحیت اعدام مرا هم نداری… پس هر کاری میخواهی، بکن؛ من آمادهام؛ زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کردم؛ لذا خودت را خسته نکن!» این پاسخ قاطع و آرام، که نشان از آمادگی کامل برای شهادت داشت، افسر جوان را خلع سلاح کرد. خشمش فرو نشست و با بهتزدگی تنها تکرار میکرد: «من به شما چه بگویم؟»
در بیرون از پاسگاه، شهر در آستانه غلیان بود. خبر دستگیری روحانی میهمان، دهان به دهان چرخید و هیئتهای عزاداری آماده میشدند تا مسیر خود را به سمت شهربانی کج کرده و برای آزادی او، با پلیس درگیر شوند. آیتالله شیخ حسن تهامی، از علمای برجسته و شجاع بیرجند، با درک خطرات اوضاع، برای وساطت و جلوگیری از خونریزی به شهربانی رفت. مقامات امنیتی که از یک سو با خشم مردم مواجه بودند و از سوی دیگر، اخبار هولناک قیام خونین ۱۵ خرداد در تهران و دیگر شهرها در پی دستگیری امام خمینی به آنها رسیده بود، به شدت وحشتزده شدند. آنها برای جلوگیری از تکرار آن فاجعه در بیرجند، در شورای تامین شهر جلسه فوقالعاده تشکیل دادند و نهایتا پذیرفتند که او را موقتا آزاد کنند، مشروط بر آنکه دیگر منبر نرود. این آزادی مشروط، یک عقبنشینی تاکتیکی از سوی رژیم برای کنترل اوضاع بود.
بیستم خرداد؛ از بیرجند تا بازداشتگاه لشکر
اما این آزادی زیاد طولانی نشد. رژیم تنها منتظر فرصتی برای انتقال او به مکانی امنتر بود. چند روز بعد، در بیستم خردادماه ۱۳۴۲، یک جیپ ژاندارمری ایشان را از بیرجند به مشهد منتقل کرد. این سفر ۵۲۰ کیلومتری با سرعت و تحتالحفظ انجام شد. فضای مشهد نیز به شدت امنیتی و ملتهب بود. بسیاری از روحانیون و وعاظ مبارز دستگیر شده، آیتالله سیدحسن قمی به تهران تبعید شده بود و هواپیمای آیتالله میلانی را که در اعتراض به این وقایع قصد سفر به پایتخت را داشت، در آسمان مجبور به بازگشت به مشهد کرده بودند.
پس از یک شب اقامت در کلانتری یک مشهد، صبح روز بعد، او را تحویل بازداشتگاه لشکر ۱۲ خراسان دادند. منوچهر هاشمی، رئیس وقت ساواک خراسان که بعدها به یکی از مدیران ارشد ضدجاسوسی ساواک تبدیل شد، طی نامهای رسمی به لشکر، اتهام را چنین اعلام کرد: «…به اتهام تحریک و تحریص مردم بر علیه امنیتداخلی کشور… مقرر فرمایند قرار بازداشت موقت در مورد مشارالیه صادر…»
سالها بود که چانه خودم را ندیده بودم
به دلیل کثرت بازداشتیهای وقایع ۱۵ خرداد، بازداشتگاه رسمی لشکر مملو از زندانی بود. به همین دلیل، آیتالله خامنهای و چند نفر دیگر را به مکانی نامتعارف منتقل کردند: یک انبار قدیمی و نمناک که به صورت اضطراری به زندان تبدیل شده بود. اتاقی که ابتدا او را در آن نگه داشتند، چنان مرطوب بود که آب روی زمین جمع شده بود.
این اولین تجربه حبس بود و با نگرانیهای طبیعی همراه بود. یکی از شایعاتی که برای تحقیر و شکستن روحیه روحانیون در زندانها رواج داشت، تراشیدن ریش آنها با تیغ و به صورت خشک و دردآور بود. ایشان در تمام مسیر بیرجند تا مشهد، خود را برای این لحظه سخت و تحقیرآمیز آماده میکرد. وقتی آرایشگر به همراه یک گروهبان وارد شد، با نگرانی منتظر بود. اما وقتی سلمانی از کیف خود یک ماشین اصلاح بیرون آورد، نفس راحتی کشید و نگرانیاش به خنده و شوخی با آنها بدل شد. این روحیه بالا، در مواجهه با یک افسر نگهبان گستاخ نیز خود را نشان داد. وقتی افسر با طعنه فریاد زد: «آشیخ! ریشت را زدند؟!»، بیدرنگ و با خنده پاسخ داد: «بله، سالها بود که چانه خودم را ندیده بودم و حالا الحمدلله میبینم!» این پاسخ هوشمندانه، تلاش افسر برای تحقیر را ناکام گذاشت و نشان از تسلط روحی زندانی جوان داشت.
ایام بازداشت با بیگاری همراه بود؛ کندن علفهای هرز محوطه پادگان و هموار کردن مسیرهای خاکی. اما حتی در این شرایط نیز، روح لطیف و مبارز او آرام نمیگرفت. در همان انبار نمور، در ساعاتی که احساس غربت و تنهایی میکرد، ناگهان از سلول مجاور، صدای آشنای یکی از خطبای مشهور مشهد را شنید که این بیت از مثنوی مولوی را زمزمه میکرد:
«عار ناید شیر را از سلسله / نیست ما را از قضای حق گله»
شنیدن این بیت، مانند آبی بر آتش بود. فهمید که تنها نیست و همرزمان دیگری نیز در همان حوالی حضور دارند. این ارتباط معنوی، آرامشی عمیق در دلش نشاند و تحمل سختیهای زندان را آسانتر کرد.
علیجان به پسری مانند تو افتخار میکنم
پس از حدود ۱۰ روز حبس، در یکی از واپسین و بلندترین روزهای خردادماه، خبر آزادی به زندانیان داده شد. آزادی نیز مانند دستگیری، بدون تشریفات و به شکلی غیررسمی بود. درِ زندان را بازکردند و گفتند: «بروید!». با دیگر زندانیان خداحافظی کرد و با گامهایی تند، راهی منزل پدری شد. در دل، آمیزهای از احساسات متناقض موج میزد: شوق دیدار خانواده، شرم از ظاهر جدید با سر و صورت تراشیده، و بیم از آنکه مبادا والدینش او را برای ورود به این عرصههای پرخطر سرزنش کنند.
اما استقبال خانواده، گرم و سرشار از عشق بود. وقتی در کنارشان نشست تا چای بنوشد، اولین کلامی که از مادرش (رحمة الله علیها) شنید، تمام نگرانیهایش را زدود و مُهری بر درستی راهی که انتخاب کرده بود، زد. مادر او را در آغوش کشید و با لحنی سرشار از افتخار گفت: «علیجان! من به پسری مانند تو افتخار میکنم که چنین کاری را در راه خدا انجام میدهد».
این بازداشت ۱۰ روزه در خرداد ۱۳۴۲، هر چند در مقایسه با سالها زندان و تبعیدی که در پیش داشت کوتاه بود، اما به مثابه یک «غسل تعمید» در نهضت اسلامی عمل کرد. این تجربه، سنگ بنای شخصیتی شد که در کوران حوادث، آبدیده و استوار گشت. ۲۰ خرداد، تنها تاریخ یک انتقال از شهری به شهر دیگر نبود؛ بلکه سرآغاز فصلی نوین در تاریخ مبارزات ملت ایران و نقطه شروعی بر راه پرفراز و نشیب رهبر شهید آینده انقلاب اسلامی بود.
انتهای پیام