
به گزارش ایکنا، ششمین جلسه از سلسله نشستهای خانه اندیشمندان علوم انسانی، همزمان با شب شام غریبان برگزار شد؛ در این نشست، حجتالاسلام سیدعباس قائممقامی با موضوع «ایمان به مثابه امر فردی، توحید به مثابه امر جمعی» و مرضیه محمدزاده به موضوع «ویژگیهای شخصیتی حضرت زینب(س)» سخنرانی کردند. در ادامه مشروح سخنان مرضیه محمدزاده را میخوانیم:
شناخت ما از زینب(س) محدود به کربلاست
موضوع بحث ما ویژگیهای وجودی حضرت زینب(س) است؛ اما پیش از ورود به این مباحث، شایسته است چند دقیقهای را به شناخت حضرت اختصاص دهیم، چراکه شناخت ما اغلب محدود به وقایع کربلا و دوران پس از آن است. حضرت زینب(س)، سومین فرزند امیرالمؤمنین علی(ع) و فاطمه زهرا(س)، در پنجم جمادیالاول سال ششم هجری در مدینه متولد شدند و در نیمه رجب سال ۶۲ هجری در همان شهر از دنیا رفتند. نام ایشان را زینب نهادند. ابن منظور در کتاب «لسانالعرب» میگوید: «زینب، نام درختی است خوشمنظر و خوشبو که هر کس از کنار آن میگذرد یا پرندگانی که بر فراز آن پرواز میکنند، سرمست میشوند». چه نام برازندهای برای ایشان. پنج سال نخست دوران کودکی ایشان، تحت بهترین تربیتها سپری کردند، اما پس از رحلت رسولالله(ص) و وقایع پس از آن، حضرت زینب(س) خیلی زود در کانون مسائل قرار گرفتند. اگرچه زنان بزرگواری پس از حضرت فاطمه(س) به خانه امیرالمؤمنین(ع) وارد شدند، اما زینب کبری(س) وظیفه مادری و مدیریت خانه را نسبت به پدر و برادران خود بر عهده داشتند.
در دوران خلفا، امیرالمؤمنین(ع) این فرصت را یافتند که فرزندان خود را تحت تعلیم و تربیت مستقیم قرار دهند و زینب(س) با هوش سرشار و حافظه قوی، از محضر پدر آموختههای بسیاری اندوختند. ایشان در سال ۱۷ یا ۱۹ هجری، در حالی که ۱۱ یا ۱۳ ساله بودند، با پسرعموی خود، عبدالله بن جعفر طیار، ازدواج کردند. عبدالله مرد بسیار ثروتمندی بود که او را «بحرالجود» (دریای بخشش) و «حاتمطایی دوم» مینامیدند. وقتی جعفر طیار در جنگ موته به شهادت رسید، پیامبر(ص) به خانه اسماء (همسر جعفر) رفتند و با دیدن گریههای او بر فرزندانش، دست بر سر عبدالله کشیدند و دعا کردند: «خدایا، هر کاری که عبدالله انجام میدهد برای او با برکت قرار ده». زینب(س) همواره در کنار همسر و خانوادهاش، در جوار پدر و برادران خود در محله بنیهاشم زندگی میکردند.
همراه برادر در مسیر غربت و بلا
با مرگ معاویه در نیمه رجب سال ۶۰ هجری و بنا به وصیت او، یزید به خلافت رسید. حاکم مدینه از امام حسین(ع) بیعت خواست، اما امام(ع) از بیعت سر باز زدند و فرمودند: «اگر بر جامعه اسلامی شخصی چون یزید حکومت کند، فاتحه اسلام خوانده شده است» (الاسلامُ وَالسَّلامُ عَلَی الاسلام). امام در سوگ اسلام، آیه استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون) را قرائت کردند و هجرت خود را از مدینه به مکه آغاز نمودند. پس از نامههای اهالی کوفه، حرکت به سمت عراق آغاز شد و زینب(س) در این مسیر، برادر را همراهی کردند.
در بین راه، در منزل «خزیمیه»، خیمه زینب(س) همواره کنار خیمه برادر بود. امام حسین(ع) که برای نماز شب از خیمه خارج شده بودند، خواهر را پشت در دیدند. وقتی پرسیدند چه شده است، زینب(س) گفتند: «صدای هاتفی را شنیدم که میگفت این کاروان به سوی مرگ میرود.» امام فرمودند: «یا اختاه! لا تغمضی» (خواهرم! نگران نباش). عصر تاسوعا، زینب(س) دوباره نگران شدند؛ امام(ع) لحظهای روی شمشیر خوابشان برده بود که عمر بن سعد فرمان حمله داد. زینب(س) سراسیمه نزد برادر آمدند و گفتند: «برادر! صدای سپاهیان را نمیشنوی که به سمت ما میآیند؟» امام فرمودند: «لحظهای خوابم برد و در خواب دیدم که گفتند حسین، داری میآیی.» زینب(س) دو دستی بر سر زدند و فرمودند: «وای بر من» امام فرمودند: «وای بر تو نیست خواهرم، وای بر دشمنان توست.» شب عاشورا نیز همینطور؛ وقتی امام مشغول تیز کردن شمشیر بودند و اشعاری در وصف مرگ میخواندند، زینب(س) با شنیدن آن صداها نزد برادر آمدند و گریستند و امام ایشان را آرام کردند.
پاسخ به یک سوال؛ چرا امام حسین(ع) همراه با خانواده به کربلا رفتند
در خصوص اینکه چرا امام حسین(ع) خانواده، زنان و کودکان را با خود بردند، سید بن طاووس در «لهوف» مینویسد: وقتی ابن عباس از امام پرسید: «چرا میروید؟ مگر کوفیان را نمیشناسید؟» امام فرمودند: «خدا میخواهد من کشته شوم.» و وقتی پرسید: «پس چرا اینان را میبرید؟» فرمودند: «خدا میخواهد این خاندان اسیر شوند.» البته سید بن طاووس، «لهوف» را در ۱۹ سالگی نوشته است؛ او ادیب، فقیه و متکلم بزرگی بود، اما بعدها در کتاب «اقبال» اشاره میکند که مطالبی در «لهوف» نوشته که ایراداتی دارد؛ مثلاً بحث ورود اهل بیت به کربلا در روز اربعین که مورد نقد است.
پس از «لهوف»، برخی مورخان گفتهاند که امام(ع) تنها به خاطر شهادت نرفتند؛ بلکه این خواست الهی بود که خاندان رسالت اسیر شوند. اما دینوری، از مورخان سدههای اولیه، در کتاب خود مینویسد: وقتی ابن عباس پرسید چرا زن و بچه را با خود میبری، امام فرمودند: «میخواهم از حالشان باخبر باشم.» این منطق درستی است؛ حسین(ع) میدانست اگر دشمن دستش به خود ایشان نرسد، به سراغ خانوادهاش خواهد رفت. تاریخ نشان داده است که وقتی معاویه دستش به عثمان بن حنیف نرسید، به سراغ یاران علی(ع) رفت و زنانشان را زندانی کرد و وقتی عبیدالله دستش به مسلم نرسید، دستور تخریب خانه مسلم را صادر کرد؛ حال آنکه امام(ع) با این اقدام میخواست به جامعه اسلامی نشان دهد که در حکومتی که زمامدارانش ظالم و جاهل هستند، حتی خاندان پیامبر(ص) و فرزندان او نیز امنیت ندارند و این عدم امنیت شامل حال زنان و کودکان نیز میشود.
در واقع، اسارت اهل بیت(ع) در برنامه اولیه امام(ع) نبود. نباید اینگونه تصور کرد که اگر زینب(س) نبود، کربلا در کربلا میماند یا اگر زینب(س) نبود، حقیقت کربلا به گوش تاریخ نمیرسید. مگر حسین(ع) شخصیت کمی بود که با شهادتش، حقیقت دین از بین برود؟ مگر میتوان تصور کرد که خون امام حسین(ع) به زمین بریزد و اهل بیت(ع) و امامان معصوم(ع) پیام آن را به گوش جهانیان نرسانند؟ حتی اگر زینب(س) نبود، خود امام حسین(ع) و سایر اهل بیت(ع)، از جمله امام سجاد (ع) که ۳۴ سال پس از کربلا حیات داشتند، پیامرسان این واقعه بودند. افسوس که ما امام سجاد (ع) را به درستی نشناختیم. زینب(س) تنها یک سال پس از کربلا در قید حیات بودند.
حال اجازه دهید وارد ویژگیهای وجودی حضرت زینب(س) شوم. ایشان از نظر ظاهری بانویی بسیار زیبا بودند. در کربلا ۵۴ سال داشتند؛ حمید بن مسلم وقایعنگار کوفه روایت میکند: هنگامی که علیاکبر(ع) به شهادت رسید و سرش بر دامان امام حسین(ع) بود، زنی از خیمه بیرون آمد که گویی خورشید میدرخشد و فریاد میزد: پسر برادرم! این تعبیر که او چون خورشید یا ماه میدرخشد، نشان از زیبایی ظاهری ایشان دارد.

اما فراتر از این، سیرت زیبای حضرت و زهد و پارسایی اوست. زینب(س) حقیقتاً عابد بود. عصر عاشورا، هنگامی که شب فرا رسید و همه چیز آرام شد، در آن خیمه نیمسوخته، حضرت زینب(س) در اوج مصیبت به نیایش پرداختند و فرمودند: «یا عِمادَ مَن لا عِمادَ لَهُ، یا سَنَدَ مَن لا سَنَدَ لَهُ… یا مَن سَجَدَ لَکَ سَوادُ اللّیلِ وَ بَیاضُ النَّهارِ، وَ ضَوءُ القَمَرِ وَ شُعاعُ الشَّمسِ، وَ حَفِیفُ الشَّجَرِ، وَ دَوِیُّ الماءِ، یا الله». چقدر این کلمات عارفانه است. ای خدایی که سیاهی شب، سپیدی روز، نور ماه و خورشید، صدای وزش باد در درختان و زمزمه آبها در برابر عظمت تو به سجده افتادهاند. آن شب، شب بسیار سختی بود؛ بهطوریکه امام سجاد(ع) فرمودند: «عمهام نماز شبش را نشسته خواند.»
گوشهای از عبودیت زینب(س)
گوشهای دیگر از عبودیت زینب(س) را از زبان فاطمه، دختر امام حسین(ع) میشنویم که از راویان کربلا و از منابع مورد استناد ابومخنف است. او نقل میکند: «در مسیر کوفه تا شام، شمر و دیگران ما را بسیار آزار میدادند؛ غذا بسیار کم بود و عمهام زینب(س) تنها به اندازهای که جان داشته باشد غذا میخورد و باقیمانده سهم خود را به کودکان میداد. به همین دلیل، پاهایش چنان توان نداشت که نماز شب را ایستاده بخواند و نشسته میخواند.»
علاوه بر این عبودیت، باید به جایگاه علمی ایشان اشاره کرد.حضرت زینب(س) نزد بزرگترین انسانهای روی زمین پرورش یافت و با هوش و نبوغ سرشار خود، حقایق را درک کرد. او در کودکی ۵ ساله بود که خطبه فدکیه را از مادرش فاطمه زهرا(س) شنید، آن را حفظ کرد و بعدها برای ابن عباس و فاطمه دختر امام حسین (ع) بازگو کرد و از این طریق به دست ما رسید؛ البته حتماً اشکالات احتمالی را نیز نزد مادر بزرگوارشان رفع میکردند. ابن عباس که خود مفسر قرآن است، میگوید: «من تفسیر قرآن را از زینب(س) آموختم.» حتی بزرگانی چون «عبدالله بن حنظله» و «ابراهیم بن مالک اشتر» میگویند: «ما روش مبارزه با ظالم را از زینب(س) آموختیم.»
زینب(س) معلم بود؛ معلم خاندانش و بزرگمردان عرصه جهاد. امیرالمؤمنین(ع) وقتی جهاد را تقسیم میکنند، میفرمایند: جهاد با شمشیر، قلم و قدم ممکن است، اما مهمترین جهاد، کلام حقی است که در برابر سلطان ظالم و جاهل گفته شود؛ و زینب(س) چنین جهادی کرد. وقتی در دربار عبیدالله بن زیاد وارد شد، با صلابت و اقتدار بدون اینکه به حاکم کوفه توجهی کند در گوشهای نشست. عبیدالله سه بار با تکبر پرسید: «این زن کیست؟» و کنیزان گفتند: «او زینب، دختر علی(ع) است…»
در مجلس یزید، هنگامی که او با غرور پیروزی، خاندان رسالت را خطاب قرار داد، زینب کبری(س) با صلابتی وصفناپذیر فرمودند: «خدا را سپاس که شما را رسوا کرد و داستان و فتنهتان را به دروغ آمیخت.» زینب(س) چنان با طمأنینه سخن میگفت که گویی در میان انبوه مصائب، در یک محفل علمی قرار دارد؛ ایشان فرمودند: «سپاس خدای را که ما را با وجود محمد(ص) گرامی داشت و از هر پلیدی پاکیزه گردانید. آنچه تو میگویی، باطل است؛ تو خود تبهکار و رسوایی و دروغگوی حقیقی تویی.»
در پاسخ به طعنههای عبیدالله، حضرت زینب(س) با نگاهی توحیدی فرمودند: «ما رَأیتُ إلّا جَمیلاً؛ من جز زیبایی ندیدم.» ایشان مردانی را دیدند که مرگ برایشان مقدر شده بود و با اشتیاق به دیدار حق شتافتند. حضرت به یزید نهیب زدند که: «به زودی خداوند تو و آنان را در پیشگاه عدل خود حاضر میکند؛ آنگاه خواهی دید که رستگار کیست. مادرت به عزایت بنشیند!
زینب(س) در برابر یزید، او را «ابنالطلقاء» (فرزند آزادشدگان پیامبر) خطاب کرد و فرمود: «ای اسیرِ بندهای خویش! پنداری اکنون که آسمان و زمین را بر ما تنگ کردهای و چون اسیران، شهر به شهر میگردانی، نزد خدا عزیز و ما ذلیلیم؟ به خود میبالی که جهان بر وفق مرادت میچرخد؟ نه چنین است! این مهلت دادن، تو را به بلا خواهد کشید. چنانکه خدا میفرماید: کافران نپندارند مهلتی که به آنان میدهیم، به سودشان است؛ خیر، ما مهلت میدهیم تا بر گناهانشان بیفزایند و سپس عذابی خوارکننده در انتظارشان است.»
در فصاحت و بلاغت همچون پدر سخن میگفت
زینب(س) یزید را در حد و اندازهای نمیدید که شایسته سخن گفتن باشد، اما آنچه او را به سخن واداشت، دلِ بریان و دیدگان گریان بر داغ حسین(ع) بود. زینب(س) عبیدالله را شیطان و یزید را سفیه و نادان خطاب کرد. او در مقابل توطئههای دشمن که میخواست با تطمیع سپاه و هتک حرمت، اموال خدا را غصب کند، ایستاد و یزید را به مبارزه طلبید: «ای یزید! هرچه میخواهی بکن و از هیچ کوششی دریغ نورز، اما سوگند به خدا که تو هرگز نخواهی توانست یاد و نام ما را از جریده عالم بزدایی و این ننگ را محو کنی.
فصاحت و بلاغت، یعنی شناخت زمانه و مخاطب و سخن گفتن به گونهای که بر جان مخاطب اثر بگذارد. زینب(س) وقتی وارد کوفه شد، با مردمی روبهرو شد که امیرالمؤمنین(ع) را میشناختند. وقتی سرهای بریده را بر نیزه دیدند، کوفیان شروع به گریه کردند؛ امام سجاد(ع) فرمودند: «برای چه گریه میکنید؟ مگر نه این است که خودتان ما را کشتید؟» زینب(س) دید که آنان چطور عهد و پیمان شکستند. او در خطبهاش فرمود: «ای مردم مکار و فریبکار! ای خار بیمقدار! گریه کنید که همواره دیدگانتان گریان و سینههایتان بریان باد! چه کردید با پیمانهای دروغین و چراغ بیفروغ ایمانتان؟ ای مدعیان بلندپرواز و خودنما، شما سزاوار گریستنید، نه شادمانی. چه خونی از رسول خدا(ص) ریختید و چه حرمتی را شکستید که زمین و آسمان بر آن میگرید.» وقتی سخنان زینب(س) به پایان رسید، مردم کوفه از دردی که آن کلمات بر جانشان نشاند، انگشت به دندان میگزیدند. این اوج فصاحت است.
در دربار عبیدالله نیز وقتی زینب(س) او را شکست داد، عبیدالله گفت: این زن چنان با سجع سخن میگوید که پدرش نیز چنین بود. این کلام دشمن، اعترافی بر بلاغت علوی زینب(س) است.
و اما صبر؛ صبر، زمانی حقیقت خود را نشان میدهد که با عقل، عزم و اراده همراه باشد. ابن اثیر، ابن حجر عسقلانی و ابن سعد در کتب خود، زینب(س) را «عقیله» زن خردمند و اندیشمند نامیدهاند. صبر زینب را باید در مدیریت بحران او جستجو کرد. در عصر عاشورا، وقتی سپاه دشمن وحشیانه هجوم آورد، زینب(س) درب خیمه ایستاد و چنان فریادی برآورد که عمر بن سعد ناچار شد برای جلوگیری از فجایع، نگهبانانی بگمارد. این مدیریت بحران زینب(س) است. بسیار ظلم است که بگوییم در آن شام غریبان، کودکان آسیب جدی دیدند یا گم شدند؛ زینب(س) چنان رسیدگی کرد که همه را سالم به مدینه رساند. او آرامش درونی خود را حتی در برابر دشمن شرور حفظ میکرد و همین آرامش، قدرت بیبدیل او بود.

در مجلس عبیدالله بن زیاد، وقتی او با تفکر جبری تلاش کرد جنایت قتل امام سجاد(ع) را به خدا نسبت دهد و گفت: خدا او را کشت، امام سجاد(ع) با استدلالی قاطع پاسخ دادند: برادر بزرگتری داشتم که نام او نیز علی بود و مردم او را کشتند. عبیدالله که از این پاسخ منطقی برآشفت، فرمان قتل امام را صادر کرد. اینجا بود که زینب(س) با درایتی وصفناپذیر وارد شد تا خشم عبیدالله را فرو نشاند و از جان امام زمان خویش محافظت کند. ایشان با صلابت فرمودند: عبیدالله! آیا از آنهمه خونی که ریختی سیر نشدی؟ اگر قصد کشتن داری، اول مرا بکش! این ایثار و شجاعت، عبیدالله را در برابر جمعیت عقب نشاند و او را از جنایت مضاعف بازداشت.
همچنین در مجلس یزید، واقعهای رخ داد که هوش و ظرافت کلامی زینب(س) را به اثبات رساند. فاطمه، دختر امام حسین(ع)، که در آن زمان دختری خردسال بود، از زیبایی سیمایی بهرهمند بود که یادآور مادر بزرگوارش فاطمه زهرا(س) بود. مردی شامی با گستاخی، به یزید گفت: این دختر را بهعنوان کنیز به من ببخش. فاطمه(س) که هراسان شده بود، دامن عمهاش زینب را گرفت. زینب(س) با اقتدار کامل رو به مرد شامی کرد و فرمود: فرومایگی کردی. نه تو و نه یزید، چنین قدرتی ندارید. یزید که میخواست قدرتنمایی کند، گفت: اگر بخواهم میتوانم. حضرت زینب(س) با منطقی خللناپذیر فرمودند: هرگز نمیتوانی، مگر آنکه از دین ما خارج شوی و کیش دیگری برگزینی. یزید که خود را در تله منطق زینب گرفتار دید، به فحاشی روی آورد. زینب(س) برای جلوگیری از خشم لجامگسیخته یزید که ممکن بود به فاجعهای دیگر بینجامد، سخنی سنجیده گفت که هم نشان از ضعف نبود و هم یزید را آرام کرد: تو امیر مسلطی هستی که با زور و ستم دشنام میدهی؛ دیگر چیزی نگو. همین برخورد حکیمانه، هم یزید را در برابر همان مرد شامی رسوا کرد و هم از تنش مجلس کاست.
زینب(س) در عین این اقتدار، مادری نمونه و پرورنده نسلی مجاهد بود. فرزندان او در دامان وی چنان تربیت یافتند که برخی از آنان در کربلا جان باختند. او حتی فرزندان برادرانش امام حسن و امام حسین را نیز با همان روحیه حماسی پرورد. نسل زینب(س) که امروز به «بنو علی» یا «زینبیون» معروفاند، در اقصی نقاط جهان از شام و مصر تا حجاز و هند حضور دارند و این ثمره تربیت پاک اوست.
حضور سیاسی و اجتماعی زینب(س)، در قالب هجرت تجلی یافت؛ پدیدهای انسانساز که بسیاری از تمدنها در سایه آن شکل گرفتند. هجرت زینب از مدینه به مکه و سپس به کربلا، یک بیعت استراتژیک با برادر بود. اما در اوج این مصائب، او مرثیهسرایی را به سلاحی علیه ظالم بدل کرد. در قتلگاه، آنگاه که بدن بیسر برادر را در آغوش کشید، به درگاه حق عرضه داشت: «اللّهم تقبّل هذا القربان» (خدایا، این قربانی را از ما بپذیر). سپس خطاب به مدینه و پیامبر(ص) فرمود: یا جداه، صلی علیک ملائکة السماء؛ هذا حسین بالعراق، مرمل بالدماء، مقطع الاعضاء.
اجازه دهید در لحظات پایانی، نگاهی به لحظه شهادت اباعبدالله(ع) داشته باشیم. وقتی امام(ع) تمام عزیزانش را از دست داد، با تنی مجروح، بال و پر شکسته و در اوج تشنگی و گرسنگی وارد میدان شد. حمید بن مسلم روایت میکند: «مردی ۵۷ ساله را با آن جلال و شکوه ندیدم؛ وقتی حمله میکرد، همچون شیری که به گلهای از روباهان بزند، دشمن را فراری میداد.» در نهایت، با ضربهای که بر پهلوی امام زدند، ایشان از اسب به زمین افتادند. زینب(س) سراسیمه وارد میدان شد و با نگاهی سرشار از خشم و اقتدار، عمر بن سعد را با نام کوچک خطاب کرد: «ای عمر، آیا ایستادهای و تماشا میکنی که با اباعبدالله چه میکنند؟» سپس رو به مردم کرد و فرمود: «آیا در میان شما یک مسلمان نیست؟»
امام حسین(ع) نگاهی به خواهر کرد تا او را به خیمه بازگرداند. پس از آن، دشمن به ناجوانمردانهترین شیوه، امام را تیرباران و سنگباران کرد. سنگی به پیشانی مبارکش اصابت کرد؛ پیراهنش را بالا زد تا خون را از چهره پاک کند که تیری به قلبش نشست. آنگاه امام در آخرین نجواهای خود فرمود: «اَللّهُمَّ رِضًى بِقَضائِکَ، تَسلیماً لاَِمْرِکَ، لا مَعبودَ سِواکَ، یا غِیاثَ المُستَغیثین». سرانجام شمر بر سینه امام نشست و سر مقدس را از قفا جدا کرد. سر حسین بر دستان دشمن و بدن پارهپارهاش زیر سم ستوران. در کجای تاریخ سراغ دارید که اینهمه عزت، عظمت و مظلومیت، یکجا در بدنی پارهپاره و بیسر جمع شده باشد؟ بدینسان، عاشورا به جای آنکه به تاریخ بپیوندد، «مبدأ تاریخ» شد. حسین(ع) به همه آموخت که در برابر ظالم سر تسلیم فرود نیاورید و از هر مظلومی در طول تاریخ دفاع کنید. خون او، درخت آزادی و آزادگی را تا ابد آبیاری کرد تا هرگز خشک نشود.
انتهای پیام