کد خبر: 4362395
تاریخ انتشار : ۱۴ تير ۱۴۰۵ - ۱۵:۲۲
گزارش ایکنا از نماز عشاق بر پیکر رهبر شهید

آقای شهید! نبودنت باورکردنی نیست

تهران امروز نه یک شهر، که یک ماتمکده بی‌انتها بود؛ جایی که هرکس به اندازه حسرت دیدارهایی که هیچ‌وقت نصیبش نشد، گریست و هر صف نماز قصه‌ای بود از دلدادگی.

آقای شهید هنوز باورمان نشده که نیستندمحاسنش سفید شده. نهایتا شاید ۳۸ ساله باشد، اما خطوط چهره‌اش خبر از رنجی عمیق می‌دهد. گوشه‌ای روی لبه‌ سیمانی پیاده‌رو نشسته و با پشت دست، بی‌وقفه اشک‌هایش را پاک می‌کند. شانه‌هایش با هر هق‌هق می‌لرزد. کنارش می‌روم. زیر لب، انگار که با خودش یا با غایبی حاضر حرف بزند، می‌گوید: «چه کسی فکر می‌کرد برای دومین بار که در عمرم بخواهم نماز میت بخوانم، نماز شما باشد؟… نماز اول، نماز پدر خونی من بود و نماز دوم… نمازم شد برای کل پدر امت اسلامی.» بغضش می‌ترکد و سرش را میان دست‌هایش پنهان می‌کند. این تنها تصویر یک نفر نیست؛ این صورت‌بندی حال تمام آدم‌هایی است که امروز خیابان‌های تهران را به یک ماتم‌کده‌ بیکران تبدیل کرده‌اند.

آقای شهید هنوز باورمان نشده که نیستند

کاش الان هم خودمان دوباره پشت آقا نماز می‌خواندیم

از شب قبل ساعت را کوک کرده بودم که به نماز مصلی برسم. می‌دانستم روز عجیبی در پیش است؛ روزی که قرار نیست معادلات معمول رفت و آمد در آن جواب بدهد. باید چند ساعت زودتر راه می‌افتادم. ۴ و نیم، شاید هم ۵ صبح، هوا هنوز گرگ و میش بود که از خانه زدم بیرون. فکر می‌کردم با این حاشیه‌ امنِ زمانی، حتما جایی در صف‌های آخر، یا لااقل در صحن اصلی پیدا می‌کنم. با این حال، حقیقت خیابان‌ها چیز دیگری بود. ساعت ۶ و نیم صبح، وقتی قطار مترو به ایستگاه تئاتر شهر رسید، موج جمعیت چنان به درها فشار می‌آورد که نفس کشیدن سخت شده بود. حتی نمی‌شد مسیر را برای تعویض خط باز کرد. پله‌های برقی از کار افتاده بودند و تونل‌های مترو، شبیه رودخانه‌ای طغیان‌کرده، آدم‌ها را به سمت خروجی‌ها پس می‌زد. چاره‌ای نبود؛ باید پیاده به سمت مصلی حرکت می‌کردیم.

مسیر طولانی بود و دل در سینه‌ام بی‌قراری می‌کرد. مدام با خودم می‌گفتم: «خدایا! نکند نرسم؟ نکند درهای مصلی بسته شود و من بمانم و حسرتِ نماز رهبر شهیدمان؟» قدم‌هایم را تندتر می‌کردم و زیر لب ذکر می‌گفتم، اما سیل جمعیت اجازه نمی‌داد از یک سرعتی بیشتر بروی. همه با هم، در یک ریتم کند و سوگوارانه قدم برمی‌داشتند.

یکی از اصول اولیه‌ خبرنگاری و گزارش‌نویسی این است که مبالغه نکنی؛ که کلماتت آینه‌ دقیق واقعیت باشند، نه اغراق‌های شاعرانه. اما به شرافت همین قلم قسم، هیچ مبالغه‌ای در کار نیست اگر بگویم مسیر، کیپ تا کیپ پُر بود. جای سوزن انداختن نبود. آسفالت خیابان زیر قدم‌های میلیون‌ها عزادار گم شده بود. زنی که چادرش را محکم زیر چانه گرفته بود و نفس‌نفس می‌زد، به همراهش می‌گفت: «یاد نماز نصر افتادم… آن روز هم مجبور شدیم بیرون مصلی بایستیم و به آقا اقتدا کنیم. کاش… کاش الان هم خودمان دوباره پشت آقا نماز می‌خواندیم… من هنوز باورم نشده که نیستند.» کلمه‌ی «نیستند» را طوری ادا کرد که انگار تکه‌ای از جانش کنده شد.

آقای شهید هنوز باورمان نشده که نیستند

از دور، گنبد و گلدسته‌های مصلی را می‌بینم. قلبم روشن می‌شود. با خودم می‌گویم خدا را شکر، حداقل به نماز می‌رسم. اما این خوشحالی دوامی ندارد. هرچه نزدیک‌تر می‌شویم، تراکم جمعیت به دیوار آجریِ مصلی تنه می‌زند. جا نیست. اصلا امکانی برای ورود وجود ندارد. یک ساعت و نیم از تئاتر شهر تا اینجا، پا به پای جمعیتی که هر لحظه بر وسعتش افزوده می‌شد، راه آمده‌ام. خیابان‌های اطراف مملو از آدم است. نیروهای انتظامی و راهنمایان مراسم با بلندگوهای دستی اعلام می‌کنند: «ظرفیت داخل تکمیل است، لطفا به سمت خیابان قنبرزاده بروید.»

به زحمت خودمان را به قنبرزاده می‌رسانیم. قنبرزاده هم لبریز است. موج صدای جمعیت می‌گوید: «بروید خیابان بعدی!» و این قصه همین‌طور ادامه دارد. رسالت، بهشتی، سهروردی… تمام شریان‌های منتهی به مصلی مسدود آدم‌هاست. گوشه‌ای می‌ایستم. دیگر توان جلو رفتن نیست. اینجا، همین نقطه‌ای که ایستاده‌ام، حالا خودش نقطه‌ صفر عاشقی است.

چند دقیقه مانده به اقامه نماز؛ صدای بلندگوها در خیابان می‌پیچد. محمود کریمی شروع به خواندن می‌کند. صدایش، با آن سوز آشنا و حزنی که انگار از قرن‌ها پیش می‌آید، روی سر جمعیت آوار می‌شود. هر کس در گوشه‌ای نشسته یا ایستاده، سینه می‌زند و زار زار گریه می‌کند. شانه‌ها می‌لرزند و دست‌ها به آسمان بلند شده‌اند. دختر جوانی که بغل دستم ایستاده و چشمانش از شدت گریه سرخ شده، میان هق‌هق‌هایش می‌گوید: «دیروز یکی می‌گفت نمی‌دونم چجوری اون قد و بالا تو اون تابوت جا شده… منم نمی‌دونم… فقط می‌دونم خیر نبینند حسودا… قد و بالات نظر خورد آقا جان…» جمله‌اش تمام نشده، دوباره صدای گریه‌اش در صدای نوحه گم می‌شود.

آقای شهید هنوز باورمان نشده که نیستند

دیدارمان ماند برای آخرت

این مسیر، این روزها، این آدم‌ها… همه چیز به شدت حال و هوای کربلا و مسیر مشایه (پیاده‌روی اربعین) را دارد. اگر کربلا رفته باشید، اگر طعم آن خستگیِ شیرین و آن هم‌دلیِ بی‌نظیر میان غریبه‌ها را چشیده باشید، دقیقا می‌فهمید چه می‌گویم. اینجا کسی کسی را نمی‌شناسد، اما همه با هم برادر و خواهرند. بطری‌های آب دست به دست می‌شود، پیرمردها را روی صندلی‌های تاشو می‌نشانند و هر کس هرچه دارد برای تسلای دیگری وسط می‌گذارد. یک موکب عظیم عزاداری به وسعت پایتخت.

صدای تکبیر بلند می‌شود. «الله اکبر». نماز اقامه می‌شود. سکوتی عجیب و سنگین، توأم با صدای ضعیفِ گریه‌های فرو خورده، فضا را پر می‌کند. وسط نماز، وقتی مکبر ذکرها را می‌خواند، صدای هق‌هقِ جمعیت اوج می‌گیرد. شانه‌های مردی که جلویم ایستاده به شدت می‌لرزد. نماز که تمام می‌شود، انگار تازه بغض‌ها دوباره سر باز می‌کنند. جمعیت به آرامی شروع به حرکت می‌کند، اما کسی دل رفتن ندارد. در میان شلوغی، با آدم‌های مختلفی هم‌کلام می‌شوم. زنی با لهجه‌ شیرین گیلکی می‌گوید دیشب با اتوبوس از رشت راه افتاده‌اند و فقط به عشق همین چند رکعت نماز آمده است. کمی آن‌طرف‌تر، خانواده‌ای از قزوین نشسته‌اند و در حال خوردن لقمه‌ای نان و پنیر هستند.

آقای شهید هنوز باورمان نشده که نیستند

چشمم به دختربچه‌ای می‌افتد که چادر مشکیِ کوچکی سر کرده و عکسی از رهبر شهید را محکم به سینه‌اش چسبانده است. کنارش می‌نشینم و با لبخند می‌پرسم: «چند سالت است عزیزم؟» با صدای ظریف و کودکانه‌اش می‌گوید: «۱۲ سال». می‌پرسم: «تا حالا آقا را از نزدیک دیده بودی؟ دیداری داشتی؟» تا سوالم تمام می‌شود، لب‌های کوچکش می‌لرزد. چشم‌های درشتش پر از اشک می‌شود و با حسرتی که برای سن و سال او خیلی بزرگ است، می‌گوید: «نه… هیچ‌وقت قسمتم نشد. خیلی دعا کردم برم بیت، ولی نشد. حالا دیگه دیدارم موند برای اون دنیا… کاش آقا اونجا منو بشناسه، کاش شفاعتمون رو بکنه…».

اشک‌های دخترک، بند دلم را پاره می‌کند. دستی روی سرش می‌کشم و بلند می‌شوم. خورشید نیمه‌ تیرماه حالا کاملا بالا آمده و تیغِ آفتاب روی آسفالت خیابان‌های تهران پهن شده است. اما در دل این خیابان‌ها، در دل این میلیون‌ها آدمی که شانه به شانه هم قدم برمی‌دارند، سرمای یک فقدانِ بزرگ خیمه زده است؛ فقدانی که پر کردنش، تنها از دست زمان و خدای زمان برمی‌آید و در همین لحظه یاد رهبر جدیدمان میفتم و با خودم می‌گویم: «الهی بمیرم… یعنی الان آقای عزیز ما کجاست؟ روح بزرگش از کجا این مراسم، این اقیانوس بی‌کران از آدم‌ها را نگاه می‌کند؟ خدا به دلت صبر بده مرد… خدا به دل همه‌ ما صبر بدهد».

انتهای پیام
خبرنگار:
فاطمه برزویی
دبیر:
فاطمه بختیاری
captcha