به قلم سیدهزهرا مؤمنی؛ مدیر حوزه خواهران استان قم و از شاگردان درس فقه رهبر شهید انقلاب
بسم الله الرحمن الرحیم
هجرت به کلانشهری چون تهران، بهخودیخود میتوانست تجربهای سرشار از گسست و غربت باشد؛ اما در تقدیر من، این جابهجایی جغرافیایی، معبری شد برای ورود به ساحت قدسی کلاسی که بیش از آن که محلی برای انتقال «اطلاعات» باشد، کارگاه «ساختن انسان» بود. تجربه زیسته حضور در محضرِ استاد قائد شهید امام خامنهای(قدس الله نفسه الزکیه) چنان حلاوت و شعفی در جانم دواند که بُعدِ زمانی و مکانی را برایم بلاموضوع کرد.
این حضور، فراتر از یک رابطه شاگرد و استادی، نوعی «مهندسی زیست» را در من برانگیخت. دقت در تنظیم ساعتِ بیولوژیک بدن، چینش دقیقِ فعالیتهای اجتماعی و خانوادگی، و انضباط سرسختانه برای همگامی با «هفت صبح» کلاس، همگی نشان از وزنی داشت که این آموزش در ترازوی زندگیام یافته بود. هر شب، در تدارک ذهنی برای درک آن «نور و ادب»، نظمبخشی به استراحت و بیداری، نه یک تکلیف، که آداب تشرف به محفلی بود که در آن «تربیت» بر «تعلیم» مقدم بود.
هنوز هم در خلوت خویش، طنین صدای استادم را میشنوم که با اقتدارِ تمام، اصل بنیادین هستیشناسانهاش را یادآور میشد: «اَلعِلمُ سُلطان»؛ علمی که نه ابزار سلطه، که ابزار رهایی و قدرت تشخیص حق از باطل است. آن درسها، آن روایات اخلاقی و آن ظرایف تربیتی، تنها بر صفحات دفترم نقش نبست، بلکه در اعماق جانم رسوب کرد.
امروز که به آن ایام مینگرم، در مییابم که آن رهبر فرزانه و استاد عالیقدر، تنها آموزگار فقه یا روایت یا تفسیر یا اصول و رجال و درایه نبود؛ او معمار فکر و مهندس روح بود. بزرگمردی که با کلام قدسی و منش نبویاش، غربت تهران را به ضیافت معرفت بدل کرد.
در برابر آن همه شکوه اخلاقی و عمق اندیشه ایشان، قلمم قاصر و واژگانم ناچیز است و تنها میتوانم پیشانی خضوع را به درگاه پرودگار بسایم، و سپاسگزارش باشم، که مرا در توفیق شاگردی چنین استادی بیبدیل و فرزانهای قرار داد؛ استادی که «سلطنتِ علم» را نه در ادعا، که در عمل صالح و تربیت جانهای مشتاق به اثبات رساند.
در هر نشست و کلاس درس، ببش از هزار تن از فضلا و فرهیختگان از میان بانوان و آقایان، در فضایی گرد هم میآمدند که عطر نفَسهای قدسی آن رهبر فرزانه و شهید، امام خامنهای(قدس الله نفسه الزکیه)، آن را به مِهر و معرفت متبرک ساخته بود. هر یک از این شاگردان، نه تنها ظرفی برای دریافت انوار علوم الهی، بلکه مجرایی پویا برای تسرّی این پرتوها به لایههای گستردهتری از جامعه بودند.
خوشا بر حال آنان که در حوزه علمیه حضرت عبدالعظیم(ع)، در آن فضای معنوی توفیق حضور داشتند؛ چرا که هر درس، حلقهای از یک «زنجیره نورانی» بود که در آن، من به عنوان واسطه نخست، آموختههای فقهی و دروس اخلاقی را از سرچشمه آن وجود نازنین دریافت کرده و به اساتید و طلاب منتقل میساختم.
این فرایند، الگویی از «تربیتِ شبکهای» و استمراری بود؛ بدینسان که دریافتکنندگان بیواسطه، خود به واسطه دوم تبدیل میشدند و این میراث معرفتی، در سلسلهمراتب شاگردپروری، از واسطهای به واسطهی دیگر منتقل میگشت. این جریان پویا و چهرهبهچهره، تضمین میکرد که میراث علمی و اخلاقی آن شهید عزیز، لحظهای در حصار زمان و مکان محصور نماند.
هدف غایی، فراتر از انتقال صرف دانش، دستیابی به اوج عبودیت و تحقق بندگی پروردگار در حیات فردی و اجتماعی است که چون رودی خروشان، میباید همواره در جوشش و استمرار باشد.
انتهای پیام