کد خبر: 4358261
تاریخ انتشار : ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۲:۵۱
گزارش ایکنا از یادمان شهدای میناب

جهله‌هایی که داغ شهدای میناب را به دوش می‎‌کشند

داغ بچه‌های میناب از آن داغ‌هایی است که زمان حریفش نمی‌شود. انگار هیچ آب سردی نمی‌تواند حرارت این غم را فرو بنشاند و هر بار که نامشان به میان می‌آید، تکه‌ای از وجودمان تیر می‌کشد.

جهله‌هایی که دغ شهدای میناب را به دوش می‎‌کشند!به گزارش ایکنا، تصور اینکه انسان چقدر می‌تواند قسی‌القلب باشد که مدرسه‌ای را هدف قرار دهد و بعد، درست همان نقطه‌ای که بچه‌های وحشت‌زده به آن پناه برده‌اند - یعنی نمازخانه - را دوباره بمباران کند، مو بر تن آدم سیخ می‌کند. وقتی به لحظاتی فکر می‌کنم که آن کودکان بی‌پناه در نمازخانه حبس شده بودند، کلمات هم در گلو گیر می‌کنند و جملات توان توصیف عمق فاجعه را از دست می‌دهند.

امروز اما، موزه هنرهای معاصر تهران حال و هوای دیگری داشت. اینجا خبری از سکوت همیشگی گالری‌ها نبود؛ اینجا صدای خاموش میناب بود که از دل سفال و رنگ به گوش می‌رسید.

مؤسسه «کمک به توسعه فرهنگ و هنر» با همکاری موزه، رویدادی تدارک دیده بود تا این زخم باز را با زبان هنر و با هدف بازتاب هویت فرهنگی جنوب ایران روایت کند. رویدادی که به یاد شهدای دانش‌آموز و معلمان میناب در سه پرده اجرا شد: «جهله‌نگاری»، اجرای کوارتت بادی با عنوان «در میان آوار» به آهنگسازی میلاد آقایی و پرفورمنسی گیرا از هنرمندان هرمزگان با نام «جستجوی حقیقت در خاک جنوب».

جهله‌هایی که دیگر آب نمی‌دهند، خون می‌گریند

بخش «جهله‌نگاری» میخکوب‌کننده بود. «جهله» همان کوزه سفالین کهن جنوب است؛ قرن‌ها ظرف آب و نماد نگهداری، پایداری و تداوم حیات در اقلیم سخت و تفتیده جنوب بوده، اما امروز، این ظروف برآمده از خاک، کارکرد روزمره‌شان را کنار گذاشته بودند تا حامل روایتی سنگین‌تر باشند: روایت کودکانی که زندگی‌شان ناتمام ماند.

قدم زدن میان این جهله‌ها، قدم زدن در کوچه‌های درد بود. روی یکی، لاله‌هایی نقش بسته بود که در دستان کوچک بچه‌های میناب جا خوش کرده بودند. کمی آن‌طرف‌تر، کوزه‌ای با رنگ مشکی و ماده‌ای غلیظ شبیه به نفت خام پوشانده شده بود. روی آن، نقشه ایران به چشم می‌خورد و درست روی نقطه میناب، تکه آهنی سخت و زمخت فرود آمده بود؛ استعاره‌ای تلخ از موشکی که بر جان شهر نشست. روی جهله‌ای دیگر، در پس‌زمینه‌ای تاریک و سیاه، دختر و پسری سوار بر پرنده‌ای سفید بودند و گلبرگ می‌پراکندند. خالق اثر می‌گفت این سیاهی مطلق پس‌زمینه، همان داغ ابدی است که بچه‌های میناب برای همیشه بر دل ملت ایران گذاشتند.

آغوش معلم یا آغوش خاک؟

اما در میان تمام آثار، دو جهله بودند که بغضم را شکستند. اولی جهله‌ای بود که روی آن، کودکانی در آغوش دو دست بزرگ پناه گرفته بودند. از هنرمند پرسیدم: «این دست‌ها، دستان خداست؟» نگاهی کرد و گفت: «شاید... اما برای من بیشتر مفهوم خاک را دارد؛ آغوش خاک وطن که بچه‌ها را به آن برگرداندند.»؛ مکثی کرد و جمله‌ای گفت که تا مغز استخوانم سوخت: «وقتی بمب اول افتاد، خیلی از بچه‌ها به آغوش معلمشان پناه بردند. پیکر بعضی‌هایشان را همان‌طور در هم‌تنیده پیدا کردند... این می‌تواند آغوش آن معلم هم باشد.»

بغضم را قورت دادم و به سراغ اثر بعدی رفتم. جهله‌ای آبی‌رنگ که رویش ماهی کشیده بودند و دور تا دور گلوگاه کوزه با نخ قرمزی به شکل خاصی گره خورده بود. پرسیدم راز این گره چیست؟ هنرمند توضیح داد: «در گذشته‌های دورِ ژاپن، نوعی گره وجود داشته که اگر بسته می‌شد، دیگر راهی برای باز کردنش نبود. استعاره‌ای از زندانی شدن و انتظار مرگ. بچه‌های میناب وقتی در نمازخانه مدرسه گیر افتادند، انگار در چنین گره‌ای گرفتار شدند... جنگ همین است، گره‌ای کور که راه نجاتی برایت نمی‌گذارد

سوگواری در دایره خاک

بیرون از فضای بسته موزه، اندوه جنوبی‌ها با زبان پرفورمنس جریان داشت. مردمان جنوب، سوگشان را با موسیقی اصیلشان گره می‌زنند؛ همان‌طور که در ایام محرم دهل می‌نوازند، امروز هم با همان ریتم از غصه میناب گفتند. فضای اجرا با دایره‌ای از خاک روی زمین مشخص شده بود. روی این خاک، کاغذهایی حاوی کدهای QR چسبانده شده بود که هر کدام، تیتر و قصه یکی از ۱۶۸ شهید این فاجعه را در خود داشت. 

مخاطب باید میان این دایره خاکی می‌گشت، قصه‌ها را پیدا می‌کرد و از کنارشان، شترهای کوچکی را برمی‌داشت که با برگ نخل خرما بافته شده بودند. دخترکی که در اجرای پرفورمنس حضور داشت، توضیح می‌داد که این شترهای بافته‌شده را خودشان از بندرعباس آورده‌اند؛ یک هنر بومی و رایج در منطقه که حالا در حیاط موزه هنرهای معاصر تهران، به یادگاری از یک سوگ ملی تبدیل شده بود تا یادمان نرود در آن روز سیاه، چه بر سر نخل‌های نورسته میناب آمد.

انتهای پیام
خبرنگار:
فاطمه برزویی
دبیر:
معصومه امام وردی
captcha