به گزارش خبرگزاری بين المللی قرآن(ايكنا ) شعبه خراسان رضوی، اين روزهای كوچه پس كوچه های منتهی به حرم هشتمين اختر تابناك امامت و ولايت مملو از عاشقان و دلدادگانی است كه از سراسر ايران و جهان اسلام به اين شهر و ديار رسانده اند تا در روز ميلاد فرزند رسول گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی(ص) در پايتخت معنوی ايران حضور داشته باشند.
زن و مرد، پير و جوان با دلهايی سرشار از عشق به اهل بيت(ع) و با چشمانی اشك آلود به حرم رضوی متشرف می شوند تا شايد حضرت رضا(ع) گره از مشكلات آن ها باز دارد.
قدم به خيابان امام رضا(ع) كه می گذارم، زمانی كه چشمان گنه كارم به بارگاه نورانش می افتد تنم می لرزد بغض گلويم را می فشارد نمی توانم نگهش دارم سرازير می شود، نا خداگاه تا كمر خم شده به اقا سلام می دهم و می گويم السلام عليك يا علی بن موسی الرضا(ع)
قدم های خود را برای تشرف به ديار يار محكم تر بر می دارم اما حضور عظيم جمعيت نمی گذارد خيلی آسان و سريع به مقصد برسم زيرا آن ها نيز مانند من به شهری سفر كرده اند كه حضرت محمد(ص) در خصوصش فرموده است : سرزمين مشهد، سرزمين فرزندم امام رضا(ع) قطعه ای از بهشت است!
اما با وجود تمام مشكلات خود را به حرمش می رسانم، از درب وردی باب الجواد كه می خواهم وارد شدم ، نمی توانم چشمان خود را از اشك ريختن بازدارم و بی آن كه بتوانم كنترلش كنم می ريزد، وارد حرم می شوم نزديك اذان مغرب است همه در تكاپو شركت در نماز مغرب بودند من نيز برای خود در گوشه ای خلوت نشستم تا نماز را با جماعت قر ائت كنم.
غوغايی به پا شده بود اين جمعيت عظيم نشان داد كه اسلام مرز و حدی ندارد و همه آمده بودند در اين روزهای پربركت توشه خالی خود را پر كنند و بروند، همه سعی داشتند از باران رحمتی كه خداوند در اين شب ها و روزها برای آن ها سرازير كرده بود بهره ببرند و همه آن ها در زير اين باران رحمت الهی خواستار ظهور معشوق خود بودند و همه در دل اين آه را می كشيدند و اين جمله را زمزمه می كردند كه شايد اين جمعه بيايد شايد
نوای «اللهم عجل لوليك الفرج...» بر زبان همه عاشقان و دلدادگان جاری شده بود همه آرزو مند از اين كه شايد در صف ياران حضرت قرار بگيرند
ندای الله اكبر در جای جای صحن و سرای رضوی طنين انداز شد و همه مسلمان عرب و عجم، متحد و يكپارچه ايستادند و نماز مغرب و عشا را با يكديگر قر ائت كردند.
پس از اتمام نماز به گوشه ای از حرم رفتم تا در قطعه ای از بهشت با خدا و امام خود راز و نياز كنم، دست هايم را بر صورت گذاشته و شانه های از شدت گريه می لرزيد، آمده بودم در آستانه ميلاد امام رضا(ع) اين امام بزرگو ار را واسطه قرار د هم تا شايد بخشوده شوم، در همين ميان خانمی با چادر مشكی كه بر سر داشت به بالای سرم آمد و گفت ای جوان! اينطور بی تاب نباش، او تو را دريافته كه اينطور بی قرارت كرده!
آری شايد مرا در يافته بود كه گذاشت وارد صحن و سرايش شوم و اينگونه درد دل كنم
حانیه لازم رودی